درباره نویسنده
پدر
رزیدنت قطب اورولوژی کشور هستم،در اینجا افکار و روزانه‌هایم را بدون سانسور می‌نویسم...واقعیت‌ها را می‌نویسم...همیشه عادت داشته‌ام که برای خودم بنویسم نه خوشایند دیگران،پس به این آزادی من احترام بگذارید... خصوصی یا عمومی بودن نظرات هم بر عهده خودم می‌باشد...با انتقاد مشکلی ندارم،اما به کسی اجازه توهین به خصوص به شخص ثالث نمی‌دهم...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • بغض،این بار بهاری است
  • آشفتگی آرام
  • غریبگی با نوشتن
  • تئاتر زندگی
  • دولت مستعجل
  • بغض پاییزی
  • تولدم مبارک
  • سازندگی شیرین
  • عطر گل
  • بهمن و برف
  • موی سپید
  • معجون
  • صیقل
  • در جستجو
  • بوسه عشق
  • تقدیر
  • فقط تکیه بر خود
  • جاده زندگی
  • ایستادگی
  • روشنایی
  • دست اونو نگیر
  • سلام
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
کدهای اضافی کاربر



اورولوژیست
افکار و روزانه‌های یک اورولوژیست آینده
بغض،این بار بهاری است
نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/٢/٢٥

با نام و یاد خدا
هوم...انگار قسمت این شده است که پایان هر ماه بیایم و بگویم این ماه هم گذشت...و دوباره بروم و یک ماه غیب شوم و در حسرت نوشتن بمانم...و آن‌گاه قلم با من قهر نماید و مدام با این قهر و خستگی‌ها کلنجار بروم و دوباره قصه از اول نگاشته شود...اما چاره‌ای نیست،این حدیث همیشه تکراری این سال است...
ماه نهم هم به پایانش نزدیک می‌شود...سه ماه مانده است ولی انگار سه سال مانده است...بعد از عید،روزها با کندی می‌گذرند و آدم را زجرکش می‌نمایند...بخصوص اگر ذهنت بیمار و غمگین باشد و تنهایی درون،از درون نابودت کند و در میان هزاران تن،باز هم تنهایی را احساس کنی و از کلافگی‌اش موهایت را بکشی و از درد این کار اشک بر چشمانت بیاید و فریاد بزنی و فقط خودت فریادت را بشنوی و بگویی تنهایی یعنی همین...
از بحث اصلی به بیراهه رفتم،ولی حال که قلم به اینجا رسید،همین را ادامه خواهم داد...می‌گویند چرا همیشه از تنهایی می‌گویم و چرا احساس تنهایی می‌کنم...جواب کاملا واضح است،حتی اگر کسی بخواهد هر قضاوت بدبینانه‌ای داشته باشد و جواب این است که من هیچ‌گاه،کسی را مثل و شبیه خودم نیافتم،کسی پیدا نشد که درونم را درک کند...کسی من را نمی‌فهمد...افکارم با بقیه فرق می‌کند...رفتار و عکس‌العمل دیگران هم تنهاییم را بیشتر می‌کند...من برای دیگران،بسیار بیش از حد آنها مایه و وقت و حس و محبت و توجه خرج می‌نمایم ولی...ولی می‌روند...می‌روند و جوابم را نمی‌دهند...قدرش را نمی‌دانند...زجرم می‌دهند،برداشتهای اشتباه پیدا می‌کنند و هر بار باعث می‌شوند پیله و حصار شخصی‌ام را محکم‌تر به دور خود بنا کنم و دور شوم از تمام دنیای خودساخته‌شان و بروم در غار تنهایی و گم شوم و گم شوم و گم شوم...همیشه در تمام زندگیم دنبال آرامش بودم ولی هیچ‌گاه آرامش ندیدم...من دنیا را بدون آرامش دیدم...دنیا دلیلی برای آرامش نداشت و ندارد...و همین باعث می‌شود که فریاد بزنم بزرگترین زجر،تنهایی در میان جمع است،تنها بودن در میان تن‌ها است و چه فلاکت‌بار است پر کردن تنهایی با تن‌ها که حاصلی جز عدم آرامش ندارد و این یعنی یک سیکل معیوب که درمانی ندارد...
__________________________________________________________________
یکی از لذت‌بخش‌ترین چیزها در رشته‌های جراحی،دیدن مریضهایی است که زمانی عملشان کرده‌ای و حال نتیجه‌اش را می‌بینی...اینکه دستانت کاری را درست و بایسته انجام داده‌اند و بیمار راضی است...همان مریضی که هیدروسلکتومی کرده بودم،به درمانگاه آمد و ویزیتش کردم و مشکلی نداشت و یک جعبه شیرینی هم خریده بود که فکر کنم حلال‌ترین و باحلاوت‌ترین خوردنی‌ای بود که در زندگیم خوردم...
__________________________________________________________________ 
عملهای زیادی رفتم که البته اکثرشان تکراری بودند...
سر عمل هرنیورافی رفتم...برش شبیه واریکوسلکتومی بود و پایین رفتیم و کنار کورد،یک ساک دیدیم که خیلی آرام و با حوصله آن‌را باز کردیم،روده را به عقب راندیم،ساک را با دقت گرفتیم و جمع کردیم،کف کانال را تقویت کردیم و سپس محل را بستیم...فکر نمی‌کردم این‌قدر عمل آسانی باشد...
_________________________________________________________________
بیمار،مرد 28 ساله‌ای بود که از اتفاق روزگار،تمام مراجعاتش به درمانگاه،پیش من بود...با درد گهگاه فلانک چپ مراجعه کرده بود...سونوگرافی سیستم ادراری‌اش نرمال بود...نمی‌دانم چرا برخلاف روتین همیشگی،نگفتم مشکل اورولوژی ندارد و برایش سونوگرافی کل شکم و لگن درخواست کردم...جواب توده‌ای مشکوک در نزدیک ناف بود...برایش سی‌تی با تزریق درخواست کردم،جواب توده‌ای پنج سانتی‌متری در پاراآئورت بود...بیضه‌ها را معاینه کردم که نرمال بود...سونوگرافی اسکرتوم درخواست کردم...توده هیپواکو و هتروژن در بیضه چپ داشت...آزمایش تومورال درخواست کردم،بیشتر از نرمال بود...گرافی ریه خواستم،جواب وحشتناک بود...مدیاستن عریض داشت...سی‌تی‌اسکن ریه خواستم،جواب یک توده در مدیاستن بود...امروز او را رادیکال‌ارکیکتومی چپ کردم،در حالی‌که قرار بود یک ماه دیگر عروسی‌اش باشد...یکی از بدترین روزهای کاری من بود...خدایا چه باید بگویم...می‌دانی چه حس بدی داشتم و دارم...
_________________________________________________________________
-ای ابلیس،از مختار بودنت شکایت نکن...تو باید از داشتن اختیار سپاسگزار باشی...هر که با اختیار خویش،نیکی را بر بدی ترجیح دهد،نزد من ارزش و ارج و قرب بیشتری خواهد داشت،تو نیز که ده هزار سال مرا عبادت کرده‌ای،برایم از فرشتگاه عزیزتری...
...
-اما خدیا،تو مرا مختار آفریده‌ای...من به اختیار خویش تو را عبادت خواهم کرد...این‌گونه نیست؟
...
-خدایا،چرا اینها را برایم بازگو می‌کنی؟...چرا من نافرمانی خواهم کرد؟...چگونه قدرت نافرمانی خواهم داشت؟
...
ابلیس متحیر و شگفت‌زده بود...به اطراف نگریست...هیچ‌کس نبود...احساس تنهایی می‌کرد...سر بر سجده برد و بغضش شکست...بیشتر از تمام ابرهای دنیا بارید...
(نم‌نم-آغاز خلقت-ابلیس در بهشت-دیالوگ خدا و ابلیس)
خوب یادم است...این یکی از سخت‌ترین دیالوگهایی بود که در زندگیم نوشتم...و خوب یادم است که در پایانش بغضی سخت گلویم را فشرد تا جایی که طاقت نیاوردم و بی‌اختیار اشک بر گونه‌هایم جاری شد...دلم سوخت...دلم برای ابلیس سوخت...ابلیسی که مقدر شده بود که برخلاف فرشتگان مقیم بهشت،از قدرت اختیار برخوردار باشد...ای امان از قدرت اختیار...خدایی که هیچ کارش بدون حکمت نیست،قدرت اختیار را در بین ساکنین بهشت،فقط در ابلیس قرار داده بود تا او بین شر و خیر یکی را انتخاب کند...آن‌گاه،آدم،میزان گناه را آفرید و او را آزمایشی برای ابلیس قرار داد...ابلیسی که عابدترین بنده خدا بود و چون با اختیار خود،برخلاف فرشتگان،خدا را انتخاب کرده بود،عزیزترین بنده‌اش بود...و ابلیس همچون کودکی که می‌دید نوزاد تازه متولدشده جایش را خواهد گرفت،حسادت کرد...حسادت،حسی که در فرشتگان معنایی نداشته است؛کارش را به نحو احسن انجام داد...حسادت و اختیار،دو قدرتی که فرشتگان فاقد آن بودند...و ابلیس از حسادت،تحمل نکرد...فریاد زد...گردنکشی کرد...نافرمانی کرد...سیاه شد...جهل شد...و تا ابد رانده شده گردید...التماسی که در این داستان است و ابلیس می‌خواهد رضایت خداوندش را کسب نماید،دلم را به لرزه در می‌آورد...اگر ابلیس نیز فرشته بود،هرگز نافرمانی نمی‌کرد،همانطور که عزرائیل در آخر این داستان در دادگاه می‌گوید:او گناه کرد،چون فرشته نبود...اگر او هم فرشته بود،اکنون پیش من و در بهشت زندگی می‌کرد...او چون فرشته نبود،توانایی انجام گناه را داشت....
دنیا سراسر راز و رمز و پیچش است...هست در پس پرده گفتگوی من و تو،چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من...ما نشسته‌ایم و به جدال خیر و شر می‌نگریم و انگشت تعجب می‌گزیم...خدا ما را حفظ نماید...
__________________________________________________________________
 بنیامین می‌خواند:

تو،نمی‌دونی،که صداتو،گریه‌هاتو،جا گذاشتی
تو،نمی‌دونی،که هواتو،نفسهاتو،جا گذاشتی
عطرت میون اتاقم،عکست تو آیینه مونده
شال‌گردن خیس تو باز،پهلوی شومینه مونده
تو رو دوست دارم و گریه،شب و بیدارم و گریه
تا شدم عاشق چشمات،گریه شد کارم و گریه
تو،نمی‌دونی،که صداتو،گریه‌هاتو،جا گذاشتی
تو،نمی‌دونی،که هواتو،نفسهاتو،جا گذاشتی
اما هنوزم تو هستی،انگار همین جا نشستی
انگار که هستی هنوزم،نگذشته حتی یه روزم
تو...تو رو دوست دارم و گریه،شب و بیدارم و گریه
تا شدم عاشق چشمات،گریه شد کارم و گریه

و در پایان:
تلخ این نیست که دلتنگی‌هایت را فقط با یک نفر درد و دل کنی...تلخ آن است که آن یک نفر هم برود و از تنهایی ندانی دلتنگی او را با چه کسی درد و دل کنی؟(نم‌نم و دکترکوچولو) 

نظرات ()



آشفتگی آرام
نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/٢/٦

با نام و یاد خدا
چند روز خوب را در اتاق عمل پشت سر گذاشتم...برای اولین بار،عمل واریکوسلکتومی را به تنهایی انجام دادم،آن هم دو بار در یک روز...حس لذت‌بخشی است که خودت مریض را در درمانگاه ببینی و برایش وقت عمل تعیین کنی و خودت عملش نمایی...وقتی مریض را به داخل اتاق بردم،قرار بود با یکی از سال‌سه‌ای‌ها عمل را انجام دهم...می‌دانستم که خودم عمل را انجام می‌دهم،ولی فکر نمی‌کردم تنهایی این کار را انجام دهم،چون فقط دو بار در چنین عملی حضور داشتم...سال‌سه‌ای پرسید:تا حالا این رو تنهایی عمل کردی؟...گفتم:نه...گفت:پس بزن...گفتم:باشه و دست شستم و مریض را آماده کردم و دیدم سال‌سه‌ای هنوز ایستاده است...گفتم:دست نمی‌شوری؟...گفت:نه،تا خودت تنهایی عمل نکنی،یاد نمی‌گیری...گفتم:آخه من تا حالا این عمل رو به عنوان جراح اول انجام نداده‌ام...حرفی نزد و از اتاق بیرون رفت...من ماندم و مریض،در حالی‌که گان پوشیده بودم و نمی‌توانستم دنبال او از اتاق بیرون بروم...هم استرس داشتم و هم از خوشحالی و محبت او بغضم گرفته بود...فهمیدم که رفتار و سیاست درستم در بخش و با دیگران،علی‌رغم تمام سوتفاهم‌ها و درگیری‌هایی که بوجود آورد،باعث شد تا به من زودتر از دیگران اعتماد کنند و بالاخره بفهمند آنچه را که باید می‌فهمیدند و ببینند چه کسی شایسته است...شاید تو خواننده نگیری که چه اتفاقی افتاد،اما کاری که او کرد،برایم یک دنیا ارزش داشت...با اعتماد به‌نفس به اسکراب گفتم که طرف دیگر مریض بایستد و اد کند...دست را داخل اسکروتوم کردم و رینگ اکسترنال را پیدا کردم...با دست دیگرم از جایی که نوک انگشتم قرار داشت،بر روی کانال اینگوینال و لترال به اکسترنال رینگ،یک برش دو سانتی‌متری دادم...زیر جلد را با کوتر باز کردم،پوست را برش دادم و سپس کورد را با دقت آزاد کردم و زیرش را جدا کردم...چربی و لنف را از دو رگ واریکوزیته جدا کردم...آن دو رگ را با نخ تای کردم و سپس بریدم و بستم...عصب و وازدفران را به اصطلاح سیو کردم و کف کانال را نگاه کردم تا رگی بر جای نگذاشته باشم...سپس فاشیا و زیرجلد را با کروم دوختم و پوست را با نایلون به صورت زیرپوستی و پلاستیک دوختم که استادش هستم و از انترنی بلد بودم...کلا کمتر از بیست دقیقه طول کشید و سال‌سه‌ای دوباره وارد اتاق شد و کلی از من تعریف کرد و گفت بعد از مدتها یک جراح مادرزاد وارد بیمارستان ما شد...بعد از 8 ماه،احساس کردم بار سنگینی از دوشم برداشته شد،تمام خستگی‌هایم از یادم رفت و بر روی ابرها قدم برمی‌داشتم...بغضی که داشتم،با حرفهای او و با یادآوری تمام این مدت طولانی و سخت،چند برابر شد و اشک در چشمانم جمع شد و فقط توانستم بگویم:مرسی دکتر،هیچ‌وقت لطفتان را فراموش نمی‌کنم...وقتی که خواستم مریض را جابجا کنم،یواشکی با آستینم،اشکم را پاک کردم تا کسی نبیند و با تعجب مرا یک کودک نخواند...
وقتی که مریض دومی را خواباندم و سال‌دویی که قرار بود با من عمل کند وارد اتاق شد،سال‌ سه‌ای به او گفت:دست نشور،بیا سر یک عمل دیگه،این خودش می‌تونه از پس این بربیاد،نیم‌ساعت پیش خودش رو خوب نشون داد...خوشحال شدم،چون خسته شدم از بس مریض واریکوسل نوبت دادم و سال‌دویی‌ها آن را انجام دادند...
بالاخره برای اولین بار،سر عمل رادیکال پروستاتکتومی،عظیم‌ترین جراحی اورولوژی رفتم...عملی که 70 درصد اورولوژیست‌های ایران،حتی آن‌را ندیده‌اند...و تازه فهمیدم چرا می‌گویند تنها عملی است که اد آن نیز باید اورولوژیست باشد...عمل،در لگن که پرعروق‌ترین قسمت بدن هست،انجام می‌شود،قدرت مانور به دلیل قرار داشتن پروستات زیر پوبیس بسیار کم است و باید این‌قدر سریع باشی تا مقدار خون‌ریزی به حداقل برسد،وگرنه نمی‌توانی جان مریض را نجات دهی...سه ساعت نفس‌گیر طول کشید و همه خیس عرق بودند...خود استاد از اول در عمل شرکت داشت و اگر او نبود،هرگز عمل به خوبی انجام نمی‌شد...اینقدر دوست داشتم وقتی که برمی‌گشت و به من می‌گفت بیا پشت سر من و اینجا را ببین...درست است که زمان عمل کمتر از رادیکال‌سیستکتومی بود،ولی به مراتب سخت‌تر و وحشتناک‌تر بود...زمانی که خون همه جا را گرفته و تو پروستات را نمی‌بینی و فقط باید با قدرت لمس انگشتانت آن را بگیری و جدا کنی و مجرا را باز کنی و به مثانه پیوند بزنی...عالی بود...واقعا عالی بود...باید ببینی تا بفهمی چرا می‌گویم عالی بود...عاشق این عمل شدم...بی‌صبرانه منتظرم که سال چهار شوم و بتوانم این عمل را انجام دهم...به خودم قول دادم که بعدها جزو معدود اورولوژیست‌هایی شوم که این عمل را انجام می‌دهد...من می‌دانم که چنین خواهم و خواهد شد...
دیروز چند عدد نفرستومی داشتیم که همه را خودم انجام دادم...همه هم در همان تلاش اول انجام شد...زمانی که می‌خواستم آخری را انجام دهم،چیف‌رزیدنت وارد اتاق شد و گفت از کجا پلان گرفته‌ای؟...نشانش دادم و پروب سونوگرافی را برداشت و بر روی مریض امتحان کرد...و سپس گفت:درست است،حالا نفرستومی را بگذار...من هم انجام دادم و او گفت:تا حالا ندیده بودم هیچ سال‌یکی‌ای اینقدر خوب نفرستومی بگذارد،تو خیلی خوب انجام می‌دهی،دیگر وقتی که خواستی نفرستومی بگذاری وارد اتاقت نمی‌شوم...فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم؛چون هیچ لغتی نمی‌توانست بازگو کننده افکار و احساساتم باشد...
دیروز دو عدد بیوپسی پروستات هم انجام دادم و بالاخره با کمک سال‌سه‌ای عزیز،کاملا یاد گرفتم که چه باید بکنم و از کجا نمونه بگیرم...خدا را شکر این را هم خوب یاد گرفتم...
_________________________________________________________________
دیروز،یا بهتر بگویم،دیشب،پدر تصمیم داشت که از دو تا از سال‌پنجی‌ها امتحان آخر را بگیرد...آدرنالکتومی باز را انتخاب کرده بود...پدر و دو سال پنجی و یک سال چهاری...من هم که طبق معمول علی‌رغم تمام شدن کارم،آف نشده بودم و فرصت پیدا کردم که بروم عمل را ببینم،چون هم این عمل به صورت باز و نه لاپاراسکوپی بسیار کم در مرکز ما انجام می‌شود(کلا در کل ایران این عمل اصلا انجام نمی‌شود) و هم اینکه پدر خیلی کم در عمل باز شرکت می‌کند(بجز آنتی‌ریفلاکس و رادیکال پروستاتکتومی و پیوند کلیه)...دیدن این چند نفر در کنار هم خیلی جالب و حماسی بود...وقتی می‌دیدم پدر،علی‌رغم اخلاقی که دارد،با علاقه پدرانه به سال‌پنجی‌ها نگاه می‌کند و توضیح می‌دهد،حس قشنگی پیدا کردم...و کریتیکال‌ترین قسمت،آخر عمل بود که به دو نفر سال‌پنجی گفت:شما دیگر اورولوژیست شدید،با خیال راحت می‌توانم به شما اجازه دهم که بروید و آن دو نفر پدر را بغل کردند...
به چهار سال دیگر فکر کردم...به روزی که پدر به من هم این را خواهد گفت...دوست دارم اینقدر عملها را انجام دهم که وقتی چنین لحظه‌ای رسید،افسوس نخورم و نگویم وای در فلان عمل هنوز ماهر نشده‌ام...
_________________________________________________________________
 خیلی‌ها من را بداخلاق و اخمو می‌دانند...در حالی که اینگونه نیست و دوستان صمیمی‌ام من را اینگونه نمی‌دانند...مدل ابروهایم و چشمان حساس به نورم،باعث می‌شود اخمو به نظر بیایم...همچنین تا با کسی صمیمی نباشم،با او گرم نمی‌گیرم و خب،صمیمی شدن با من بسیار سخت است...من از خیلی از مدلهای دوست شدن و رابطه برقرار کردن بیزار هستم و در دوستی و دوست پیدا کردن هم بسیار سخت‌گیر هستم و همه اینها باعث بوجود آمدن چنین ذهنیتی می‌شوند...
_________________________________________________________________
مریضی وجود دارد که در سرویس ما رادیکال سیستکتومی انجام داده است...روزهای اول بعد از عمل،به دلیل اینکه می‌بایست ناشتا بماند و سرم بگیرد،حالش خیلی بد بود،افسرده هم شده بود و از جایش هم بلند نمی‌شد و راه نمی‌رفت و همین هم برایش خیلی مضر بود...همه از او قطع امید کرده بودند...یک روز صبح به هنگام ویزیت بر سرش داد زدم و گفتم:این چه وضعی است که برای خودت درست کرده‌ای؟می‌خواهی با دست خودت،خودت را به کشتن بدهی؟زنت را نگاه کن که اینقدر برایت زحمت می‌کشد،لااقل برای خاطر او هم که شده،تلاشی انجام بده،از جایت بلند شو،راه برو،ریشت را بزن و اصلاح کن...بعد از ویزیت تا فردا صبح،به خاطر دادی که زده بودم،عذاب وجدان داشتم...فردا صبح موقع ویزیت دیدم که حالش بهتر شده است،لباسش را عوض کرده و اصلاح نموده است...سلام بلندی به من کرد و زنش جلوی چشم تمام رزیدنتها از من تشکر کرد و گفت دیروز که رفتید،همه چیز عوض شد،روحیه‌اش بهتر شده است و دیشب همه‌اش می‌گفت و می‌خندید...
دیروز مریض مرخص شد...مریضی که همه می‌گفتند می‌میرد...و من خوشحال بودم...لبخند بر لب در راهروی بخش ایستاده بودم و او را می‌دیدم که با زنش از بخش بیرون می‌رود و با یک داد من از مرگ نجات یافت...
_________________________________________________________________
در این یک سال خیلی تغییر کرده‌ام...بسیار آرام شده‌ام...تعجب می‌کنم وقتی سال‌یکی هم‌دوره‌ای‌ام جلوی من می‌ایستد و هر چه فحش بلد است نثار من و خاندانم می‌کند و من حتی ضربان قلبم هم بالا نمی‌رود و به او لبخند می‌زنم و می‌گویم دلم برایت می‌سوزد...تعجب می‌کنم وقتی دیگران برخلاف میلم رفتار می‌کنند و کاری را انجام می‌دهند و من می‌پذیرم و کنار می‌آیم...تعجب می‌کنم وقتی در بیمارستان به من فشار می‌آورند و زور می‌گویند و من لبخند می‌زنم و می‌گویم:چشم...به قول نم‌نم:آرام شده‌ام یا رام؟مساله این است...
سربازی از من یک مرد نساخت ولی رزیدنتی واقعا من را ساخت...
_________________________________________________________________
درست است که در زندگیم به خیلی‌ها بدی کرده‌ام...بسیار زیاد...ولی می‌دانم که در زندگیشان یک آدم معمولی نبودم،خنثی نبودم...تاثیرگذار بودم...درست است که به خاطر اخلاقم هرگز چیزی یا کسی را نمی‌توانم فراموش کنم،ولی می‌دانم کسی هم در دنیا نیست که بتواند من را فراموش کند...
مثال پیش‌پاافتاده‌اش وبلاگ‌نویسی است که با سوءتفاهم و توهماتش،دقیقا یک سال قبل آتشفشانی را بر پا کرد و من تنها کاری که کردم این بود که او را از زندگیم حذف کنم و نادیده‌اش بگیرم و او در وبلاگش بارها و بارها هر چه توانست گفت و نوشت و از من عکس‌العملی ندید و حتی در پست مربوط به سال جدیدش هم من را بی‌نصیب نگذاشت...جای تعجب این است که او هنوز هم به مناسبتهای مختلف به من اس‌ام‌اس یا ای‌میل می‌زند و روز تولد و عید را تبریک می‌گوید...
_________________________________________________________________
 من خیلی خوب قصه و داستان می‌گویم و می‌نویسم،اما یکی از بزرگترین لذتهای من پیدا کردن آدمهای جدید و شنیدن داستانها و قصه‌هایشان است...من حتی شبها،در  کنار کارگر بخش می‌نشینم و به داستانها و قصه‌هایش گوش می‌دهم...
من با قصه‌های دیگران زندگی می‌کنم و به آنها فکر می‌کنم و غصه می‌خورم...من عاشق قصه هستم... 
_________________________________________________________________
تصویرنوشت:
در یک روز بارانی به کنار دکه روزنامه‌فروشی می‌روم...در زیر شیروانی‌اش پناه می‌گیرم و کنار روزنامه‌ها می‌ایستم و به تیتر روزنامه‌ها نگاه می‌کنم...پسری با ماشین مدل بالایش کنار دکه می‌ایستد و پیاده می‌شود...لباسهای فاخری در بر دارد ولی ظاهر صورتش ژولیده و خراب است...جیبانش را می‌گردد و درونشان را می‌کاود...زیرچشمی او را می‌پایم...به طرف من می‌آید و می‌گوید:ببخشید آقا،صد تومان دارید به من بدهید...می‌گویم:صدهزار تومان؟...می‌گوید:نه صد تا تکی...تعجبم را که می‌بیند می‌گوید:می‌خواهم یک نخ سیگار بخرم...می‌گویم:با این سر و وضع و ماشین،صد تومان هم نداری که بتوانی یک نخ سیگار بخری؟...می‌گوید:صبح که بیرون آمدم،سیصدهزار تومان داشتم،ولی...ولی...گفتم:چه شده است؟...گفت:همه را خرج این مواد لعنتی کرده‌ام،الآن هم خمار هستم...نگاه عمیقی به او می‌اندازم،به دکه‌دار می‌گویم:پنج نخ سیگار بده...سیگارها را به آن پسر می‌دهم...تشکر می‌کند و می‌رود...هیچ نمی‌گویم...هیچ...
وقتی به ماشین او که داشت می‌رفت،نگاه می‌کردم،با خودم گفتم:حتی تعارف هم نکرد در این روز بارانی من را به مقصد برساند...
________________________________________________________________
وقتی می‌گویم قلم من از روان‌بودن خارج شده است،بیهوده نمی‌گویم...این روزها بسیار غمگینم ولی نمی‌توانم به خوبی آن را بیان کنم و بنویسم...به قول نم‌نم:لغتی در دنیا وجود ندارد که بتوانم با آن اوج غم را نشان داد...نمی‌دانم من را چه شده است؟...منی که در نم‌نم،در تمام این سالها به خوبی توانسته‌ام افکار و احساساتم را بنویسم و نشان دهم؛حال نمی‌توانم...
_________________________________________________________________
کلکچال،جایی است که بسیاری از خاطرات جوانی‌ام در آنجا رقم خورده است...سالهاست به آنجا نرفته‌ام...شاید به جرات بگویم با تمام تخته‌سنگها و درختان آنجا به همراه دوستانم عکس دارم...دوستانی که اکنون هرکدام در یک گوشه‌ای از این دنیای خاکی قرار دارند و دلم برایشان بی‌نهایت تنگ شده است...برای خودشان،رفتارشان و خاطراتشان...دلم می‌خواهد فرصتی پیش بیاید و دوباره به آنجا بروم...به کنار آن تخته‌سنگها و درختها بروم و خاطرات دوستانم را بیابم و دوباره زنده نمایم...در هوا و فضای آنجا بگردم و فریاد آوازهایی که در آنجا سر داده بودم را دوباره پیدا کنم و بشنوم...نوستالژی‌ام را بیابم...آنجا یادآور جوانی‌ام و احساساتم است...دورانی که می‌توانستم جهانی را به جنبش وادارم و تکان دهم...افسوس که آن دوران خوب گذشت و دیگر برنمی‌گردد...افسوس...
_________________________________________________________________
مردی بود که می‌توانست به همه جای دنیا سفر کند...او هم از این فرصت استفاده کرد و به جاهای مختلفی رفت...در یکی از سفرها،به جای اینکه از این فرصت،خوب استفاده کند و به جاهای مهم و دیدنی‌اش برود،ذهن کوچکش او را به دنیای کوچکی همچون استخر مختلط برد...و اتفاقی افتاد که نمی‌بایست می‌افتاد و یک سوءتفاهم!فرهنگی اتفاق افتاد و باعث شد که او را از این دنیایش اخراج کنند و او دیگر نتواند به هیچ جای دنیا سفر کند...
لااقل اگر او را با جنیفرلوپز در یک استخر می‌گرفتند،دلم نمی‌سوخت...ولی با دو دختربچه!...چه می‌توان گفت...
________________________________________________________________
از هم‌اکنون شمارش معکوس برای پایان سال اول رزیدنتی آغاز شده است و بی‌صبرانه و با آغوش باز منتظر ورود رزیدنتهای جدید هستم...از هم‌اکنون دلم برایشان می‌سوزد و برایشان طلب صبر و تحمل دارم...می‌دانم که به آنها بهتر از ما خواهد گذشت،چون پدر،رزیدنت سال بالاییشان خواهد بود...
________________________________________________________________
برای آخرین بار این مطلب را در وبلاگم می‌نویسم...من هیچ علاقه‌ای به برقراری رابطه با افراد دنیای مجازی و واقعی کردن رابطه با آنها و عشق و دوستی ندارم...اگر می‌توانید به این قانون من احترام بگذارید که هیچ،وگرنه برای شما آرزوی موفقیت و خوشبختی می‌نمایم...دلم نمی‌خواهد کسی از دست من دلخور یا متنفر باشد...
________________________________________________________________
همیشه آخر حرفها،پر از حرفهای ناگفته است...همیشه حال ما اینه،همیشه دنیا آشفته است(رها اعتمادی)
و در پایان:
کاش اولین سلام آشنایی،هرگز گفته نمی‌شد(نم‌نم)

پ.ن1:کم‌کم و نم‌نم به نهمین سالگرد تولد نم‌نم نزدیک می‌شویم...خوشحالم که این همه سال طولانی در نوشتن دوام آورده‌ام...تقریبا تمام هم‌دوره‌ای‌های من دیگر نمی‌نویسند و این موضوع علی‌رغم دلگیرکننده بودن،برایم غرورانگیز است که من هنوز حضور دارم...منی که حضور در صحنه شعار همیشگی زندگیم بوده است.
پ.ن2:بارسلونا بخند...تو هنوز هم بهترین تیم جهان هستی...بهترین تمام دوران...گواردیولا سرت را بالا بگیر...چون هنوز هم هیچ تیمی نمی‌تواند با فوتبال واقعی تیم تو را شکست دهد...می‌دانم برای این مشکل هم راه حلی پیدا خواهی کرد.
پ.ن3:لینک آهنگ...

نظرات ()



غریبگی با نوشتن
نویسنده: پدر - ۱۳٩۱/٢/۳

با نام و یاد خدا
سلام بر سال 91 و خوانندگانی که دلم برایشان و برای نوشتن برایشان،تنگ شده بود...
وبلاگ‌نویسان بر چند قسم هستند...بعضی از آنها اعتیاد به نوشتن دارند...من هم از این نوع هستم،ولی در همین دسته،بعضی‌ها هر چه شود،باید بنویسند،حتی باری به هر جهت،ولی من اینگونه نیستم...این بود حکایت این روزهای ننوشتن...
سال 90،سال عجیبی بود...با اینکه بسیار سخت و طاقت‌فرسا به پایان رسید،ولی وقتی به آن می‌نگرم،ناراضی نیستم...من خیلی چیزها یاد گرفتم؛از هر نظر...
عید شمال بودم...خانه و خانه‌دریا...مجموعا خوب بود و استراحت و تجدید قوای مناسبی بود...واقعا روزهای آخر اسفند،از پا در آمده بودم...
مدتی است که دچار مشکلی در نوشتن شده‌ام...افکار و میل برای نوشتن زیاد است،ولی حوصله برای بیانشان بسیار کم است...دو راه حل به ذهنم می‌رسد،یا سریعتر و کوتاهتر و جزئی آپدیت کنم یا اینکه با فاصله و کلی به‌روز نمایم...دست و قلمم از روانی معمول دور شده است و این آزارم می‌دهد...باید ببینم چه می‌توانم بکنم.
__________________________________________________________________
هفته پیش،اولین عمل واقعی تنهایی را انجام دادم...خودم بودم و دستیار اتاق عمل(اسکراب)...عمل هیدروسلکتومی...داستان از این قرار بود که می‌بایست امتحان عملی پیش استاد می‌دادم و او هم گفت امروز یکی از عملها را انجام بده تا نمره بدهم...گفتم یک هیدروسل نوبت داده‌ام و در ریکاوری است...گفت ببر به اتاق...سپس به سال سه‌ای محبوبم گفت:برو و اد بایست و ببین کارش چطور است...سال‌سه‌ای هم نامردی نکرد و وارد اتاق شد و گفت من دست نمی‌شویم و خودت باید تنهایی عمل را انجام دهی...گفتم:من تا حالا این عمل را خودم انجام نداده‌ام و همیشه اد ایستاده‌ام...او هم گفت:تا زمانی که اد بایستی،یاد نمی‌گیری...خجالت کشیدم تا بگویم،لااقل دست بشور و اد بایست...هم هیجان داشتم و هم استرس...ولی وقتی تیغ را به دست گرفتم،همه چیز یادم رفت...برش همی‌اسکروتال دادم،دارتوس را باز کردم...تونیکا واژینالیس را برش دادم و ساکشن را داخل آن بردم و مایع هیدروسل را خارج کردم...سپس کامل آن را باز کردم و بافت اضافی را بریدم...سپس با دقت دوردوزی(به روش گونی‌دوزی) و کوتر کردم...حواسم به کورد و اپیدیدیم بود که با سوچور نگیرم و آن را آزاد بگذارم...سپس درن پن‌روز گذاشتم و تستیس را در موقعیت آناتومیک قرار دادم و پوست اسکروتوم را دوختم و پانسمان کردم و عمل تمام شد...نمره کامل گرفتم...خودم هم باورم نمی‌شد... 
_________________________________________________________________
امروز هم یک اتفاق جالب افتاد...مردی را از اورژانس به اتاق عمل آوردند که سه روز قبل یک انگشتر(رینگ)را دور آلت گذاشته بود(بنا به دلایلی که همه خودشان وارد و استاد هستند و بیانش توضیح واضحات است و فقط باعث بستن اینجا می‌شود-گرفتاری شدیم به‌خدا!!!)و باعث تورم عظیمی شده بود که دیگر خروج رینگ را غیرممکن کرده بود و حتی تقریبا به مرحله سیانوز و خطر نکروز رسیده بود...غوغایی شده بود...همه داخل اتاق جمع شده بودیم...زنگ زدیم آتش‌نشانی و پنج نفر آتش‌نشان وارد اتاق عمل شدند...با دستگاه مخصوص مشغول بریدن رینگ شدند و یک نفر از ما با سرم بر روی تیغه آب می‌ریخت تا از داغی حاصله،آلت نسوزد...دود اتاق را در بر گرفته بود...داستانی شده بود...همه از قهقهه اشک به چشمشان آمده بود...تا بالاخره رینگ شکست و سوند وارد کردیم تا مطمئن شویم به مجرا آسیب ندیده و مریض را به بخش فرستادیم...حالا باید ببینیم چه می‌شود...
_________________________________________________________________
من این روزها غمگینم...انکار نمی‌کنم...حال و روز خوبی ندارم...انکار نمی‌کنم...می‌خواهم اشک بریزم...انکار نمی‌کنم...اما دیگر،اشک هم خاصیت سابق را ندارد و من حتی دل و دماغ این کار را هم ندارم...من خیلی تغییر کرده‌ام...من حتی این تغییر در احساسات و سیاق را هم دوست ندارم...من مدتی است که دیگر با خودم حال نمی‌کنم...
_________________________________________________________________
چند روزی است که به طور مداوم سردرد دارم...نمی‌دانم از خستگی است،از گرسنگی طولانی‌مدت است و یا از عود سینوزیت لعنتی و یا از حجم زیاد افکار...طبق عادت،دوست ندارم مسکن بخورم و درد اعصابم را بیشتر به هم می‌ریزد...
_________________________________________________________________
به تمام دنیا دندان نشان دادیم و گفتیم زیر بار زور نمی‌رویم...قواعد بازی را نادیده گرفتیم و فکر کردیم می‌توانیم طراح بازی باشیم...تا کارد به استخوانمان رسید و گرسنگی تا اعماقمان رسوخ کرد و به ما فرو شد...آن‌گاه نشان دادیم زیر بار زور نمی‌رویم،مگر آنکه زور پر زور باشد...خسته شدم از بس حرص خوردم...خسته!
_________________________________________________________________
امتحان دستیاری هم برگزار شد...امیدوارم دوستانم موفق شوند و نتیجه زحماتشان را بگیرند...
هشت ماه گذشت و فقط چهار ماه مانده است...چهار ماهی که هر روزش را می‌شمارم و منتظر به سر آمدنش هستم...
_________________________________________________________________
طبق معمول این چند وقت،حرف بسیار زیاد بود،ولی نوشته نشد...سردرد و خستگی و بی‌حوصلگی کارشان را به خوبی انجام دادند و این حرفها که شاید مهمتر هم بودند به محاق فراموشی تاریخ رفت...
و در پایان:
خدایا مرا چه شده است؟...من دل‌شکسته،دل‌شکان شده‌ام...(نم‌نم)

پ.ن1:این روزها خیلی از آدمها به دست هم پیر می‌شوند،نه به پای هم...
پ.ن2:لینک آهنگ...کاش یاد بگیریم دوستی تا ندارد... 

نظرات ()



تئاتر زندگی
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

ماه هفتم هم گذشت...ماهی که با بقیه ماهها فرق داشت...ماهی که من به خاطر اتفاقات پیش آمده در بیمارستان،همیشه غمگین و بغض‌دار بودم...بغضی که بارها نزدیک بود بشکند و مرا رسوا سازد...اما بالاخره این ماه هم گذشت...
من که یک کلمه هم درس نخوانده بودم،ولی امتحان مرحله اول ارتقا را با نمره خیلی خوبی گذراندم...نمره اول سال یکی‌ها شدم و البته نمره‌ام از تمام سال دویی‌ها و بیشتر سال سه‌ای‌ها هم بیشتر شد...همین مرهمی شد،بی‌صدا،بر تمام فریادهای پنهان شده گلویم؛و من فقط لبخند زدم...
____________________________________________________________________
کنسرت محسن یگانه،فوق‌العاده بود...تمام آهنگهایی که اجرا کرد،زیبا بودند و البته بسیاری از آنها خاطره‌انگیز بودند...و من در تمام مدت کنسرت فکر می‌کردم،فکر می‌کردم به جوانی که روزگاری او را از نزدیک می‌شناختم و قرار بود هتلی در دوبی ساخته شود و او در آنجا خواننده شود،از تقدیر روزگار آن هتل ساخته نشد و او در ایران ماند و خواننده‌ای شد که فریاد هوادارانش برج مستحکم میلاد را به لرزه در می‌آْورد...و من از موفقیتش لذت بردم...جوان لاغری که قرار بود چه شود و چه شد...
___________________________________________________________________
امشب،بعد از سالها به تئاتر شهر رفتم...تئاتر مشروطه‌بانو...با حضور هنرمندانی همچون رویا نونهالی،محمود جعفری،شهرام حقیقت‌دوست...به جرات می‌گویم که یکی از بهترین بازیهای عمرم را دیدم...داستانی با پیچش و تعلیق و سورپرایز با پایانی غافلگیرکننده که در کل،مطمئنم تا چند روز ذهنم را مشغول نگه خواهد داشت...دیدنش را توصیه می‌کنم...
___________________________________________________________________
اتاق عمل،هم کیسهای گوناگونی داشتیم...
رکورد 6 نفرستومی شخصی را شکاندم...که در هر 6 مورد در همان ترای اول موفق شدم و ادرار جت کرد...سر عمل آنتی‌ریفلاکس معروف استاد رفتم که بسیار جالب بود.(عمل گیلورنه)..شکم را با یک برش بسیار کوچک،به صورت عرضی بالای سمفیز پوبیس باز کردیم،مثانه را با کوتر باز کردیم،سوراخهای حالب را پیدا کردیم و داخلش سوند حالب گذاشتیم...بین دو سوراخ یک برش عرضی دادیم و به هم دوختیم...سوندهای حالب را خارج کردیم و سپس مثانه و شکم را بستیم...عملی که در کتاب نوشته 80 درصد موفق است ولی در مرکز ما 97 درصد موفق بوده است...

عمل بعدی،مرحله دوم تبدیل یک دختر به پسر بود...یک شخص چهارده ساله که بعد از عدم ظهور صفات ثانویه جنسی،در بررسی متوجه عدم وجود سیستم زنانه در بدنش و بالعکس وجود سیستم مردانه در داخل شکمش شده بودند و از نظر کروموزومی هم مذکر بود...شهریورماه،عمل اول انجام شده بود و از کلی*توریس،پن*یس درست کرده بودیم و تستیس‌هایش که داخل شکمش بود را به پایین و داخل لابیای ماژور آورده بودیم و در حقیقت اسکروتوم ایجاد کردیم...این بار نوبت ایجاد کردن مجرای ادراری و بستن سیستم ژنیتالیای خارجی زنانه‌اش بود...یک سوند وارد مجرای ادراری‌اش کردیم...دیواره داخلی واژن را برش دادیم و به دور سوند،به هم سوچور زدیم تا به بالا و دور گلانس جمع کردیم...با این کار هم واژن را دوختیم و بستیم،هم مجرای ادرار را تا گلانس ادامه دادیم و ژنیتالیای مردانه ایجاد کردیم و عمل تبدیل را به پایان رساندیم...دیگر از این به بعد،نوبت هورمون‌تراپی هست تا گلانس رشد کند و صفات ثانویه مردانه ایجاد شود...هر چند این شخص به دلیل سالها وجود داشتن تستیس داخل شکم،هرگز بچه‌دار نخواهد شد...
سر عمل ترمیم هایپوسپادیازیس هم رفتم که به روش مک‌پی اقدام کردیم و دو سوراخ را به هم وصل کردیم و در حقیقت سوراخ پایینی را بالا کشیدیم و بافت پشت گلانس را به جلو کشیدیم...
درمانگاه این هفته هم بسیار پربار بود و برای سال جدید ده مورد هیدروسل و واریکوسل برای خودم نوبت دادم...
__________________________________________________________________
سوالاتی مطرح شد و پاسخهای مطایبه‌گونه‌ای داده شد که هدف پاسخ‌دهنده از شاد شدن روح ملت حاصل گردید...نتیجه‌ای از این همه هیاهو کسب نشد ولی نور حقیقت از لابلای ابر ضخیم جهل و عوام‌فریبی به چشمان همه رسید و بذر تردید بر جان بسیاری افکاند...
و من افسوس می‌خورم بر خدشه‌دار شدن تمام کرسی‌ها و جایگاه‌های رسمی کشورم که ملعبه می‌گردند و حرمتشان شکسته می‌شود...افراد می‌آیند و می‌روند،ولی این خدشه‌دار شدن جایگاه‌ها است که اثر منفی درازمدتی را بر جای خواهد گذاشت...
__________________________________________________________________
آخرین دیدار حساس فوتبال امسال هم پایان خوشی داشت...قهرمانی استقلال در جام حذفی...درخشش رحمتی در لباس ناصرخان حجازی...این قهرمانی مبارک تمام طرفداران پسران آبی آسیا...
__________________________________________________________________ 
می‌دانی،زندگی همیشه صحنه نبرد است...همیشه برنده و بازنده دارد...عشق هم یکی از صحنه‌های میدان زندگی است...وصال یا هجران،ملاکی بر شکست یا پیروزی نیست،ملاک نوع عملکرد و رعایت قوانین این بازی است...صادقانه و خالصانه وارد میدان شدن و رعایت مهر و انصاف،برنده را تعیین می‌کند...من چند بار نوشته‌ام که ایمان دارم که دلهای پاک و صاف و بی‌ریا،سرانجام تقدیری نیک و زیبا خواهند داشت...خدا را شکر که بارها و بارها مصداق درست این جمله را در زندگیم دیده‌ام...و من مدتی است که برخلاف عقاید گذشته‌ام احساس شکست نمی‌کنم...نوشته‌ام:شکستم ندادی ولی مرا شکستی...اما خوشحالم که این دنیا نیز قیامتی دارد و تو هر لحظه نتایج شکستت را می‌بینی...اما یک چیز دیگر نیز وجود دارد...نکته‌ای تلخ که باید به آن اعتراف کنم و آن این است که در جاده زندگی،در هر تصادفی،حتی اگر مقصر نباشی،این ماشین تو است که خراب شده است و باید هزینه مادی،معنوی و یا زمانی‌ تعمیرش را بپردازی و روتین زندگی‌ات مختل می‌گردد...
به هر حال،زندگی یک صحنه تئاتر است...همه بر روی آن بازی می‌کنیم و دیگران می‌بینند و قضاوت می‌کنند...جاودانگی و پیروزی بر اساس قضاوت دیگران است...
__________________________________________________________________
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود...امیدوارم این تاخیر را بر من ببخشایید...سال جدید در راه است و من در پستی در آخر سال،مطابق هر سال،به وقایع امسال نگاه اجمالی خواهم داشت...از امروز تعطیلی بزرگ من شروع شده است و من فردا راهی بهشت روی زمین،شمال کشور خواهم شد...
این هم یک طنز برای آغاز سال جدید:
عید آمد و فکر تازه‌تر باید کرد...یک همسر تازه زیر سر باید کرد...آن همسر کهنه دردسر می‌باشد...بشتاب که رفع دردسر باید کرد... 
البته این برای من مصداق ندارد و فعلا باید به دنبال اولی باشم...به قول شاعر:ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم...
فعلا بدرود... 

نظرات ()



دولت مستعجل
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٢/٥

همه با چشمانی گرد شده به آنچه از ورای شیشه پنجره در داخل اتاق اتفاق می‌افتاد،نگاه می‌کردند و نمی‌توانستند آنچه را که می‌بینند را باور کنند...ناپلئون و دیگر خوکها،کنار انسانهای دیگر،بر روی پاهایشان ایستاده بودند و جامی را به سلامتی یکدیگر می‌نوشیدند...و کسی دیگر نمی‌توانست بین آنها تشخیص بدهد که کدام انسان است و کدام حیوان...
این قسمت،که مربوط به سکانس آخر کتاب قلعه(مزرعه)حیوانات،با قلم بی‌نظیر جرج اورول است و نقل به مضمون نوشته شده است؛تکان‌دهنده‌ترین قسمت کتاب است،زمانی که حیوانات دیگر می‌فهمند همه چیز بازی و فریب بوده است...می‌فهمند که چرا شعار چهارپا خوب است دوپا بد،به یک‌باره به شعار چهارپا خوب است دوپا بهتر تبدیل شد...فهمیدند چرا آسیاب‌بادی‌شان بارها و بارها در آستانه به اتمام رسیدن و با تحمل زحمات و سختی‌های فراوان،خراب می‌شود...فهمیدند که چه نادانانه اسنوبل را عامل و علت تمام بدبختی‌ها و ناکامی‌هایشان می‌دانستند...فهمیدند چرا حیواناتی همچون باکستر در آستانه مرگشان،ناپدید می‌شدند...و در نهایت فهمیدند شورششان بی‌فایده بود و نتیجه‌ای به مراتب بدتر داشته است...فهمیدند که رویایشان به پایان رسیده است و واقعیتی بس تلخ در پس پرده داشته است...و فهمیدند شب شرابشان به سراب تبدیل گردیده است و به ناگاه همه چیز را بر باد رفته یافتند...ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد؛خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود...
خدا این نویسنده را بیامرزد...
__________________________________________________________________
بارها و بارها در مورد وبلاگ‌نویسی گفته‌ام...و بارها و بارها از خیلی جریانات و مسائل انتقاد کرده‌ام...من حتی بارها و بارها خواسته‌هایی هم خطاب به مسولان امر داشته‌ام که متاسفانه به نتیجه‌ای نرسیده است...من البته کلا از سیستم وبلاگستان ناامید گشته‌ام و این در رفتارم با آنها کاملا نمایان می‌باشد...فاصله افکار من با آنها بسیار زیاد است و هیچ‌گاه هم گمان نکنم این خلاء پر گردد...
من زمانی با شجاعت،فریاد زدم که بدون هیچ ادعای شخصی‌ای باید به سمت فاخرنویسی و جداشدن از ملاک‌های دنیای مادی و زندگی واقعی و کمیت برویم،اما فریادهای من به جایی نرسید...قصد داشتم جنبشی را راه بیاندازم و جمعی را هم‌نوا سازم،ولی به دلیل مشکلات زندگی شخصی و نداشتن وقت کافی،اقدامی نتوانستم انجام دهم و متاسفانه می‌بینم و خواهم دید که مطالب و وبلاگ‌نویسانی جولان می‌دهند که پشیزی ارزش معنوی و فکر ندارند و همچنان در این دنیا،نوشته‌ها و مطالب زرد مورد اقبال به مراتب فراتر از حدشان برخوردار می‌گردند...
و البته خدا را شکر می‌کنم که مخاطبان این مطلب،علی‌رغم تمام تلاششان،علی‌رغم تمام نقشه‌هایشان،علی‌رغم تمام دام پهن کردن‌هایشان،نتوانستند من را حذف کنند و صدایم را قطع نمایند...اما اینها باید بدانند پدر هیچ‌‌گاه افکار و پروژه‌هایش را فراموش نخواهد کرد و روزی بالاخره زمان به او مهلت خواهد داد تا کارش را انجام دهد...اینها هم این‌را می‌دانند که با این‌که من مدتهاست که ساکت مانده‌ام،موج جدیدی را راه انداخته‌اند ولی زمستان می‌رود و روی سیاه بر زغال خواهد ماند...آری،آن روز خواهد رسید...
__________________________________________________________________
این مدت در عملهای زیادی شرکت کردم...نکته جالب و تازه‌ای وجود نداشت...فقط بهتر و بیشتر یاد گرفتم که روزی بتوانم از آنها استفاده کنم...
__________________________________________________________________
خبر اعتیاد و یا حتی مرگ دوستان متعلق به زمانهای بسیار دور،این مدت بسیار ناراحتم کرده است...به بازی روزگار،به چرخ زمانه،به اسب بی‌مهار ابلیس می‌اندیشم و غصه می‌خورم...به یاد شیطنتهایمان،لبخندهای معصومانه‌شان و خاطراتمان می‌افتم و در درون اشک می‌ریزم...
__________________________________________________________________
و دوباره ساعت 6 صبح،با اس‌ام‌اس از موفقیت اصغرفرهادی و فیلمش باخبر شدم...احساس دوگانه‌ای پیدا کردم...خوشحالی زائدالوصفی که از موفقیتش به من دست داد...جایزه‌ای که می‌دانم چقدر ارزش دارد...و ناراحت از اینکه چرا من از این فیلم خوشم نیامد و ایرادات اساسی را به آن وارد می‌دانم...و سوال از خودم که شاید ایراد از من و ذهن من است...چرا که مدتی است که از چیزی خوشم نمی‌آید و این شاید مشکلی در خودم باشد نه از این فیلم...
به هر حال به ایشان و تمام ایرانیان تبریک می گویم...افتخاری که شاید دیگر نصیب ما نشود...
__________________________________________________________________
دستم را بگیر...به من لبخند بزن...زندگی‌ام را پر از شادی کن...تلخی روزگار را برایم شیرین کن...
و در پایان:
مدتی است در نوشتن بی‌حوصله شده‌ام...حس نوشتن زیاد است اما اراده نوشتن کم است...افکار بر قلم نمی‌آیند تا ثبت گردند... 

پ.ن:این پست به خاطر خستگی‌های زیاد روزانه،در یک هفته نوشته شد... 

نظرات ()



بغض پاییزی
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

با نام و یاد خدا
شش ماه سخت گذشت...و سال اول رزیدنتی به نیمه راهش رسید...وارد شدن به رشته و فضایی که خیلی با تصورات اولیه‌ام تفاوت داشت...دیدن آدمهای جدید و اخلاق و عادات متفاوتشان...آداپته شدن با شرایط زندگی‌ای که زمین تا آسمان با روتین من تفاوت داشتند...و یاد گرفتن هزاران چیز جدید و البته و صد البته تحمل سختی‌های زیاد و ناملایمات و ناراحتی‌ها که به جد قسم می‌خورم اگر فقط و فقط یک روز اتفاق نیفتند،شب نخواهد شد...
و حال،وقتی می‌بینم که توانستم این شش ماه را تحمل کنم و بگذرانم،اگر ذره‌ای هم تردید داشتم،دیگر تردیدی ندارم و مطمئنم که تا آخر می‌توانم این راه را ادامه دهم...
و دقیقا یک سال از ایام امتحان رزیدنتی پارسال می‌گذرد...شکر که گذشت و پایان نیکی داشت...
من از پارسال تا الآن،دقیقا ده کیلو وزن کم کرده‌ام...اگر از چاقی یا اضافه وزن رنج می‌برید،اگر از شیوه‌های معمول تاکنون نتیجه‌ای کسب نکرده‌اید؛رزیدنتی یکی از رشته‌های جراحی را به شما پیشنهاد می‌کنم...
_________________________________________________________________
در طی این مدت،کیس و جراحی جدید یا جالب نداشتیم،فقط یک مورد خنده‌دار داشتیم که نمی‌دانم جایش هست بگویم یا خیر...
داستان این بود که پیرمردی با احتباس ادراری به اورژانس آمده بود و من سعی داشتم تا برایش سوند بگذارم،ولی نمی‌شد...نه اینکه سوند وارد نمی‌شد،که بالعکس خیلی راحت وارد می‌شد،ولی مشکل اینجا بود که سوند اندازه نبود!...یعنی داشتم جلوی چشم مریض از خنده منفجر می‌شدم...به هم‌کشیکی زنگ زدم و گفتم به اورژانس بیاید ...خلاصه،اون با هر دو دست،داستان!!! را جمع و جور کرد و من سوند را داخل مثانه فیکس کردم...وقت ترخیص هم علاوه بر داروهای معمول،دیازپام شبانه هم تجویز کردم که مبادا شب‌ها اتفاق ناخواسته‌ای برای او بیفتد و لاجرم سوند داخل مجرا رود و گم شود...

__________________________________________________________________
بالاخره فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم...خب،از فیلمهایی که در شش ماه اخیر دیده بودم،بهتر بود ولی در کل فیلم آنچنانی و خاصی به نظر نیامد و تم معمولی و بدون کنش و سرراستی داشت...نمی‌دانم،شاید سلیقه من دچار افول شده است...هر چند که باید تصدیق کنم که بازیگران،بازی‌های فوق‌العاده‌ای را به اجرا گذاشتند؛اما داستان فیلم از فراز و نشیب و تعلیق بی‌بهره بود...به خصوص اینکه من به عنوان تماشاگر،در تمام فیلم منتظر بودم تا یک دلیل محکمه‌پسند برای جدایی سیمین پیدا کنم تا فیلم و من بیننده وارد یک چالش شویم،اما فیلم تمام شد و من جوابش را نگرفتم...
ولی من باز هم تاکید می‌کنم که شاید مشکل از سلیقه من باشد که دچار مشکل شده است،زیرا من در این مدت هر فیلمی که دیدم،خوشم نیامده است؛نظیر حبه قند،سعادت‌آباد و ...
__________________________________________________________________
 تصویرنوشت:
سرد بود...خود را در کاپشنم پیچیده بودم و ایستاده بودم و در هاله‌ای او را می‌نگریستم...پسر جوانی که می‌گریست،می‌لرزید...می‌نگریستم و می‌گریست...عاشق بود...فقیر بود...تحقیر شده بود...و من مثل همیشه از دیدن فقر،از حس کردن تحقیر،سوختم...مرا نمی‌دید...سیگاری روشن کرد و از یک طرف رفت...و من نگریستم...گریستم...سیگاری روشن کردم و از طرف دیگر رفتم...و به این اندیشیدم که چه دلهایی بودند که به دلایل مادی،در طول تاریخ به هم نرسیدند... 
__________________________________________________________________
می‌خواهم آهنگی را بنویسم که یکی از خاص‌ترین آهنگ‌های زندگی من بوده است...آهنگی  از ویگن که فلسفه وبلاگ نم‌نم بود و شعار معروفش را از آن گرفته بود...هنوز هم شنیدنش حالم را دگرگون می‌نماید...بغض پاییزی ابرم...بغض یک غروب نمناک...ببار نم‌نم...

بغض پاییزی ابرم،بغض یک غروب غمناک
شاهد شکستن من،قطره بارون رو خاک
غربت هر چه غروبه،غم هر چه ابر دنیاست
کوله‌بار این غریبه،جاده در به دری‌هاست
میون تنهای دنیا،شده تنهایی نصیبم
 کاش که بودی و می‌دیدی،اینجا بی‌تو چه غریبه‌ام
کاش می‌دونستی که بی‌تو،مرگ تدریجی هستی‌ام
یاد تو تنها رفیق توی هوشیاری و مستی
من هوای گریه کردن،تو صدای گریه من
یاور خوب و نجیبم،بی‌تو من خیلی غریبه‌ام
بی‌تو هر لحظه یه قرنه،هر نفس زخم کشنده
تنها با گفتن اسمت،رو لبام می‌شینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است،بعد از اون های‌های گریه است
جای هر آوازه اینجا،هر صدا،صدای گریه است
من هوای گریه کردن،تو صدای گریه من
یاور خوب و نجیبم،بی‌تو من خیلی غریبه‌ام
... 

یکی از بزرگترین دردها این است که میان تن‌های دنیا باز هم تنها باشی...و به قول نم‌نم:چه دردیست تنهایی را با تن‌ها قسمت کردن...

ای امان از این قلم تلخ،که اگر یک لحظه مهارش نکنی به سوی غم می‌شتابد...پس بیشتر نمی‌نویسم...
پ.ن:لینک آهنگ... 

 

 

نظرات ()



تولدم مبارک
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٢٢

بهترین روز سال فرا رسید...روزی که به دنیا آمدم...
سی و یک سالگی هم فرا رسید...می‌نشینم و به تمام سالهایی که گذشت فکر می‌کنم...آنالیز می‌کنم...آدمها و کارهایشان و خاطراتشان را مرور می‌نمایم و سعی می‌کنم درس زندگی بگیرم...
و من این روز را به مادرم تبریک می‌گویم...مادری که مرا به این دنیا آورد و به من یاد داد که باید قوی باشم و خوب بجنگم...مادری که جانش را به من داد و من هر چه دارم،از او دارم...
همچنین این روز را به پدربزرگم تبریک می‌گویم...پدربزرگی که امروز تولد او هم هست و درست است که جسمش دیگر پیش ما نیست،اما همیشه در ذهن ما باقی است...پدربزرگ،من هنوز هم مثل قبل تولدم را با تو جشن می‌گیرم...
و تشکر می‌کنم از تمامی دوستانم...دوستانی که هیچ‌گاه تنهایم نگذاشتند و حضورشان را همیشه حس می‌کنم...
تولدم مبارک...تولدت مبارک پدر... 

و مثل هر سال برایم می‌خواند:

برای روز میلاد تن من،نمی‌خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو،به فکر هدیه‌ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،بگو با من که با من زنده هستی
که من بی‌تو نه آغازم نه پایان،تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،بشه بی‌تو غم فرسودن من 
نمی‌خوام از گلهای سرخ و آبی،برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنهات،بگیره هرم گرما بر سر من
بذار با تو بسوزه جسم خسته‌ام،ببینی آتش و خاکستر من 
تو ای تنها نیاز زنده موندن،بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی‌تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،بشه بی‌تو غم فرسودن من

 لینک آهنگ...

نظرات ()



سازندگی شیرین
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

با نام و یاد خدا
روزهای سختی پشت سر گذاشته شد و به گذشته تبدیل شدند...روزهایی که پشت سر هم کشیک و اتاق عمل بودند...اتاق عملهایی که اینقدر خسته‌کننده هستند که همیشه می‌گویم ای‌کاش کشیک باشم ولی به اتاق عمل نروم...ولی گذشتند...همانطور که خواهند گذشت...و من مدام دارم یاد می‌گیرم...خیلی چیزها...
با سیاستی که در پیش گرفتم،فعلا مدتی است که دیگر خبری از مشکل با سال‌بالایی‌ها نیست و من خوشحالم که تا پایان سرم را بالا نگه داشتم و خم نکردم...به جایش رفتار صحیح و بایسته و عملکرد مناسبم در طی این چند ماه،به من کمک کرد تا در اتاق عمل پیشرفت کنم و بیشتر و بهتر از هم‌رده‌ای‌هایم،عمل انجام دهم...
از خستگی‌هایم دیگر چیزی نمی‌گویم که مزمن شده است و خدا می‌داند چه زمانی از تنم بیرون می‌آید...
____________________________________________________________________
تاکنون سه بار به تنهایی نفروستومی گذاشته‌ام که هر سه تا فانکشنال بوده است...جالب اینجا است که در هر سه مورد،در همان اولین تلاش،موفق شدم...هر چند به قول سال‌بالایی‌ام،سبک من با همه فرق می‌کند و یک انگشت لترال‌تر اکسس می‌گیرم و همه تعجب می‌کنند که چطور داخل سیستم می‌رود...خودم هم نمی‌دانم که علت چیست...
یک پارشیال نفرکتومی،سنگ باز کلیه و سنگ باز حالب هم رفتم که بسیار خوب بودند...
در عمل پیوند هم خیلی پیشرفت کردم و دیگر می‌توانم خیلی خوب اد بایستم...
سر عمل واریکوسلکتومی هم رفتم که البته عمل رده پایینی حساب می‌شود و فکر کنم چند تا دیگر هم بروم،دیگر می‌توانم تنهایی انجام دهم...
و البته اوج اوج اتاق‌عملهای این مدت،امروز بود که اول با سال سه‌ای سر رادیکال ارکیکتومی رفتیم و من با اینکه فقط یک بار این عمل را دیده بودم و این عمل مربوط به سال دو و سه می‌شود،بیستوری را به من داد و گفت عمل را من انجام دهم...جا خوردم ولی خودم را نباختم و وقتی به من اطمینان داد،عمل را شروع کردم و تا آخر خودم انجام دهم...اینقدر هیجان داشتم که یادم نیست دقیقا چه کاری کردم...خیلی شرمنده‌ام کرد،چون تا آخر اد ایستاد و من به اصطلاح پوست تا پوست را دوختم و اولین عمل کامل شخصی‌ام را انجام دادم...وقتی که عمل تمام شد،در آسمان سیر می‌کردم...عمل دوم امروز،هم عملی بود که شاید هر چند سال،یک بار در مرکز ما انجام شود...بیمار مرد 28 ساله‌ای بود با پریاپیسم سه‌روزه!!! که اول زیر بیهوشی شستشو دادیم و وقتی افاقه نکرد،عمل الغراب را انجام دادیم...عملی که روز یکشنبه،وقتی بقیه خبرش را بشنوند،خفه‌ام می‌نمایند...یک سانتی‌متر زیر گلانس را بریدیم و بین کورپوس اسپانژیوم و کاورنوزوم،شانت برقرار کردیم...عمل جالبی بود که علی‌رغم سادگی ظاهری‌اش،سخت بود...
سرعتم در سیستوسکوپی خیلی خوب شده‌ است...رکوردم هم مربوط به هفته پیش است که در یک روز سی و دو عدد سیستوسکوپی انجام دادم،آن هم بدون حضور سال‌بالایی که آمار فوق‌العاده‌ای است...
اتاق‌عمل ما همیشه بسیار شلوغ است...بارها با خودم گفته‌ام که این حجم بیمار بسیار وحشتناک و وحشیانه است...اینقدر تعداد مریض زیاد است که همه دنبال کوچکترین بهانه‌ای هستند تا عمل را کنسل کنند...نمونه‌اش همین امروز بود که یکی از بیماران یک بار عطسه کرد و من به متخصص بیهوشی گفتم و او را مجاب کردم تا عمل را کنسل کند!...همین یک مورد سه ساعت ما را جلو انداخت...هر چند ساعت 9 شب اتاق عمل تمام شد!!!
__________________________________________________________________
روزهای سخت بیمارستان می‌آیند و می‌روند...خستگی‌ها می‌آیند و می‌روند...بیماران زیاد و گوناگون می‌آیند و می‌روند...در راهروی بخش می‌ایستی،عده‌ای جدید بستری می‌شوند و عده‌ای دیگر مرخص می‌گردند و می‌روند...و من مدام کار می‌کنم و کار می‌کنم و گاه اولیه‌ترین نیازهای انسانی خودم را هم فراموش می‌نمایم...ناگهان،همراه بیماری را می‌بینم که داخل بخش می‌شود و کیسه میوه‌ای را جهت تشکر تقدیم می‌کند و کلی دعایم می‌کند و می‌رود...پیرمردی موقع ترخیص ناگهان دستهایم را می‌گیرد و می‌بوسد و اشک می‌ریزد و من همراهش اشک می‌ریزم...وسط کار،تلفن زنگ می‌خورد و بیماری پشت خط با صدای لرزانش از من تشکر می‌کند...و یک پیک یک دسته گل بدون اسم و امضا برایم می‌آورد که رویش نوشته تولدت پیشاپیش مبارک...و من لبخند می‌زنم...لبخند می‌زنم و می‌گویم که زندگی و روزگار،این سختی‌ها و خستگی‌ها نیستند...شاید همین تاثیراتی باشد که من بر روی محیطم می‌گذارم و لبخندهایی است که بر لبان دیگران می‌نشانم و باعث لبخند خودم می‌شوند...خستگی‌ را به کناری می‌نهانم و فراموش و نهان می‌نمایم و با انرژی مضاعف به کارم مشغول می‌شوم...که زندگی بدون سختی و خستگی معنای شیرینی ندارد...
__________________________________________________________________
ایام ابری سیاست داخلی کشور هم فرا رسید...روزهایی که باید بنشینی و نظاره کنی...هنرنمایی و غوغاسالاری سیاست‌مردان کشور را ببینی که چگونه سخن می‌گویند،چگونه وعده می‌دهند،چگونه حرفهای قبلی‌شان را زیر پا می‌گذارند،چگونه برای یک صندلی با دشمنان خونی‌شان سر یک میز و صندلی می‌نشینند و پیمانهای دیرین را می شکانند و پیمانهای جدیدی می‌بندند...و تو نباید هیچ بگویی...فقط باید آب‌میوه‌ای در دست بگیری،بر روی صندلی‌ات بنشینی و فقط و فقط بخوانی...آنها باید داد بزنند و تو باید سکوت کنی...چرا که دیگر یاد گرفته‌ای که این روزها هم می‌گذرد و صندلی‌ها تقسیم می‌شود و بعد از آن به سراغ دور از صندلی‌هایی می‌روند که سکوت نکرده‌اند و همپای فریادهای آنها،جیرجیری نموده‌اند...
__________________________________________________________________
وقتی به روزهای همچون امروز پارسال فکر می‌کنم،می‌لرزم...وقتی از اضطراب زیاد،حالت تهوع داشتم و نه می‌توانستم خوب غذا بخورم و نه خوب بخوابم...وقتی که تمام کتابها و تستها دور و برم بودند و من نمی‌دانستم کدام را انتخاب کنم تا بخوانم...زمانی که از استرس زیاد،با سرعت آنها را می‌خواندم و می‌دیدم که هیچ یادم نیست و هیچ به یادم نمی‌مانند و اشکم در می‌آمد که با زحمت زیاد آنها را خوانده بودم و مبادا نتیجه‌ای نگیرم...خدایا شکرت...واقعا شکرت...که فقط تو می‌دانی که بر من چه گذشت و چگونه از این هفت‌خوان سر سلامت بیرون بردم...واقعا شکرت که آن روزها گذشت...روزهایی که این روزها در برابرش هیچ است...
___________________________________________________________________
بسیار و بسیار حرفها در ذهنم در طی این مدت وجود داشته‌اند که با خودم می‌گفتم در وبلاگ خواهم نوشت و حال می‌بینم که از یاد رفته‌اند...شاید واقعا مهم نبودند که اگر مهم بودند فراموش نمی‌شدند...پس دیگر سخنی نمی‌ماند... 

نظرات ()



عطر گل
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٦

با نام و یاد خدا
خب،خب...چه کسانی به پدر شک کرده بودند؟...چه کسانی فکر می‌کرده‌اند که پدر عقب‌نشینی می‌کند؟...مگر شما نمی‌دانستید که پدر دو قانون بزرگ دارد:1-دوستانش هرگز حق ندارند به او شک کنند 2-پدر هرگز گردن خم نمی‌کند و عقب‌نشینی نمی‌کند...
همه می‌دانند که پدر،سکوت‌هایش ترسناک‌تر از فریادهایش است...به سکوت رفت،فکر کرد،نقشه‌ کشید و همان زرنگ‌بازی شد که به آن متهم شده بود...کاری کرد که او تا مرز نابودی پیش برود و بفهمد نباید با من چنین رفتار و شیوه‌ای در پیش بگیرد...و من دوباره پدر شدم،همان پدری که 7 سال یک دانشگاه مانده بودند با او چه کار کنند...
نگران نباشید...پدر هرگز هرگز عقب نمی‌نشیند...می‌شکند،حرص می‌خورد،ناراحت می‌شود،ولی فکر می‌کند و می‌داند که بالاخره چه راهی می‌تواند پیدا کند و با سیاست پیش برود...پدر همیشه اثبات کرده است که اگر در را به رویش ببندند،از پنجره وارد می‌شود و نهایتا اراده‌اش را تحمیل خواهد کرد...کاری که بالاخره موفق به انجامش شدم...سخت بود،اما شد...
__________________________________________________________________
امروز اتفاق بدی در اتاق عمل افتاد...با همان سال دویی که گفته بودم و انگار زیر و رو شده بود،سر عمل اکسپلور تستیس رفتیم...بیشتر نصف عمل را خودم انجام دادم و خیلی خوب برایم همه چیز را توضیح داد و اکثر عمل را اد ایستاد...موقع بخیه زدن بودم که ناگهان احساس برق گرفتگی در ناحیه کمر کردم و بر زمین افتادم و چیزی نفهمیدم...همان چیزی که مدتها از آن می‌ترسیدم به سرم آمد...عود کردن درد مزمن قدیمی کمر...چون پشتم به دستگاه‌ها بود،همه فکر کردند که من را برق گرفته است و عمل را ول کردند و به طرف من آمدند...هر چه می‌خواستند من را بلند کنند،نمی‌توانستند...فهمیدم که کمرم گرفته است و اتفاق دیگری نیفتاده است...حتی نمی‌توانستم بنشینم...از اتاق عمل مرا آف کردند و خیلی ناراحت شدم،چون چند تا عمل مربوط به خودمان وجود داشت و من بعد از مدتها می‌خواستم آن را ببینم...لباس را عوض کردم و به بخش رفتم و سه تا آمپول زدم و مثل جنازه خوابم برد...بیدار که شدم،کمی بهتر شده بودم،اما هنوز ایستادن برایم سخت بود...به خانه آمدم و تا حالا کاملا دراز کشیده بودم...برای فردا هم اجازه گرفتم که به بیمارستان نروم...امیدوارم بهتر شوم،چون جمعه کشیک می‌باشم...
قبل از این عمل هم،سر یک هایمنوتومی رفتیم...یک خانم سی و نه ساله که البته نپرسیدم چند وقت است ازدواج کرده است...داستانی شده بود...هر چه که بود شوهرش نتوانسته بود...یک جورهایی دلم برای جفتشان سوخت...عمل ساده‌ای بود و با دو برش قضیه به اتمام رسید...امیدوارم شب جمعه خوبی را در پیش داشته باشند!!!
__________________________________________________________________
دیگر اکثر افراد عکس خانم گلشیفته فراهانی را دیده‌اند...من هرگز در این موارد،یک آدم روشنفکرمآب نبوده‌ام و نیستم...حال بماند که آنچنان هیکل مناسبی نیز برای تن‌نمایی نداشته‌اند و بیشتر خنده‌دار بود تا تحریک کننده؛ولی بدون شک مستوجب عتاب و توبیخ می‌باشد...ایشان از وقتی از ایران رفته‌اند،انگار محلی برای خالی کردن عقده‌هایی یافته‌اند که معلوم نیست ریشه‌اش در کجاست...ما ایرانی هستیم،غربی نیستیم؛با تمام پیش‌فرض‌‍‌هایی که درست یا غلط در تربیت ما وجود دارد و در فرهنگ ما تن‌نمایی،به هیچ‌وجه هیچ‌وجه پذیرفته نیست...حتی اگر نشانه اعتراض باشد...راههای مختلفی برای اعتراض وجود دارد،آیا یک زن ایرانی فقط این یک راه را برای اعتراض دارد؟...رشد کن،عقل و شعورت را پروار کن،حرفی برای گفتن پیدا کن تا خریداری برای حرفهایت پیدا کنی...کاری کن تا اعتراضت بازخورد مناسب داشته باشد و با احترام پذیرفته شود...حتی در غرب نیز تن‌نمایی از ابزار اعتراض نیست و یا با دیده مثبت به آن نگریسته نمی‌شود...این پوششی هم که غرب نسبت به این مساله داده است،مسلما برای تائید جدی گرفتن این مساله نیست...هرگز نیست...و چه خوب است که انسان در هر کاری،عواقب کارش را بسنجد...هم برای خودش،هم برای خانواده‌اش و هم برای ملتی که زمانی دوستش داشتند و با فیلمها و آهنگهایش گریسته‌اند و برایش احترام قائل بوده‌اند...
این مساله،همچنین باز هم اثبات کرد که اکثر هنرپیشگان و بازیگران ایران از چه بن‌مایه فکری و تربیت خانوادگی حاصل می‌آیند و ذره‌ای فرهنگ،شعور در مغزشان وجود ندارد و متاسفانه چه بسیار افرادی که چنین کسانی را الگوهای خودشان می‌دانند و حتی به طرز مسخره‌ای در فضای مجازی این کار را تائید می‌کنند و حتی روشنفکری را نیز به گندآب تبدیل می‌نمایند... 
 چه کسی گفته تن‌نمایی نشانه اعتراض است؟...این در کجای فرهنگ ما قرار دارد؟...اگر یک مرد نیز به نشانه اعتراض لخت شود،باز هم مورد پذیرش قرار می‌گیرد؟...من هر چه که فکر می‌کنم هیچ نشانه درست و مثبتی در این کار نمی‌بینم و می‌خواهم سر این بی‌فکر و بی‌فکران را به دیوار بکوبانم...
متاسفم...متاسفم خانم فراهانی...دیگر برایم ارزشی ندارید...برایم همان جایگاه مونیکا بلوچی و شارن استون را دارید... 
_________________________________________________________________
زمانی که رزیدنتی را آغاز کردم،حقوق رزیدنتی برابر با یک سکه بهار آزادی بود...حالا حقوق من به کمتر از نصف یک سکه بهار آزادی رسیده است...خط فقر روز به روز بالاتر می‌رود و این یک فاجعه بزرگ اقتصادی است...دولتی که خود عادت به غافلگیر کردن دیگران داشته است نیز خود غافلگیر شده است...چه بگویم که خیلی چیزها را نمی‌توان گفت و شاید هر راست را نشاید گفت...ولی من می‌ترسم...می‌ترسم که به قول نم‌نم:هر چه مایحتاج گران‌تر شود،انسان ارزان‌تر می‌گردد...
__________________________________________________________________ 
ای عزرائیل،چرا در پی بخشایش ابلیس هستی؟...چرا می‌خواهی وظیفه دفاع از ابلیس را تو به عهده بگیری؟
-خداوندا،عشق حقیقی من،نور راستین من...همه خمواره مرا فرشته مرگ می‌دانند...همه همواره مرا پیامآور درد و غم می‌دانند...همه همواره از من ترس و واهمه دارند...اما یادشان می رود که من فرشته برگزیده تو و مامور تو هستم...نمی خواهند فکر کنند که من فرشته تو و قسمتی از روح اعظم تو هستم...قسمتی از روح وسیع و پر مهر و محبت تو...آدمیان گاه یادشان می‌رود که تو عین محبت و لطف هستی،به این دلیل آدم بر سرنوشت خود و فرزندانش بیمناک و هراسان بوده است...خدیا،از تو می‌خواهم تا ابلیس را ببخشایی،اینگونه آدمیان بر بخشش خود امیدوار خواهند شد... 
نم‌نم-سرنوشت نهایی- ابلیس در پیشگاه عدل خداوند
سه‌گانه آخر نم‌نم همیشه جایگاه بخصوص و بالاتری برایم دارد...چرا که قبل از نوشتنش،یک هفته تمام،تمام اجزا و جملاتش را نوشته بودم و می‌دانستم که چه می‌خواهم بنویسم...بخصوص این قسمت که برایم بسیار بسیار عزیز است...همه غافلگیر شدند که چرا عزرائیل،کسی که در داستان قبلی از ابلیس فریب خورده بود،دوباره برای دفاع از ابلیس قدم پیش گذاشته بود و او جملاتی را در توضیح می‌گوید که تاکنون کسی به آن فکر نکرده بود...جملاتی که ناشی از عشق من به خدا بود...جملاتی که از در قالب نقش فرو رفتن حاصل می‌شد...در این داستانها،علاوه بر ابلیس،بر عزرائیل نیز دل می‌سوزانم...کسانی که کمتر کسی به آنها اینگونه فکر می‌نماید...
عزرائیل راست می‌گوید...همه همیشه از او می‌ترسند...در حالی که او فرشته بزرگ خداوند است...و فرشتگان عین رحمانیت خداوند هستند...انتخاب عزرائیل برای دفاع از ابلیس و اثبات رحمانیت خداوند،بهترین انتخاب در این داستان بوده است...من در داستانم،سرانجام ابلیس را بخشیدم،چون امیدوار به بخشایش انسان از جانب خدا بودم...که اگر ابلیس را ببخشاید،حتما انسان سراپا گناه را خواهد بخشید...آمین... 
_________________________________________________________________
پرشین‌بلاگ دچار مشکل شده است...باز کردن وبلاگهایش و حتی سر زدن به مدیریت کاربری جهت تائید کامنتها به سختی انجام می‌گیرد...تا مدتی این مشکل را بر من ببخشید تا به زودی به پایان برسد...

و در پایان:
گلهای تازه و شاداب را از شاخه می‌کنیم...می‌بوییم و سرمست می‌شویم...آنها را خشک و چروکیده دور می‌ریزیم...افسوس از عطر گلها...(نم‌نم) 

لینک آهنگ...از یانی...

نظرات ()



بهمن و برف
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱۱/٢

سالها قبل...شاید بیش از سی سال قبل،کیلومترها و کیلومترها دورتر از این سرزمین و کشور،در منطقه‌ای سرد،در یکی از سردترین روزهای سال،در هوایی برفی،پسری بعد از بیست ساعت کلنجار رفتن با خودش،عاقبت به دنیا آمد...پسری که برخلاف تمام نوزادان آنجا بر سرش مو دیده می‌شد و موهایی سیاه و ابروهایی سیاه داشت و همه را وادار به در آغوش گرفتن و نوازش می‌کرد...بیست ساعت با خودش کلنجار رفت،انگار که هیچ‌گاه دوست نداشت به این دنیا بیاید،چون هیچ‌وقت این دنیا را دوست نداشت و هنوز هم دوست ندارد...در شرایطی سخت در هوایی به شدت سرد و برفی به دنیا آمد و همین سرنوشتش را رقم زد...زندگی در شرایطی بسیار سخت و سرد...پسری که سعی کرد در تمام برفها و سردیهای زندگی،خودش دست به کار شود و خود را گرم کند،بجنگد،بجنگد و پیروز شود...و برای همین،برف برایش نماد زیبایی و تلاش شد و همیشه دیوانه‌وار برف را دوست دارد...
و این پسر،من هستم...مردی که بهترین ماه سال،برایش بهمن برف‌خیز است...مردی که متولد بهمن و برف است...
تقدیر هم معمولا حوادث مهم زندگیم را در بهمن ماه رقم زده است...اولین آزمونی که مرا به همشهریانم شناساند،در بهمن ماه 67 بود...و از آن به بعد همیشه در تمام آزمونهای بهمن ماه موفق و پیروز بودم...
زمانه و روزگار گذشت و لحظه ورود به دانشگاه رسید و باز هم ماه بهمن خودنمایی کرد...اولین روز ورود من به دانشگاه،در این ماه دوست داشتنی اتفاق افتاد...
باز هم گذشت...بهمنی دیگر رسید و بزرگترین بهمن دوران دانشجویی‌ام اتفاق افتاد...حکم کمیته انضباطی و تعلیق از تحصیل در سال 80 که تا مدتهای طولانی و مدید،کابوس خواب شبهای من شده بود...
و باز هم بهمنی دیگر رسید...پیمانهای مستحکم‌گونه در واقع نامستحکم بسته شد و بهمنی شد آوارگونه بر زندگیم که هنوز هم سنگینیش کمابیش احساس می‌شود...
و بهمن بعدیش شاهد بیش از بیست و چهارساعت قدم زدن دیوانه‌وار در هوایی برفی در بزرگراه‌های تهران شد که هنوز دلم را می‌لرزاند و صدای فریادهایم هنوز ذهنم را دیوانه می‌کند...
بهمن‌ها و سال‌ها گذشتند...دانشجویی تمام شد...و بهمن 86 شد و  مصادف شد با ورود به بیمارستان محل خدمت سربازی...جایی که دو سال از زندگیم را رقم زد...با تمام خاطرات خوب و بدش...
و شد بهمن فاجعه 88...امتحان دستیاری...که ناعادلانه حقم خورده شد...امتحانی که باطل شد و بعدها فهمیدم که علی‌رغم تصور اولیه‌ام بسیار خوب داده بودم...
و رسید به بهمن 89...باز هم امتحان دستیاری و این بار با موفقیت...امتحانی که سرنوشتم را رقم زد...
و من هر چه می‌اندیشم و به یاد می‌آورم،هیچ ماهی را کریتیکال‌تر از بهمن در زندگیم نمی‌بینم...
بهمن،این ماه دوست داشتنی،همچنین برایم یادآور روز تولد مردی است که همیشه با هم تولد می‌گرفتیم،چون در یک روز به دنیا آمده بودیم...مردی که همیشه همیشه،برایم تنها نماد یک مرد در زندگی است...مردی که پدربزرگم بود و من هیچ‌گاه نمی‌توانم مرگش را باور کنم و همیشه برایم زنده است و با من نفس می‌کشد...
و امسال هم بهمن ماه با برف آغاز شد...برفی که همه را غافلگیر کرد...برفی که مثل همیشه زیبا بود...و البته همراه شد با دور تازه‌ای از تنبیه‌های اعصاب‌فرسا...
_________________________________________________________________
من،اکثر کامنتهای پست پیشین را تائید نکردم...من واقعا واقعا از حسن نظر شما دوستان متشکرم؛ولی من،در کمال تاسف،می‌گویم که چیزی نیستم که در ذهنتان تصویر کرده‌اید...من متاسفم که ناراحتتان کرده‌ام،ولی ناراحت‌تر،از این هستم که می‌گویید الگویتان هستم و برایتان نماد شده‌ام...ناراحتی‌ها و ناامیدی‌های من هرگز نباید دیگران را ناامید سازد،که این یک فاجعه است...من هم مثل همه،یک انسان معمولی هستم که خسته‌ می‌شوم،ناامید می‌شوم،غمگین می‌شوم،عصبانی می‌شوم و گاه فریاد می‌زنم...
من یک پسر برفی هستم...برف گاه یک بهمن می‌شود و بر سر همه چیز آوار می‌شود اما از یاد نبریم که  برف در مقابل گرما ضعیف است و به آسانی ذوب و آب می‌شود...و این تمام حکایت این پسر برفی است... 
فرهاد،این بغض‌آلودترین خواننده ایران زمین،برایم شعر نیما یوشیج را می‌خواند و من با او بغض را فریاد می‌زنم: 

زردها بیهوده قرمز نشدند،قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما،آسمان پیدا نیست،صبح پیدا شده اما،آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب،بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
زردها بیهوده قرمز نشدند،قرمزی رنگ نینداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما،آسمان پیدا نیست،صبح پیدا شده اما،آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی،همه کارش آشوب،بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این،میهمانخانه مهمان‌کش روزش تاریک
من دلم سخت گرفته است از این،میهمانخانه مهمان‌کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته،انداخته است،چند تن خواب‌آلود،چند تن ناهموار،چند تن ناهشیار
که به جان هم نشناخته،انداخته است،چند تن خواب‌آلود،مشتی ناهموار،چند تن ناهشیار
چند تن خواب‌آلود
...

 و اینجا هنوز صبح هم نشده است که آسمان پیدا باشد...
و در پایان:
برف سفید است،زیبا است...برف پاک است،از پاکی می‌درخشد...آی آدمها،برف پاک را پاک نکنید...(نم‌نم) 

پ.ن1:امروز خنده‌ام گرفت...وقتی سال‌بالایی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش و ساعتها بیهوده در بیمارستان نگه داشتنم،به من می‌گوید:تو زرنگ هستی و زرنگ‌بازی در می‌آوری...آوازه زرنگی‌ها و کارهایت به ما رسیده بود...یک هفته قبل از اینکه اینجا بیایی همه در مورد تو صحبت می‌کردند...و من فقط پوزخند زدم و دلم به حالش سوخت... 
پ.ن2:لینک آهنگ... 
پ.ن3: تولدت مبارک گلناز...دوست بسیار قدیمی... 

نظرات ()



موی سپید
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

پنجمین ماه رزیدنتی هم گذشت...ماهی که از همه سخت‌تر گذشت...ماهی که بسیار تلخ گذشت...ماهی که من دیگر سکوت را کنار گذاشتم و ایستادم،فریاد زدم،اعتراض کردم و تنبیه شدم...بارها و بارها...بارها و بارها...زور شنیدم،داد شنیدم،افکار و رفتارهایی را دیدم که تکانم دادند و سختی کارم را صدها برابر ساختند...بارها گفتم که اشتباه کردم به این بیمارستان آمدم،بارها گفتم رودربایستی با خودم و نوشته‌های پیشینم را کناری بگذارم و بگذرم...اما این کار را نیز نتوانستم انجام دهم...من حتی نتوانستم حرفم را به کرسی بنشانم و به سختی شکست خوردم و تنبیه و نابود شدم...سوختم...سوختم...بغض کردم...به مرز نابودی رسیدم...
خسته شدم...خسته‌ام...شاید تو،تو خواننده فقط کلمه خستگی را ببینی و بخوانی و به خستگی‌هایت فکر کنی و بگویی همه خسته هستند...نمی‌دانم...نمی‌دانم،تو تا چه حد خسته هستی،خسته شدی و چقدر می‌توانی درک کنی...اما،من حتی پارسال هم اینقدر احساس خستگی نمی‌کردم...من واقعا دارم از پا می‌افتم...دارم فرسوده می‌شوم...هم جسمانی و هم روحی...تمام تمام،ذره ذره ماهیچه‌ها و مفاصلم درد می‌کنند...دل خودم به حالشان می‌سوزد...حالم از خودم،از کارم به هم می‌خورد؛وقتی می‌بینم دارم به نابودی می‌رسم...می‌دانی،نمی‌دانم می‌فهمی چه می‌گویم یا نه،که من در واقع برای تو نمی‌نویسم،نمی‌نویسم تا حتی همدردی کنی،تا هم‌ذات‌پنداری کنی،تا غر بزنی چرا نمی‌نویسم،چرا که به روشنی می‌دانم درک نمی‌کنی وقتی یک روز کشیک باشی،با تمام فشارها و سختی‌های کار و دویدن‌های لحظه‌ای و نخوابیدن شب و فردایش به اطاق عمل بروی و 12 ساعت تمام سر پا بایستی و فقط یک نهار بخوری و تمام اندامهایت از درد فریاد بزنند و یک ساعت و نیم در ترافیک رانندگی کنی و به فنا رسیده به خانه برسی و گاه حتی حوصله دوش گرفتن،یا حتی حتی شام خوردن نداشته باشی،چه حسی دارد؛چه طعمی دارد و چرا منی که عاشق نوشتن هستم و آتشفشان حرف و لغت و جمله هستم،از این لذت هم ممنوع می‌شوم و نمی‌نویسم،چه فاجعه‌ای را برای خودم رقم زده‌ام و چه داستان تلخی را پشت سر خود نگاشته‌ام...نه،من اینها را برای تو نمی‌نویسم...برای خودم می‌نویسم تا خالی شوم و برای ادامه مسیر،یک واکسن مقطعی چند روزه بسازم...آخ اگر بدانی که چقدر غرق لذت هستم که فردا بعد از 45 روز،می‌توانم هر چقدر که بخواهم بخوابم...
گفتم خواب...درست است که پارسال،ده یا یازده ماه هر شب خواب درس و تست و امتحان می‌دیدم،اما لااقل می‌خوابیدم...ولی حالا روزانه به طور متوسط چهار یا پنج ساعت می‌خوابم...کم‌خوابی و خستگی مزمن دارد روحم را می‌فرساید...
خودم هم خسته شده‌ام از بس آمده‌ام در این‌جا نوشته‌ام که خسته‌ام...خودم هم خجالت می‌کشم که این را اینقدر تکرار می‌کنم...اما چه کنم که واقعیت همین است و واقعیت‌های زندگی حامد،معمولا زیبا نبوده‌اند...
__________________________________________________________________
از اتاق عمل زنگ می‌زنند و می‌گویند برای مریضی که عمل شده،تخت خالی در بخش نداریم...می‌گویم اگر جا رزرو نشده،چرا عمل کردیم؟...می‌گویند جا در بخش زنان رزرو شده بود،ولی مریضی که امروز از اورژانس در بخش خواباندم،جای او را گرفته است...به رزیدنت چشم که دوست من است زنگ می‌زنم و اجازه می‌گیرم که مریض را در بخش چشم بخوابانیم...و فاجعه رخ می‌دهد...تا صبح،پرستار بخش چشم هر نیم ساعت به من زنگ می‌زند که مریض سوزش دارد...مریض از درنش خون می‌آید...مریض حالت تهوع دارد...مریض خیس عرق است...مریض گرسنه‌اش است!!!...بالاخره به بخش می‌روم...اخلاقی که کمتر کسی در بیمارستان از من دیده است،رخ می‌نماید...حتی به سوپروایزر هم زنگ می‌زنم و به بخش می‌کشانمش...داد می‌زنم،در حالی که خودم هم از صدایم تعجب می‌کنم...می‌گویم هنوز نمی‌دانی مریضی که سوند دارد،سوزش دارد و درمانش چیست؟...نمی‌دانی درن کارش خروج خون و خونابه است؟...نمی‌دانی مریضی که از اتاق عمل بیرون می‌آید ممکن است حالت تهوع داشته باشد؟...نمی‌دانی مریضی که از اتاق عمل بیرون می‌آید و بیهوشی گرفته است،تا فردا صبح نباید چیزی بخورد؟...اگر کارت را بلد نیستی،کتبا بنویسم تا از این بخش منتقل شوی؟...و او می‌گرید و من هم عصبانی در بخش را می‌کوبم و نیم ساعت سوپروایزر با من صحبت می‌کند و عذر می‌تراشد و من فقط به این می‌اندیشم که مرا چه شده است؟...من که کنترل اعصابم بالاتر و بهتر از این حرفها بوده است...
پرسنل مرتب به من می‌گویند دیگر آن دکتر سابق نیستم...دیگر آن کسی که می‌خندید و با همه شوخی می‌کرد،نیستم...می‌گویند هر روز اخموتر و ساکت‌تر می‌شوم...و من می‌دانم حق با آنها است...اما نمی‌توانم پیش آنها بنشینم و درد و دل کنم و بگویم که مشکل چیست،چرا که می‌دانم اگر برایشان بشکافم،ناگهان در میان سخن گفتن،بغضم می‌گیرد و شاید بشکند و این اصلا مناسب نیست و دیگر حرفم را نخواهند خرید...در جواب فقط لبخند می‌زنم و می‌گویم:خسته‌ام،این چند ماه سال یکی هم بگذرد،می‌شوم همان دکتر سابق...
آری،می‌گذرد...
__________________________________________________________________
ساعت پنج و نیم صبح،وقتی که کار بخش را شروع کرده‌ایم،اس‌ام‌اس می‌آید...با خود می‌گویم:باز این ملت خوابشان نگرفته است و جوک می‌فرستند...باز می‌کنم و می‌خوانم:جدایی نادر از سیمین برنده جایزه فیلمهای خارجی گلدن گلوپ شده است...می‌ایستم...نگاهی به دور و بر می‌اندازم...انگار که از خوابی بیدار شده‌ام...می‌فهمم دنیایی بزرگ‌تر هم بیرون از بیمارستان وجود دارد که هنوز همه چیز در آن جریان دارد و نفس می‌کشد...هنوز همه دارند زندگی می‌کنند و من به اجبار همه را از یاد برده‌ام...لبخند می‌زنم...شاد می‌شوم...و البته به یادم می‌آید که هیچ‌گاه وقت نکردم این فیلم را ببینم...
___________________________________________________________________
ساعت از نیمه شب گذشته است که سوند یکی از بیماران گیر می‌کند و شستشویش قطع می‌شود...به داخل اتاق می‌روم و متعجب می‌بینم که چراغ اتاق روشن است و همه بیدارند و تلویزیون می‌بینند...بازی بارسلونا و رئال مادرید؛داربی ال‌کلاسیکو...چیزی که از آن اطلاع نداشتم...وسط شستشوی سوند،رئال گل می‌زند...بیرون می‌روم...از اورژانس زنگ می‌زنند...وقتی به اورژانس می‌روم،می‌بینم خیلی‌ها پای تلویزیون ایستاده‌اند و نگاه می‌کنند...دو تا مریض را می‌بینم...وقتی کار اورژانس تمام می‌شود،در لحظه خروج می‌فهمم که نیمه اول تمام شده است...به پاویون می‌روم...یک لیوان آب می‌خورم و به تلویزیون خیره می‌شوم...همان شروع نیمه دوم بارسا گل مساوی را می‌زند...به اتاق می‌روم که تلفن دوباره زنگ می‌زند...باز از اورژانس است...دوباره روپوش می‌پوشم و به اورژانس می‌روم...وقتی دوباره از اورژانس بیرون می‌آیم،بارسا گل دوم را می‌زند...در دلم ای‌ول می‌گویم و به پاویون برمی گردم...دوباره از بخش زنگ می‌زنند و به آنجا می‌روم...دیگر نمی‌فهمم بازی چه شده است...ساعت چهار که می‌شود،ساعتها از بازی گذشته است و کسی هم نیست تا از او بپرسم...صبح که می‌شود از همه می‌پرسم بازی چه شده است؟...
نهایتا ساعت شش صبح یکی از رزیدنتهای سال بالایی که می‌توانست تا دیروقت بیدار باشد و تلویزیون ببیند نتیجه را می‌گوید...ما که هر شبمان ال‌کلاسیکو هست ولی خوشحالم که باز هم بارسا ال‌کلاسیکو را برنده شد...
___________________________________________________________________
اتاق عمل ما یک سلاخ‌خانه وحشیانه واقعی است...8 اتاق که لحظه‌ای بدون عمل نمی‌ماند و همیشه مریضی در آن دارد عمل می‌شود...من امروز به تنهایی 16 سیستوسکوپی و دو عدد خروج دبل‌جی و دو عدد بیوپسی پروستات(ما تنها مرکز اورولوژی ایران هستیم که بیوپسی پروستات انجام می‌دهیم،در دیگر مراکز،رادیولوژیست‌ها این کار را انجام می‌دهند،همچنین نفرستومی که اورولوژیست‌های دیگر مراکز آن را بلد نیستند)یک عدد لیتولاپکسی،دو عدد نفرستومی و یک عدد ختنه انجام دادم...به جرات می‌گویم امروز در تمام بیمارستانهای تهران،مجموعا اینقدر سیستوسکوپی انجام نشده است...
درست است که در اتاق عمل سختی زیادی می‌کشیم و بیشتر از حد نرمال کار می‌کنیم،اما دستمان خوب راه می‌افتد و در جراحی این مهمترین نکته است...
___________________________________________________________________
بیمارانی که تی‌یوآرتی انجام می‌دهند،هر سه ماه باید تا مدتی دوباره بررسی شوند و یکی از این بررسی‌ها سیستوسکوپی‌های دوره‌ای است...برای همین بارها و بارها سیستوسکوپی می‌شوند...یکی از بیماران امروز من هم اینگونه بود...سپیدمویی که بعد از انجام سیستوسکوپی،وقتی دستانش را گرفته بودم تا او را به ریکاوری ببرم،بازو و کتفم را چند بار بوسید و گفت تا حالا کسی بدون درد این کار را انجام نداده بود...با بوسه‌های او احساس کردم که تمام خستگی از تنم بیرون رفت...
لذت بردم...چون فهمیدم انتخابم درست بوده است...رشته‌ای را انتخاب کردم که با این‌که جراحی است،ولی احساس رضایت بیماران در این رشته بسیار بالا است و عوارض و مشکل و نارضایتی در آن از همه کمتر است...
___________________________________________________________________
در این مدت سر دو تا رادیکال سیستکتومی دیگر رفتم...در دومی،باز کردن مریض،رسیدن تا مثانه،درست کردن رزبادی و اتصال ایلئال‌کاندئیت به پوست و بستن شکم را خودم انجام دادم...
با سال چهاری،سر عمل رادیکال نفرکتومی رفتم...خانم 29 ساله با کلیه مولتی‌کیستیک...پوست را روی دنده یازدهم باز کردیم...اجازه داد دنده را من بشکنم و در بیاورم...پریتوان را با دست یواش‌یواش به کناری زدیم و مجبور شدیم که پلور را هم باز کنیم...بیرون فاسیای ژروتا،تمیز کردیم و پلان گرفتیم و شریان و ورید را کلامپ کردیم،کلیه را رزکت کردیم،اجازه داد چست تیوب را تعبیه کنم...و شکم را بستیم که کار خودم بود...سه ساعت طول کشید و عمل جالبی بود...
با سال سه‌ای عزیزم،به عمل اوپن پروستات رفتیم که یکی از نان‌دانی‌های اورولوژیست‌ها می‌باشد...اینقدر خوب برایم توضیح داد که همه‌اش در ذهنم مانده است...شکم را باز کردم...به مثانه رسیدیم...شکاف کوچکی در مثانه ایجاد کردیم...بیمار چند سنگ کوچک و بزرگ در داخل مثانه داشت که انگشت کوچک را داخل مثانه کردم و آنها را در آوردم...سپس داخل مثانه شدیم و پروستات را یواش یواش اناکوله کردیم و درآوردیم و سپس سوند بارد را وارد مثانه کردیم...مثانه را به روش لامبرت دوختیم و درن همووگ گذاشتیم و شکم را دوختم و زخم را بستم...
اوج کار،رفتن سر عمل رادیکال پروستات،یکی از دو عمل بزرگ اورولوژی در کنار دست پدر بود...و من غرق لذت دیدن هنر دستانش شدم که در عرض کمتر از یک ساعت در آن خونریزی وسیع لگن،که چشم هیچ چیزی را نمی‌دید و دستانش همه چیز را می‌دید،پروستات را بیرون آورد و عمل را با فقط یک سوچور معروفش به پایان رساند و شکم را بستیم و طبق روتین او فردایش هم مریض را مرخص کردیم...
دیشب هم عمل پیوند کلیه را در حضورش انجام دادیم و من در مقابل هنر پیوند شریان و ورید و حالب او سر تعظیم فرود آورم که به چه زیبایی این کار را انجام می‌دهد و بعد از پایان کار فکر می‌کنی اینی که می‌بینی از اول هم بوده است و انگار نه انگار که پیوندی صورت گرفته است...او را می‌ستایم و هنر دستانش را می‌پرستم؛هر چند اتند محبوب من شخص دیگری است...
 _________________________________________________________________
 چهار سال قبل،در دفترم جمله‌ای برای یکی از معدود مردان واقعی تاریخ سرزمینمان،امیرکبیر نوشته بودم...می‌خواستم در سال‌مرگ او در نم‌نم منتشرش نمایم،ولی هیچ‌گاه فرصتش پیش نیامد...گذشت تا اینکه به امسال رسید و من توانستم در نم‌نم بنویسمش...هنوز هم زخمهای امیر باز است...هنوز هم خون از آن می‌جوشد...هنوز هم هزار بغض و عجز و درد را فریاد می‌زند...و هنوز هم ایران ما آباد نشده است...صد حیف و افسوس...
_________________________________________________________________
تصویرنوشت:
دختر جوانی در آن سمت خیابان،در پباده‌رو ایستاده است...نوزادی در بغل دارد و پرونده‌ای پزشکی در دستانش است و آن را به همه نشان می‌دهد و تقاضای کمک مادی و مالی دارد...من این طرف خیابان ایستاده‌ام و به ماشین تکیه داده‌ام و او را می‌نگرم...به تصویری تکراری که بارها و بارها دیده‌ام،خیره می‌شوم...با خود می‌گویم:دروغ می‌گوید...از سن کمش معلوم است که بچه مال او نیست...می‌توانم به آن طرف بروم و پرونده‌اش را ببینم و بفهمم که اصلا مشکل پزشکی ندارد و یا این پرونده و عکسها مال او نیست...اما این تکان را هم به خودم نمی‌دهم و فقط نگاه می‌کنم...مردمی که در خیابان و پیاده‌رو به سرعت راه می‌روند،حتی همین نگاه را هم به او نمی‌اندازند و می‌گذرند...دخترک از پیاده‌رو به کنار خیابان می‌آید...آینه‌ای از کیفش در می‌آورد...آینه و کیفی که ابزار دستان ابلیس می‌باشند...موهایش را از روسری بیرون می‌آورد و سریع،آرایش کوتاهی می‌کند...با خود می‌گویم:بالاخره خودش را آشکار کرد...می‌دانستم دروغ می‌گوید...ماشین مدل بالایی کنار او می‌ایستد و بوق معروف را به صدا در می‌آورد...نوزاد از صدای بوق گریه می‌کند...پلک هم نمی‌زنم و با دقت می‌نگرم...با بدجنسی امیدوارم که حدسم درست از آب دربیاید و دروغش برایم اثبات شود...شاید نمی‌خواستم عذاب وجدان حرکت نکردن و تکان نخوردن،گریبانم را بگیرد...راننده ماشین و دخترک با هم سر قیمت چانه می‌زنند...پوزخند می‌زنم...ناباورانه احساس رضایت می‌کنم...اتوبوسی جلوی من می‌ایستد و تصویر را قطع می‌کند...وقتی دوباره راه می‌افتد،دیگر دخترک را نمی‌بینم...پایان ماجرا را ندیدم...نفهمیدم بالاخره سوار شد یا خیر...من می‌خواستم تا او سوار شود تا عذاب وجدان گریبانم را نگیرد،ولی باز عذاب وجدان به سراغم آمده بود...با خود می‌گفتم:وای اگر دخترک راست می‌گفت...وای بر من...وای بر ما...
خیابان ناگهان ساکت شد...آدمها و ماشینها به کناری رفتند...من ماندم و ماشینی که به آن تکیه داده بودم و جای خالی دخترک و سیگاری که با حرص به آن پک می‌زدم و افکاری که در ذهنم جولان می‌دادند...
__________________________________________________________________ 
در میان خوانندگان نسل جدید،فرزاد فرزین برایم جایگاه خاصی دارد...سبک خواندن و صدای او را بسیار دوست دارم...دونه دونه اشکها...

چشمای نازت و باز کن،حیف اشکات که بریزه
 بگو عشقمون همیشه،واسه خاطرت عزیزه
می‌دونم برات عزیزه
دونه‌دونه اشکا رو گونه‌هامه،وقتی تو نباشی،اینا باهامه
می‌مونی تو قلبم واسه همیشه‌
تو رو کم می‌آرم تو روزگارم،همه وجودم تویی بهارم
بدون تو تنهام،نگو نمی‌شه
هوا وقتی بوی نم داره،دلم خیلی می‌گیره
ندونستی گل یاس من،دلم بی تو می‌میره
منو سپردی به پرسه‌های بارون،رفتی از لحظه‌هامون آسون
هنوز کنار یاس گلدون،به انتظارتم تو ایوون
دونه‌دونه اشکا رو گونه‌هامه،وقتی تو نباشی اینا باهامه
می‌مونی تو قلبم واسه همیشه
تو رو کم می‌آرم تو روزگارم،همه وجودم تویی بهارم
بدون تو تنهام،نگو نمی‌شه
هنوزم تو خاطراتم،تو رو هر نفس می‌بینم
چه غریبه‌ام بی‌تو اینجا،تو رو می‌خوام نازنینم
وسط سپیده صبح،می‌دونم می‌آْی دوباره
 گل سرخ و تو و شبنم،من و بارون و ستاره
دونه‌دونه اشکا رو گونه‌هامه،وقتی تو نباشی،اینا باهامه
می‌مونی تو قلبم واسه همیشه
تو رو کم می‌آرم تو روزگارم،همه وجودم تویی بهارم
بدون تو تنهام،نگو نمی‌شه 

همیشه بودن کسی،بهتر از نبودن کسی است...و این همیشه زیباست...همیشه...
__________________________________________________________________
 هنوز هم بعد از تمام سالها،به جایی نرسیده‌ام؛ولی تا همین نقطه هم حاصل تلاش و اراده بوده است...بودن در این نقطه نیز مستلزم تحمل کردن سختی‌های بسیاری است...نباید فقط یک نیمه لیوان را دید...
و در پایان:
قلبم را دید و گفت:چه دل روشنی!...نمی‌دانست این سپیدی را مدیون عمری دل‌شوره‌ام...نمی‌دید و نمی‌گفت:چه موهای سپیدی! 

نم‌نم:تار موی سپید را با حرص می‌کنم؛از درد چشمانم پر از اشک می‌شود...

 

 

نظرات ()



معجون
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/۱٦

با نام و یاد خدا
نمی‌توانم بگویم یادش بخیر یا نخیر،ولی پارسال این موقع شروع کرده بودم به دور دوم درس خواندن...45 روز به امتحان مانده بود و من تازه دور اول را کاملا تمام کرده بودم...برنامه‌ریزی‌ای انجام دادم که تنها خودم می‌توانستم انجامش دهم...دو دور ماژور و یک دور مینور را بخوانم و در یک هفته هم یک دور دیگر همه را بخوانم...و من این کار را انجام دادم،حتی توانستم جراحی و اطفال را یک دور بیشتر هم بخوانم...هیچ‌وقت نمی‌توانم روز آخر را فراموش کنم...روزی که زنان و 7 مینور را دوره کردم و حتی صبح امتحان را که چهار مینور را داخل ماشین دوره کردم...لحظات عجیب،سخت و جالبی بودند...وقتی که در اوج استرس و ناراحتی می‌دیدم با این همه خواندن،هر خطی که در لحظات آخر می‌خوانم،انگار برایم غریبه و ناآشنا به نظر می‌آیند و مثل این است که برای اولین بار دارم آنها را می‌بینم و الآن مطمئن هستم که اگر آن چند روز آخر،آنها را نمی‌خواندم لااقل دویست نمره را از دست می‌دادم،حتی آن چیزهایی که آن صبح آخر خواندم و لااقل بیست سوال از آنها آمد...واقعا سال پرفشاری بود و گذشت...سالی که همراه بود با غم و انگیزه جبران شکست،بار انتظار دیگران و خودم،و بیماری یکی از بهترین عزیزانم...که این آخری بیشتر از همه مرا ناتوان ساخت و روزهای مهمی را از من گرفت...و حال،خدا را شکر می‌کنم که آن ایام سخت،تلخ و دشوار و طاقت‌فرسا بالاخره گذشت و این روزهای پرفشار در مقابلشان هیچ است...من همیشه اثبات کرده‌ام که در سختی‌ها و شرایط پرفشار،عملکرد بهتری نشان می‌دهم و می‌توانم سربلند بیرون بیایم،پس این روزهای سخت را هم به خوبی تحمل خواهم کرد و پشت سر خواهم گذشت...
ماراتن یازده روز کشیک و اتاق عمل پشت سرهم را نیز پشت سر گذاشتم...واقعا نابود و فرسوده‌ام ساخت...شرایط اتاق عمل ما واقعا وحشتناک و طاقت‌فرسا است...8 اتاق که لحظه‌ای بدون بیمار نیست و از 8 صبح تا 7-8 شب بی‌وقفه در تمام اتاقها عمل انجام می‌شود...باید زودتر از همه وارد اتاق عمل شوی،شرح حال بیماران را دربیاوری،لحظه‌ای حق نشستن نداری و تنها زمان استراحتت،پانزده تا بیست دقیقه تایم نهارخوردن آن هم بعد از تمام سال‌بالایی‌ها باشد و دوباره سرپا بودن تا پایان عملها و آخرین نفری باشی که از اتاق عمل بیرون می‌روی...
و همه این سختی‌ها به کنار،جنگ و دعوا و اعصاب‌خوردیهای قدیمی به جا مانده از ترکش دعواهای گذشته و موارد جدیدی که پیدا شدند و همه ما را درگیر خود کردند و طبق قانون نانوشته اکثر دود آنها به چشم ما سال‌یکی‌ها و از بد حادثه بیشتر از همه به من به عنوان چیف سال یکی‌ها رفت که دو بار نزدیک بود اشکم را در بیاورد...زور شنیدن و تحمل کردنش،واقعا دردآور است...
و تنها چیزی که من را سر پا نگه می‌دارد و به طرز عجیبی که حتی برای خودم جالب است آن را قابل تحمل می‌سازد،یادآوری تمام سختی‌هایی است که به آنها اشاره کردم و پشت سر گذاشتم... 
خسته‌ام...بی‌نهایت خسته‌ام...گردن و زانوها و مچ پاهایم درد می‌کنند،ورم می‌کنند...خواهر و شوهرخواهرم را بعد از سه ماه می‌بینم و فقط شام می‌خورم و می‌خوابم...مادرم را بعد از سه ماه می‌بینم و فقط شام می‌خورم و سر بر روی زانویش می‌گذارم و وسط حرف زدن خوابم می‌برد...از بیمارستان برمی‌گردم و در ترافیک کلافه‌کننده اتوبان همت،آنقدر خوابم می‌گیرد که ماشین را کناری می‌زنم و قصد می‌کنم نیم ساعت بخوابم و چشم باز می‌کنم می‌بینم 5 صبح شده است و مسیر را برمی‌گردم و دوباره به بیمارستان می‌روم...خسته‌ام...بی‌نهایت خسته‌ام...
اما سرپا هستم...اینها هم می‌گذرند...بالاخره می‌گذرند و تمام می‌شوند...
__________________________________________________________________
در همین ده روز،دو مورد بریدگی کامل موشک داشتیم که یکی از کلاهک و دیگری از بدنه بوده است...اولی در یک تصادف بود ولی دومی داستان وحشتناکی داشت...در یک ماجرای ناموسی،سه نفر او را به بیرون شهر بردند و بریدند و در دستانش گذاشتند و رهایش کرده بودند...فعلا داستان!هر دو نفر را پیوند زده‌ایم تا ببینیم چه پیش می‌آید...مورد مشابه ماه قبل که پیوند زده بودیم،موفقیت‌آمیز بود و مرخص شد...البته آن شخص،سایکوتیک بود و خودش بریده بود...
این هفته هم یک مورد پریاپیسم تکرار شونده داشتیم که برای پنجمین بار در یک ماه اخیر به اورژانس آمده بود و این بار به پست من خورده بود...بعد از آدرنالین زدن،دو عدد آنژیوکت را به طور طولی از کلاهک موشک داخل کردیم و از یک طرف شستشو دادیم و از طرف دیگر خارج کردیم تا بالاخره موشک بر زمین نشست...کار مشمئزکننده‌ای است،چون می‌دانی چقدر برای او دردناک است و ضجه‌های او مغزت را تکان می‌دهد...
__________________________________________________________________
و اما اتاق عمل،میعادگاه عاشقان رشته جراحی...دیگر در سیستوسکوپی دستم راه افتاده است...ما به طور متوسط،روزانه 18-19 عدد سیستوسکوپی انجام می‌دهیم و من در روز آخر بدون سال‌بالایی در اتاق سیستوسکوپی بودم و به تنهایی انجام می‌دادم و فقط برای تعیین پلان به سال بالایی مراجعه می‌کردم...یک‌کم بیشتر در دی‌.آر.ای تمرین کنم می‌توانم به ثباتی در تعیین سایز پروستات برسم،چون کاملا یک امر تجربی است و البته بسیار مهم چون روش جراحی بزرگی خوشخیم پروستات را همین کار به ظاهر ساده تعیین می‌نماید...
گهگاه هم یواشکی سر عمل تی‌یوآرتی و تی‌.یو.ال می‌روم و دوست دارم ایرادها و ضعف‌ها و کارهای اشتباه دیگران را ببینم تا وقتی نوبت به خودم رسید آنها را تکرار نکنم...
ولی روزهای اتاق عمل بالا،برایم بسیار جالب‌تر است...سر یکی از دو عمل بزرگ رشته اورولوژی،یعنی رادیکال سیستکتومی رفتم که برش شکم تا مثانه و همچنین دوختنش را خودم انجام دادم...یک عمل شش ساعته و طاقت‌فرسا و سنگین که در واقع شش عمل مجزا می‌باشد و از 11 صبح تا 5 عصر طول کشید و تازه آن زمان نهار خوردیم...شکم را باز کردیم و روده‌ها را کنار زدیم،دور و پایین مثانه تا پشت پروستات و زیر سمفیز پوبیس را پاک کردیم و سپس هر دو حالب را آزاد کردیم و بعد مثانه و پروستات را درآوردیم و بعد از ایلئوم بیمار یک پاچ که نقش مثانه مصنوعی را بازی می‌کند،درست کردیم و دو تا حالب را به آن وصل کردیم و شکم را بستیم و به اصطلاح بیمار را ارتوتوپیک کردیم که عالی‌ترین سطح این جراحی می‌باشد و اگر بیمار بتواند ناشتایی پنج روز بعد عمل را به خوبی تحمل کند و خوب رسیدگی شود،می‌تواند بدون اینکه ایلئوکاندئیت یا یورتروستومی شود،با هر چهار ساعت،سی.آی.سی کردن زندگی معمولی‌ای داشته باشد...
عمل دیگری که رفتم،عمل پیوند کلیه،با آن مدل عجیب و غریب برش شکم،کنار دست پدر بود که برایم مثل یک رویا بود...هنر دوست او یک طرف،تمام اتندینگ دیگر یک طرف...شاید سریع‌ترین نباشد،ولی هنرمندترین است...اینقدر قشنگ کلیه پیوندی را کنار شریان و ورید و حالب گیرنده قرار می‌دهد و همه چیز را اندازه می‌گیرد،انگار از اول قرار بود همان‌جا باشد...با آن سن،چنان با ظرافت عروق را با نخ بسیار نازک،با آرامش و طنزگویان و شوخی پیوند می‌زند،انگار دارد یک بخیه ساده را می‌زند...اینقدر خوب،نکاتی را به من گفت که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود...وقتی که شریان فواره زد،و من از جایم پریدم،چنان بر دستم زد که جا خوردم و نگاهش کردم و گفت:یک جراح هرگز نباید بترسد،به جایش باید آماده واکنش باشد...
عمل دیگری که رفتم،یورتروپلاستی بود...یعنی ترمیم تنگی مجرای ادراری...بیمار،پسر 7 ساله‌ای بود،با سابقه ایمپرفوریت آنوس که دو بار سابقه عمل ابدومنوپرینئال داشت و پرینه پر از چسبندگی بود و با سی.آی.سی ادرار می‌کرد...پرینه را برش دادیم و بعد از دو ساعت بالاخره به مجرا رسیدیم...تنگی حدود یک سانت و نیم بود و مجبور شدیم،ذره‌ذره تنگی‌ها را ببریم تا بالاخره به جایی برسیم که دیگر تنگی نداشته باشد...ولی جایی که دیگر تنگی نداشت،چسبیده به پوبیس بود و فاصله‌اش از مجرای بریده بالایی به قدری بود که نمی‌شد آن دو را به هم رساند و پیوند زد...بالاخره اتند محترم به کمک رسید و عمل را جمع کرد و به این ترتیب عملی که می‌بایست دو ساعته تمام شود،پنج ساعت و نیم،پر از استرس به طول کشید...رسما مجرا نابود شد،نمی‌دانم که سرنوشتش چه خواهد شد...شاید بهتر بود که همان سی.آی.سی را انجام دهد تا احتمالا تا آخر عمر سوندا‍ژ بماند...
عمل دیگر،هیدروسلکتومی در یک پیرمرد بود که تقریبا عمل ساده‌ای محسوب می‌شد و دو نفری،با یک سال‌دویی این کار را انجام دادیم...
ولی عملی که از همه بیشتر لذت بردم،رادیکال ارکیکتومی،در یک بیمار بیست و پنج ساله بود...شاید به این خاطر که سال‌سه‌ای عزیز که این کار را انجام می‌داد،تمام مراحل را با دقت و حوصله برایم توضیح می‌داد...دست را داخل کانال اینگوینال کردیم و مسیر برش را تعیین کردیم،روی شکم بر روی مسیر تعیین شده برش دادیم و به کورد رسیدیم...کورد را از سمت اینترنال رینگ کلامپ کردیم،آن هم با شیوه‌ای که برایم جدید و بسیار جالب بود،یعنی تریپل فیکس و سپس از آنجا بریدیم...کورد و تستیس را به اصطلاح دلیور کردیم،یعنی از اسکروتوم فشار دادیم و از سمت کورد کشیدیم تا بیرون بیاید و سپس خونگیری کردیم و من مشغول بستن شکم و بخیه زدن شدم که ناگهان یک اتفاق مسخره افتاد و عینکم بر روی محل عمل افتاد...تجربه شد برایم که دیگر موقع جراحی،عینک به چشمم نزنم،چون واقعا نیازی هم به آن ندارم و نزدیک‌بین هستم...
__________________________________________________________________
در درمانگاه،دیگر کنار سال‌بالایی‌ها نمی‌نشینم و همه می‌دانند که دوست دارم تنهایی در یک اتاق بنشینم و مریض ببینم...درمانگاه،با تمام کلافه‌کنندگی‌اش،موارد بامزه‌ای هم دارد...شکایاتی دارند که مجبور می‌شوی به زور جلوی خنده‌ات را بگیری...
تازگی‌ها هم لغت جدیدی یاد گرفته‌ام...من تاکنون فکر می‌کردم که نفس یعنی خود و خویشتن،اما الآن فهمیده‌ام یک معنای اورولوژیک نیز دارد...آنجا که مردان می‌گویند:سر نفسم درد می‌کند یا می‌سوزد...اوائل با تعجب نگاهشان می‌کردم،اما بعد فهمیدم که منظورشان چیست و خویشتن خویش را فقط در یک نقطه و عضو می‌دانند!!! 
__________________________________________________________________
-آه،نه ای آدم...خدا به من فرمان داده که فقط جان آدم را بگیرم...حوا هنوز زمان مرگش فرانرسیده است...
-نه،نمی‌شود...امکان ندارد...من بدون حوا جایی نخواهم رفت...من نمی‌توانم او را تنها بگذارم...من از وقتی که چشم باز کردم،حوا پیشم بود...او بدون من تنها و بی‌کس خواهد شد...نه،من نمی‌آیم...من حاضرم باز هم مجازات شوم،اما پیش حوا بمانم...
بی‌نهایت این سکانس مرگ آدم در داستان بازگشت به بهشت وبلاگ نم‌نم،گفتگوی فرشته مرگ و آدم را دوست دارم...وقتی که آدم در اوج دلتنگی برای خدا و بهشت،در لحظه آخر متوجه می‌شود که باید تنها از این دنیا برود و حوا را در زمین،تنها بگذارد،عشق مانع از رضایتش می‌شود و عشق زمینی در مقابل عشق آسمانی رخ می‌گشاید...اعتراض آدم و نافرمانی لحظه‌ایش در این صحنه،از جنس گستاخی نبود،از جنس نافرمانی ابلیس نبود،از جنس فراموشی قدرت و خواست خدا نبود،بلکه از جنس دل‌نگرانی برای عزیز و معشوقش بود...قصدش این نبود که نرود،قصدش این بود که حوا تنها نماند و با هم بروند...بمیرم برای بغض آدم،بمیرم برای شیون دردناک حوا که دشت را پر کرد و بعد از بیداری،آدم را مرده و خود را در زمین تنها یافت...و می‌شکنم برای حس تلخ عزرائیل وقتی با این چالش مواجه شده بود و در عین حال باید به وظیفه‌اش عمل می‌کرد...و من واقعا در هنگام نوشتن این داستان و این قسمت اشک می‌ریختم وقتی نوشتم:
عزرائیل در حالی که می‌گریست و پرواز می‌کرد،گفت:خدایا،راضیم به رضای تو...تو قادر و علم اول و آخرینی...ما چهار فرشته برگزیده تو هستیم،ولی چرا سخت‌ترین و دردناک‌ترین کار را بر عهده من گذاشتی؟...چرا؟
هنوز هم وقتی اینها را می‌خوانم و می‌نویسم،موهای دستهایم سیخ می‌شوند...
 _________________________________________________________________
زمانی،کسی آمد و گفت:من می‌توانم و این کار شدنی است...فریاد عدالت‌خواهی سر داد و گفت در این سرزمین بی‌عدالتی حکم‌فرما است،فساد اقتصادی و اخلاقی حکم‌فرما است و ما از انقلاب دور شده‌ایم...او آمد،در خیل شادی هوادارانش و بر دوش جان‌فداهایش آمد...حق مسلم ما را به ازای از دست دادن بسیاری از حقوق مسلم و مهم‌ترمان فریاد زد...تمام آنچه که در سالیان قبل رخ داده بود را زیر سوال برد و چهره تمام مردان گذشته را کدر و تاریک کرد و به انزوا کشاند و حتی شرایط را به جایی کشاند که خیلی از آن افراد،خودشان،گذشته خودشان را زیر سوال بردند و به پشیمانی رسیدند...فسادهای اقتصادی کلان آنچنانی‌ای صورت گرفت که گذشته را روسفید نمود...تورم و گرانی را به جایی رساند که امروزه عدالت تقریبا حکم‌فرما گردد؛البته به صورت کاملا معکوس...آری،اکنون،همه تقریبا در یک سطح اقتصادی قرار گرفته‌ایم...همه داریم به یک سطح فقر نزدیک می‌شویم...و این قابل تقدیر است...قابل تقدیر است که در این سرزمین بالاخره مردی پیدا شد که برای اولین بار به شعار و قولش عمل نمود و جالب است که این عمل به قول و وعده با رضایت عموم همراه نمی‌شود و مردم،خالی‌بندان را بیشتر دوست می‌دارند...
بیشتر چه می‌توانم بگویم؟ 
__________________________________________________________________
 آهنگ عاشقانه با صدای جادویی ابی عزیز و آهنگسازی شادروان بابک بیات،مسلما باید معجون سحرانگیزی از آب در بیاید...در این معجون فرو می‌روم و سیراب می‌شوم...

تا تو عاشقانه بودی،شب من سحر نمی‌خواست
به ستاره دل نمی‌بست،از تو بیشتر نمی‌خواست
تا تو عاشقانه بودی،شاعرانه بود بودن
قهر بود غصه با تو،دور بود گریه از من
تا تو عاشقانه بودی،واژه باغی از ترانه
مثل قصه یه‌رنگی،شعر شعر عاشقانه
من به دنبال تو بودم،تو به فکر هم‌زبونی
من تموم بی‌قراری،تو تموم مهربونی
تو به اشک اجازه دادی،توی چشم من بشینه
تا غرورم و شکستم،گفتی عاشقی همینه
گفتی اما دل ندادی،گفتی اما دل نبستی
گفتی عاشقت نبودم،ساده بودی که شکستی
ساده بودم مثل آینه،تا تو عاشقانه بودی
فقط از تو می‌نوشتم،تا تو شاعرانه بودی
ساده بودم مثل آینه،تا تو عاشقانه بودی
فقط از تو می‌نوشتم،تا تو شاعرانه بودی
تا تو عاشقانه بودی
...

ولی اشتباه است،عاشقی این نیست...مسلما این نیست...گاهی برخلاف باورهای جبرگونه روزگار خودم با خودم می‌گویم شاید عشق واقعا بد نباشد،این معشوق‌ها هستند که بد هستند و بدی می‌نمایند و عشق را بد نمایش می‌دهند...
و در پایان:
سیاست در برابر صداقت دیگران خیانت و صداقت در برابر سیاست دیگران حماقت است... 

پ.ن1:امروز تصویرنوشت ندارم...خواستم لبخند بزنید...
پ.ن2:لینک آهنگ...
پ.ن3:این ماه هم از قله‌اش گذشت... 

نظرات ()



صیقل
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۱٠/٢

با نام و یاد خدا
بالاخره قسمت شد که دوباره بنویسم...روزهای بسیار بسیار سختی گذشت...کشیکهایی پشت سر هم و روزهای پست کشیکی که در اتاق عمل سپری شدند...پدر یکی از سال یکی‌ها درگذشت و من مجبور شدم دو تا از کشیکهایش را بایستم و اینگونه شد که چهار روز پشت سر هم کشیک بودم و رکوردی را خلق کردم که تاکنون کسی در بیمارستان ما انجام نداده بود و نخواهد داد...همه اینها را اضافه کنید به پیدا شدن مشکل با یکی از سال بالایی‌ها که همراه بود با اعتراض و ایستادن و سپس دعوا و تنبیه و اعصاب خورد شده و جار و جنجال...تمام مشکل این بود که اخلاق من این است که هرگز نمی‌توانم زور گفتن و شنیدن را تحمل کنم و زیر بار اشتباه انجام نداده بروم...نمی‌توانم بله‌قربان‌گو باشم و متاسفانه در این سیستم باید چوبش را بخورم و تحمل کنم...
ما در مملکتی زندگی می‌کنیم که کسی از عملکرد درست تو تشکر و تقدیر نمی‌کند و به جایش منتظر یک اشتباه،ولو کوچک از جانب تو هستند تا انتقاد و تنبیه نمایند...کسی دوست ندارد طرف مقابلش مرد باشد و حرف حق بزند و سرش را بالا نگه دارد و می‌خواهند مزور و متملق باشیم و سر خم شده را همچون بز اخفش تکان دهیم...من اینگونه نیستم و هیچ‌گاه نخواهم بود...
روزهای کشیک می‌آیند و می‌روند و بدین‌گونه ماه چهارم هم گذشت...نمی‌فهمم چگونه بیدار می‌شوم،چگونه روز را می‌گذرانم و چگونه می‌خوابم...نمی‌دانم چگونه روزگار را سپری می‌کنم و چگونه زندگی می‌کنم...همیشه خسته‌ام و همیشه خوابم می‌آید...بارها در ماشین،خوابم گرفته است و همیشه از اینکه صحیح و سالم به خانه می‌رسم،تعجب می‌کنم و از خداوند تشکر می‌کنم...
در هیچ‌جا پست کشیک تا 8-9 شب بیمارستان نمی‌مانی و در اتاق عمل مشغول نخواهی بود،بجز بیمارستان ما که از 8 صبح،مدام سرپا هستی و حتی حق نداری یک لحظه روی صندلی بایستی و فقط پانزده تا بیست دقیقه فرصت نهارخوردن داری...پاهایم مدام و متناوب ورم می‌کنند و تاول می‌زنند و من فقط و فقط به پایان آن روز فکر می‌کنم...
بگذریم...غر زدن کافی است...
__________________________________________________________________
اتاق عملهای این مدت،از سیستوسکوپی و خروج دبل‌جی که بگذریم که اکثرا همین بوده است،یکیش ترمیم پی‌اف بوده است که بعد از مرحله باز کردن کامل و اکسپوز و پاکسازی،تمام سه مرحله دوختن را من انجام دادم...پوست را از دور گلانس بریدیم و از روی شافت به پایین کشیدیم و تونیکا را بریدیم و محل پارگی را کامل باز کردیم و سپس آن را بخیه زدیم و تونیکه را دوختیم و پوست را بالا کشیدیم و دور گلانس،به صورت دقیق بخیه زدیم و ترمیم را به پایان رساندیم...همکلاسی بودن با سال‌سه‌ای اینجا به کمک من رسید...
یکی هم انجام نفرستومی بود که با سال دویی به اتاق عمل رفته بودیم و او با گاید سونو محل را مشخص کرد و من گایدوایر را داخل کلیه فرستادم...جالب بود،کاملا بافت سخت کلیه را زیر دست حس می‌کنی و ناگهان انگار وارد خلاء می‌شوی و باید متوقف شوی،چرا که داخل کلیه شده‌ای و باید گایدوایر را نگه داری و نفرستومی را به داخل بفرستی و گاید را خارج کنی و نفرستومی را فیکس کنی و تمام...
سومی هم عمل وزیکولیتوتومی بود،یعنی بیرون آوردن سنگ مثانه که یک عمل باز حساب می‌شود...با سال دویی به اتاق عمل رفته بودم...شکم را بالای سمفیز پوبیس به صورت عرضی برش دادیم و یواش یواش پایین رفتیم تا به مثانه رسیدیم و برش دادیم و من دست را داخل مثانه بردم و یک سنگ کمی کوچکتر از توپ گلف که شبیه بمبهای اژدرافکن دریایی و متخلخل بود را بیرون آوردم...و سپس مراحل دوختن مثانه و فاشیا و سپس پوست به صورت ساب‌کوتانئوس را انجام دادیم و شکم را بستیم... 
_________________________________________________________________
پدر و مادری،نگران،پسر شش ساله‌شان را به درمانگاه آورده بودند...شکایت آنها،تحریک مداوم کودکشان و همچنین استفاده از دستش بوده است!...از تعجب،نمی‌توانستم چیزی بگویم...مدام می‌پرسیدم از کجا یاد گرفته است و جوابی نداشتند...چاره‌ای جز ارجاع به روان‌پزشک نداشتم... 
ولی هنوز این مورد ذهنم را درگیر کرده است که چگونه در این سن و سال،چنین چیزی امکان دارد؟
_________________________________________________________________
مرگ دیکتاتور کره شمالی،تکرار این درس تاریخ بود که برعکس جاودانگی توهم‌گونه این افراد،بالاخره شمع زندگی این افراد هم خاموش می‌شود و خورشید تابانی که خود را به آن می‌خوانند نیز سرانجام غروب خواهد کرد...
سال 2011 که روزهای آخرش را دارد سپری می‌کند،از نظر سرنوشت ملل مختلف و علی‌الخصوص حاکمان و دیکتاتورهای معروفش،سال عجیب و پرتحرکی بوده است...واقعا آن بالایی در پشت پرده،چه بازیهایی را می‌تواند انجام دهد...
_________________________________________________________________
از نظر فوتبالی هم که دیگر از شادمانی و سرور سیراب شدیم...برد قاطع استقلال برابر پیروزی و برگزاری مراسم بزرگداشت و خداحافظی حمید استیلی با دسته‌های گل!!! آن هم نه یکی،بلکه سه عدد ناقابل،دیگر احتیاج به گفتن کلمات و جملات اضافه‌ای ندارد...
برتری قاطع بارسلونا برابر رئال‌مادرید،آن هم در سانتیاگو برنابئو هم بر تمام تردیدهایی که امسال بر این تیم سایه افکنده بود،خط بطلانی کشاند تا نشان از فاصله زیاد این تیم با تیمهای دیگر دنیا باشد...
_________________________________________________________________
 تصویرنوشت:
در یکی از روزهای سرد پاییز،در هوایی بارانی،دختری در گوشه خیابان،در میان ترافیک ماشینها عبور می‌کند و چتر می‌فروشد...دخترک از سرما می‌لرزد و آب از سراپایش می‌چکد...رانندگان در ماشینهای خود نشسته‌اند،شیشه‌ها را بالا کشیده‌اند و تک‌تک از کنارش می‌گذرند و حتی به این دقت نمی‌کنند و با خود نمی‌گویند که چرا این دختر از یکی از چترهای خودش استفاده نمی‌کند تا خیس نشود...
_________________________________________________________________
آلبوم اول مجاز فریدون آسرایی،همدم روزهایی بوده است که بسیار خاطره‌انگیز و حساس بوده‌اند و برای همین او همیشه برایم جایگاه خاصی دارد...آهنگ سلام،از آلبوم آخرش،این روزها همنشین من شده است...آرامم می‌کند...

 بگو سرگرم چی بودی،که اینقدر ساکت و سردی
خودت آرامشم بودی،خودت دلواپسم کردی
ته قلبت،هنوز باید،یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا،یکی مثل تو پیدا شه
تو روز و روزگار من،بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما،به دنیا اعتمادی نیست 
سلام ای ناله بارون،سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من،هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه،سلام ای آه آیینه
سلام شبهای دل‌کندن،هنوزم دوستش دارم 
نمی‌دونی تو این روزا،چقدر حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی‌تو،نمی‌تونم که بهتر شم
تو دستای تو  گل کردم،بذار با گریه پرپر شم
یه بی‌نشونم تو این خزون،یه بی‌نشونم تو این خزون
منو از خودت بدون
یه بی‌نشونم تو این خزون،یه بی‌قرارم یه نیمه‌جون
منو از خودت بدون،منو از خودت بدون
سلام ای ناله بارون،سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من،هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه،سلام ای آه آیینه
سلام شبهای دل‌کندن،هنوزم دوستش دارم
...

__________________________________________________________________
غر زدم و گفتم...اما یادم هست که سختی همیشه وجود دارد و این ضربه‌های سخت موج دریا هست که سنگ‌ها را صیقل می‌دهد و زیبا می‌سازد... 
و در پایان:
به تعظیم مردم این زمانه اعتماد نکن...تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است که هر چه به هم نزدیکتر شوند،تیرش کشنده‌تر است...

پ.ن1:چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود...خدا می‌داند که چقدر حرف داشتم و به نسیان سپرده شدند...
پ.ن2:پاییز نفرت‌انگیز هم به پایان رسید و زمستان محبوب من فرارسید...سلام ای ماه برف زیبا...
پ.ن3:لینک آهنگ...

 

نظرات ()



در جستجو
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/۱٦

با نام و یاد خدا
همیشه وقتی که کشیک‌های ماه،از نصفه می‌گذرد،می‌گویم که قله را رد کرده‌ام...این ماه هم قله را رد کردم و وارد سرازیری شدم...مثل تمام دوران اینترنی و سربازی،عاشورا کشیک بودم و البته امسال تاسوعا هم کشیک بودم...چهل و هشت ساعت!...ولی چون ایام عزاداری بود،مردم در یک زمینه به خودشان استراحت داده بودند و خلوت بود!
هاروست،به عملی می‌گویند که اعضای پیوندی را از بیماران مرگ مغزی می‌گیرند...در تهران،این عمل در چند بیمارستان به طور متمرکز صورت می‌پذیرد و وظیفه ما این است که به آنجا برویم و کلیه پیوندی را دریافت کنیم و سریع به بیمارستان خودمان بیاوریم تا پیوند انجام گیرد...بماند که این کار چه بار اضافه‌ای را بر دوش ما می‌اندازد و صدها تماس تلفنی از بیمارستان مبدا صورت می‌گیرد که استرس وارد می‌نماید...بگذریم...دیروز هم قرار بود که در بیمارستان مسیح،هاروست صورت گیرد که به دلایلی گفتند که جراح مربوطه از شیراز نمی‌آید و به فلوی پیوند ما اطلاع دادند که قلب و کبد منتفی شده و خودش باید به آنجا برود و هاروست کلیه را انجام دهد...او هم به من زنگ زد و گفت که مسیر را بلد نیست و زودتر با خودش بروم...وقتی به آنجا رسیدیم،فهمیدیم که هیچ نیروی کمکی وجود ندارد و به من گفت که دست بشویم...من هم تا حالا فقط یک بار،آن هم سر عمل تورشن رفته بودم...و حالا می‌بایست در یک عمل واقعی شرکت می‌کردم؛آن هم عملی بسیار سنگین و حساس...خلاصه،دست شستم و در کنار او قرار گرفتم...اینقدر با حوصله و خوب،همه چیز را توضیح و یاد داد که سریع راه افتادم...تمام آناتومی شکم جلوی چشمانم بود و می‌بایست روده‌ها را کنار می‌زدیم و با دقت و حوصله،یکی‌یکی عروق و حالب را آزاد می‌کردیم تا به آئورت برسیم...می‌بایست آئورت را کلامپ می‌کردیم که لحظه دلگیرکننده‌ای بود،چون وقتی آئورت را کلامپ کنیم،دیگر نیازی به ادامه ونتیلاسیون و سرم‌تراپی بیمار نیست و آنها را قطع می‌کنند و مرگ بیمار امضا می‌شود...بعد از پنج دقیقه هپارین‌تراپی،به من گفت که آئورت را کلامپ کنم و من این کار را انجام دادم و مرگ بیمار آغاز شد...بلافاصله همه چیز وارد فاز سرعت شد،چون دیگر به کلیه‌ها خونرسانی انجام نمی‌گرفت و باید زمان ایسکمی را به حداقل می‌رساندیم...یک عالمه یخ داخل شکم ریختیم و یک طرف من و طرف دیگر او دستمان را داخل مخلوط یخ و خون کردیم و کلیه‌ها را آزاد کردیم...دستم کاملا یخ زد...کلیه‌ها را درآوردیم و عمل به پایان رسید...امروز سال‌بالایی‌ها از دستم کفری بودند و می‌گفتند که چرا به آنها اطلاع نداده بودم...من هم واقعیت را گفتم که از اول نمی‌دانستم که باید سر عمل بروم و آنجا بود که فهمیدیم هیچ نیروی کمکی وجود ندارد...تجربه خیلی خوبی بود...
از امروز هم که اتاق عمل رفتن ما شروع شد و من برای روز اول دو عدد دبل‌جی خارج کردم و یک عدد سیستوسکوپی انجام دادم...که البته فقط انجام دادم و هیچی از چیزی که می‌دیدم نفهمیدم...! 
________________________________________________________________
مورد سیستوسکوپی،یک خانم بود...وقتی وارد اتاق شدم،گفت:آقای دکتر صبر کن من روسریم رو درست کنم...چیزی نگفتم،ولی خنده‌ام گرفته بود...آخه همان‌طور که خیلی‌ها می‌دانند سیستوسکوپی یعنی اقدام از طریق...!!!
______________________________________________________________
پارسال که مراسم روز عاشورا رفته بودم،صحنه‌هایی را دیدم که واقعا ناراحتم کرد...پسران و دخترانی را می‌دیدم که از صبح به آرایشگاه رفته بودند و ساعتها کنار آینه نشسته بودند و آماده شده بودند تا یکدیگر را ببینند و این وسط،اصلی‌ها فرعی شده بودند و بهانه‌ای شده بودند برای بی‌بها کردن ارزش و اعتقاد و اصول...و وقتی به خودم و خیلی‌های دیگر می‌نگریستم که در اقلیت قرار گرفته‌ایم با خودم می‌گفتم که شاید دیگر عرف عوض شده و ما داریم به عرف بی‌احترامی می‌کنیم...
من اصولا کاری به اعتقادات و شیوه زندگی دیگران ندارم،ولی یک چیز را می‌دانم و آن این است که هر چیزی جایی و جایگاه و زمانی دارد...شما در خانه‌ات و هر جایی در هر زمانی هر گونه‌ای که می‌خواهی باش،ولی وقتی برای عزای حسین بیرون می‌آیی،باید به حسین و پیام و اعتقادش احترام بگذاری؛وگرنه اگر به او و یا مرامش اعتقاد نداری،چرا بیرون می‌آیی؟...تمام حرف من این است...
امسال هم گذشت و کسی به فریادش لبیک نگفت و دیروز هم دوباره تنها پای به میدان نبرد گذاشت...
_________________________________________________________________
تصویرنوشت:
مردی که کم‌کم وارد دوران میانسالی شده بود،کلافه و سردرگم در کنار خانه‌ای ایستاده بود...خانه دختر جوانی که مدتی بود تمام زندگیش شده بود...به یاد می‌آورد تمام لحظات پرحرارتی را که در کنار هم بودند...سیگارش را در آورد و با حرص به آن پک زد...تمام خاطرات را مرور می‌کرد...تردید دیوانه‌اش کرده بود...از همان اول هم به این رابطه و ادامه‌اش تردید داشت...همیشه وقتی که او را در آغوش می‌گرفت،گمان می‌کرد که دختر نداشته‌اش را در آغوش می‌گیرد...دوستش داشت،اما هیچ‌گاه نمی‌توانست عاشقش شود...عشق او را می‌دید،اما همیشه در باطن زجر می‌برد...جوانی‌ او را با سالهای سپری شده عمر خودش مقایسه می‌کرد و عذاب وجدان می‌گرفت...
با خود گفت:چگونه می‌توانم جوانی و شادابی‌اش را شریک پیری آینده قریب‌الوقوع خودم نمایم...نه،این جنایت است...این،عذاب وجدانم را دائمی می‌کند...به او اندیشید...به این‌که چه خواهد کرد و چه واکنشی نشان خواهد داد...سوخت...آتش گرفت...
سیگارش را خاموش کرد...تصمیمش را گرفت...کارتی که خریده بود را از جیبش در آورد...واقعیت را نوشت و خداحافظی کرد...کارت را بر روی در خانه‌اش گذاشت و دور شد...
قلبش از آخرین آتش تپش عاطفی می‌سوخت...چشمانش می‌سوخت...ریه‌اش از سیگار بعدی می‌سوخت...
در درون می‌گریست؛ولی راضی بود...تصمیمی گرفت که برای آن جوان سودمند بود...خودش را فدای آینده او کرد...اما،راضی بود...
عجیب بود...چشمانش غمگین ولی لبانش پر از لبخند بود...سیگار بعدی را با آرامش روشن کرد و دور شد... 
_________________________________________________________________
شش ماه قبل بود که در وبلاگم از نویسنده‌ای به نام سایه نام بردم...یک دانشجوی پزشکی که اسمی برای وبلاگش انتخاب کرده بود که برایم حریم شخصی محسوب می‌شد،ولی حالا که دکترکوچولو کشته شده است،خوشحالم که این اسم هنوز وجود دارد و نفس می‌کشد...
سالها بود که هیچ وبلاگی به معنای واقعی مرا جذب نکرده و به دنبال خودش نکشانده بود...اما او عالی می‌نویسد...قلمی بسیار بسیار زیبا که قادر است به خوبی احساسات و مکنونات ذهنش را مکتوب نماید...من جز تحسین او کاری نمی‌توانم بکنم و چیزی بگویم...
من عادت دارم که گاهی وبلاگها را باز می‌کنم،چون آهنگ وبلاگشان را دوست دارم...آهنگ این وبلاگ هم فوق‌العاده است و مسحورم می‌کند...
سایه جان،متشکرم که می‌نویسی...همیشه چراغ دکترکوچولو را نگه دار و سعی کن دکتر بزرگی شوی...که می‌توانی...
_________________________________________________________________
وقتی به آهنگی که اکنون در اینجا پخش می‌شود،گوش می‌دهم و صدای دلنشین گلشیفته در گوشم می‌پیچد،مغز و قلبم به غلیان در می‌آید...می‌روم به دوران پرتب و تاب و غم‌بار دو سال قبل...دورانی که هزاران امید و لبخند،به هزاران یاس و بغض تبدیل شد...دورانی که همراه شد با خشونت و اعتراض و گلوله و گاز اشک‌آور و سوالاتی که هرگز پاسخش شنیده نشد...
هر چند من در هیچ تجمعی شرکت نکردم و هوادار هیچ جنبشی هم نبودم و اصولا با اعتقادات و مرام شخصی خودم،مخالف هرگونه اعتراض خیابانی و تجمعی بودم و هستم،ولی این بغض و سوالات بی‌پاسخ همیشه در ذهنم باقی مانده و هر چه که یادآور آن ایام دردناک می‌باشد،اندوهگینم می‌کند...به یاد بی‌گناهانی می‌‌افتم که تر بودند و کنار خشک سوختند...بی‌اختیار اشکم سرازیر می‌شود...چه بگویم که بیشتر نمی‌توان نوشت...

دلت به ره قوی دار...

پ.ن1:بعد از دو سال و نیم،بالاخره گلچین جدید آهنگهای ایرانی من آماده شد...خواستید،سفارش دهید...!
پ.ن2:روز دانشجو بر دانشجویان عزیز مبارک...یادش بخیر،این روز چه خاطرات قدیمی‌ای را برایم زنده می‌کند...

نظرات ()



بوسه عشق
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/۱۳

دنیا غمگین و بی‌تاب،خشکیده باور آب
جا مونده بوسه عشق،روی گلوی مهتاب
از طعنه‌های بارون،سقف خراب دارم
خشکیده‌ لب‌ترینم،عطش آب دارم
از چشای آسمون،انگار که خون می‌باره
سالار تنهای من،هیچ‌کسی رو نداره
از زمین می‌جوشه گل،خون سرخ رفتن تو
تو بغل گرفته خواهر،با آه و ناله سرت رو
دنیا غمگین و بی‌تاب،خشکیده باور آب
جا مونده بوسه عشق،روی گلوی مهتاب
...

می‌شنوی؟...هنوز هم فریاد می‌زند:هل من ناصر ینصرنی...کجاست گوش شنوایی که به فریاد برسد؟...می‌ترسم امسال هم بگذرد و کسی به فریادش نرسد... 

 لینک آهنگ...

نظرات ()



تقدیر
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/۱٠

با نام و یاد خدا
هفته‌ای دیگر و ماراتن کشیک‌های پشت سر هم گذشت...جالب است که سرعت گذشت زمان را احساس نمی‌کنم...همیشه فکر می‌کردم روزهایی که سخت و تلخ است،به سختی و کندی سپری می‌شوند،اما این روزهای من این‌گونه نیست...نمی‌فهمم روزها چگونه می‌گذرند،شاید برای اینکه در روزهای کشیک اینقدر کار هست که فقط منتظر فردا هستم و بدون اینکه بفهمم فردا می‌شود و فردا هم فقط منتظر این هستم که به خانه بروم و وقتی به خانه می‌رسم،می‌خوابم تا فردا شود...بزرگترین افق زمانی که می‌توانم به آن فکر کنم،پایان آن هفته است و حال می‌بینم که سه ماه گذشت...سه ماهی که بسیار سخت گذشت...
اما ناشکری نمی‌کنم...من آن پستی که در دکترکوچولو،یک روز به شروع شهریور نوشتم و از ترسهایم از جو رزیدنتی بخش و توی ذوق خوردنم نوشته بودم،را به خوبی یادم هست...و حال باید بگویم که جو اصلا آن گونه نبود و نماند...شاید خودمان موفق شدیم آن جو را بشکانیم...تقریبا توانستیم جوی دوستانه به‌وجود بیاوریم که در تاریخ بیمارستانمان بی‌سابقه است و این را مدیون منیج‌های خودم و یکی از دوستانم و چند تا از سال‌بالایی‌های خوب خودم هستم...
_________________________________________________________________
بد کشیکی‌های من همچنان ادامه دارد و من توانستم رکورد دو سی‌پی‌آر در نیم‌ساعت را بشکانم...دیگر همه خنده‌شان گرفته بود...یکی از آنها عوارض رادیکال سیستکتومی بود که بیش از یک هفته در آی‌سی‌یو بود و دیگری کیس گانگرن فورنیه که دو ساعت بود از اتاق عمل بیرون آمده بود و به هوش نیامده بود و به اصطلاح روی باند پرواز بود و بالای سرش ایستاده بودیم که بغل دستیش،یعنی همان ر.س  کد خورد و احیا شد و متاسفانه رفت و وقتی تمام شد این یکی هم کد خورد و دوباره دست به کار شدیم و باز هم موفق نشدیم...
هیچ‌وقت دو گواهی فوت در یک روز ننوشته بودم،آن هم با چنین وضعیتی...
_________________________________________________________________

درمانگاه جایی است که علیرغم تمام سختی‌ها و شلوغی‌هایش،می‌توان خندید...از یک سری شکایات مردان که روحمان را شاد می‌کند،بگذریم،کلماتی است که مردم به کار می‌برند...مثلا:
فروستات،ترموستات،پستات،حتی پستون!!! به جای پروستات...
شب ادراری به جای شب زیاد ادرار کردن...
تکلم ادرار،تراکم ادرار،به جای تکرر ادرار...
و چیزهایی از این قبیل...
اما من کشته انتظار بالای مردان سرزمینم هستم که در هشتاد و چهار سالگی با شکایت ناتوانی از شش ماه قبل می‌آیند و می‌خواهند به حدی در یک روز!!! برسند که من در سی‌سالگی این توان را در یک هفته هم نمی‌بینم!!!
_________________________________________________________________
تی‌یو‌آر‌تی،نوعی جراحی است که برای تومورهای گرید پایین مثانه به کار می‌رود و از راه مجرا وارد مثانه می‌شوند و تومور را به اصطلاح می‌تراشند و مثانه را نگه می‌دارند...طبق روتین بخش ما،بیمار با سوند فولی مرخص می‌شود و یک یا دو روز باید سوند را نگه دارد...
یک‌شنبه،ساعت 12 شب،بیماری را آوردند که همان صبح مرخصش کرده بودیم...تی‌یو‌آرتی کرده بود...با زخم آلت و هماچوری شدید و احتباس و درد شکم...شرح حال را گرفتم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و صدای قهقهه‌ من و پسرش اورژانس را فرا گرفت...بله،حاج‌آقا یک شب هم نتوانسته بود جلوی خودش را بگیرد و با سوند!!!کارش را کرده بود...مانده بودم که اصلا با سوند چگونه توانسته بود به چنین حسی برسد و این کار را انجام دهد...دیگر رویم نشد از سرنوشت حاج‌خانم چیزی بپرسم...
و من باز کشته قدرت مردان سرزمینم گشتم...
_________________________________________________________________
  سی و دو سال گذشت و در سالگرد حماسه استرالیا،باز هم دانشجویان ما از دیواری ممنوعه بالا رفتند و همه را متحیر و انگشت به دهان کردند...سی سال گذشت و ما هنوز هم نتوانسته‌ایم جهان را بابت آن زمان توجیه کنیم و همه‌اش تقاصش را پس دادیم،اما این بار با بزرگتر و دم‌کلفت‌تر و زیرک‌تر از آن در افتادیم...همه اسم کسانی که با شجاعت و افتخار،کار سی سال پیش را به پای خودشان نوشتند را می‌دانیم و دیدیم سرنوشتشان را که یا به جاسوسی برای آن کشور متهم شدند،یا روزنامه‌شان را بستند و خودشان را از عرصه سیاست حذف کردند و یا به زندان رفتند و یا هنوز زندانی هستند...آن زمان من در این دنیا نبودم،اما این بار بودم و باز مردم من اولین اصل دیپلماتیک را زیر سوال بردند تا تمام دنیا به حق بگویند که ما وحشی و دور از تمدن و اصول مدرن دیپلماتیک هستیم...همیشه به خودم می‌گفتم،آن جریان،مال آن موقع و شرایط آن زمان بود،ولی مردم من اثبات کردند که زمان هم به عقب بر می‌گردد و تاریخ هم معلم خوبی برای آموزش نیست...افسوس!
__________________________________________________________________
تصویرنوشت:
پسری با پالتوی بلندی،در پیاده‌روی یک بزرگراه،در یک روز برفی قدم می‌زند...دود سیگاری که بیرون می‌دهد با بخاری که در این هوای سرد ایجاد می‌شود،مخلوط می‌گردد و شکل عجیبی را به وجود می‌آورد...دست دیگرش در جیبش است و سرش به روبرو خیره می‌باشد...ماشینها از کنارش می‌گذرند،برف بر رویش می‌بارد،اما او حواسش به جای دیگری است...دستهای ظریف،نگاه اشک‌آلود و حتی لبها و بوسه‌های داغ او را به یاد می‌آورد...با خود می‌گوید ای کاش همه آنها،مال او نبود،ولی دل او پیش او و برای او می‌بود...یار را با خاطر می‌خواست نه اینکه یار را فقط در کنار داشته باشد...
ماشینها بی‌اعتنا از کنارش می‌گذشتند و پسر هم اعتنایی به ماشینها نمی‌کرد و کسی حتی خود آن پسر هم نمی‌دانست که شاید یارش یکی از سرنشینان این ماشینها می‌باشد...
_________________________________________________________________ 
به یاد عید سال 88 می‌افتم که تقدیر یکی از آهنگهایی بود که همیشه گوش می‌دادم و حتی در وبلاگ دکترکوچولو هم پخش می‌شد...و عید سال بعدش،قسمت شد و این آهنگ را به طور زنده گوش کردم و احساسی به من دست داد که گفتنش سخت است...ترانه و موسیقی و لحن خواندن شادمهر،طوری است که تا پوست و گوشت و استخوان آدم رسوخ پیدا می‌کند...مست می‌کند...مسخ می‌کند...و می‌برد...می‌برد به تمام خاطرات خوشی که داشتی...کسانی که بودند و دیگر نیستند...

باید تو رو پیدا کنم،شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی،تقدیر بی‌تقصیر نیست
با اینکه بی‌تاب منی،بازم منو خط می‌زنی
باید تو رو پیدا کنم،تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من،می‌تونه آرومت کنه
اون لحظه‌های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد،این کوچه‌های بی‌عبور
وقتی به من فکر می‌کنی،حس می‌کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه‌ها،سوی چشامو می‌بره
عطرت داره از پیرهنی،که جا گذاشتی می‌پره
باید تو رو پیدا کنم،هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت،حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازم و پرپر کنی
محکم بگیرم دستتو،احساسم و باور کنی
 باید تو رو پیدا کنم،شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی،تقدیر بی‌تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم،هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت،حتی از این کمتر نشی

با هزار تدبیر هم نمی‌توان تقدیر را نیکو نوشت...
لینک آهنگ...

 

پ.ن:آخرین نوشته من در مدلاگ...ساختارها و ساختارشکنی... 

نظرات ()



فقط تکیه بر خود
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/٩/٢

با نام و یاد خدا
سومین ماه رزیدنتی هم گذشت...دیگر به همه چیز عادت کرده‌ام...چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام...دیگر با خیال راحت می‌توانند بخش را به من بسپارند...دیگر کمتر مجبور می‌شوم که در روزهای کشیک به سال‌بالایی زنگ بزنم و حتی خودش هم این اجازه را می‌دهد که کمتر زنگ بزنم و با تصمیم خودم عمل کنم،چون دیگر به من اعتماد پیدا کرده‌اند و در رشته‌های جراحی،اعتماد مهمترین و بالاترین چیز در روابط کاری می‌باشد...
توانسته‌ام چنان خودم را در بخش جا بیندازم که کاملا در اختیارم باشد و پرسنل حرفم را بخوانند و بدون کمترین تحکمی و با خنده و شوخی،آنی بشود که می‌خواهم...چرا که مهم اراده‌ای است که تحمیل و محقق شود...
دارم یاد می‌گیرم که از هر نظر،یک جراح باشم...سریع فکر کنم،سریع تصمیم بگیرم،سریع عمل کنم،بهترین عملکرد را داشته باشم و قاطع باشم...
نمی‌دانم دیگران با مریضهایشان چگونه رفتار می‌کنند؛البته شاید هم بدانم و ببینم،اما نمی‌خواهم در اینجا به آنها بپردازم،ولی خودم همیشه روزگار با بیماران به گونه‌ای رفتار می‌کنم که با اینکه یک رزیدنت سال یکی،بیش محسوب نمی‌شوم،اما هنوز سه ماه نگذشته،خیلی از بیماران درمانگاه می‌خواهند من آنها را ببینم؛شاید برای اینکه همیشه به آنها لبخند می‌زنم و خوب به حرفهایشان گوش می‌دهم و با حوصله برایشان همه چیز را توضیح می‌دهم...
اما اینها همه‌اش یک روی یک سکه است...من یک اخلاق بد هم دارم...همیشه از نتوانستن و ندانستن و شکست متنفر بودم و هستم...برای همین زمانی که کاری را بلد نباشم،یا بیماری علت چیزی را بپرسد و ندانم،عصبانی و کلافه می‌شوم...زمانی که در اورژانس کاری یا درمانی را باید انجام دهم و این کار بایسته انجام نشود،ناراحت و بی‌نهایت عصبانی می‌شوم،به گونه‌ای که ناامیدی و ضعف شدیدی وجودم را در بر می‌گیرد...این خیلی بد هست...یک جراح هرگز نباید ناامید شود و همیشه باید جسارت داشته باشد؛حتی جسارت مواجه شدن با شکست...من باید این ترس تاریخی از شکست را در زندگیم از بین ببرم،چرا که مانع از پیشروی خواهد شد...
_________________________________________________________________
زمانی،یکی از خوانندگانم به من گفت،در سالها خواندن نم‌نم،تنها واژه‌ای که از پدر در ذهنش مانده است،تنهایی است...شاید راست بگوید،شاید کسی به اندازه من در نت،با بیشترین لغت و جمله و سبک و شیوه،تنهایی را فریاد نزده باشد...شاید کسی به اندازه من از این تنهایی در میان جمع زجر نبرده باشد،و متناقض این که از این تنهایی لذت نبرده باشد...
من بیشترین استفاده را از این تنهایی بردم و نم‌نم را آبیاری و پربار کردم...نم‌نم اشک من سالها بارید تا چراغ نم‌نم روشن بماند...ولی بعد از تمام این سالها،اعتقاد دارم بهترین مطلبی که در مورد تنهایی نوشتم،عصاره تنهایی،آخرین مطلب وبلاگ از گور برگشته است...مطلبی که دو هفته مانده به امتحان رزیدنتی،در اوج فشار و خستگی،در اوج دور ماندن از دنیای همیشگی،در تنهایی محاط شده در اتاقی که شاید بیش از دو هفته بود که از آن بیرون نیامده بودم و باز هم می‌بایست در آن می‌ماندم،نوشته شد...در ایامی که دلم برای همه چیز،حتی خودم تنگ شده بود...ایامی که از استرس و خستگی و بی‌خوابی منتظر تلنگری بودم تا هق‌هق گریه راه بیاندازم،کتاب و جزوه را کناری گذاشتم و نوشتم...نوشتم و وقتی تمامش کردم،می‌لرزیدم...من تمام آنچه را که از سالها نوشتن آموخته بودم،جمع کردم و به کار گرفتم تا هر آنچه در ذهن و قلب و احساسم داشتم را بر روی کاغذ بیاورم...اکنون که ماهها از آن شب سرد و سخت می‌گذرد،وقتی به تک‌تک کلمات و جملات آن مطلب می‌نگرم،می‌بینم که نقصی ندارد و من در نهایت توانستم تنهایی را معنا کنم...خدا هیچ وقت تنهایی را نصیب کسی نکند...حتی تنهایی در میان جمع را،بخصوص تنهایی‌ای که در نم‌نم فریاد زدم و گفتم:می‌ترسم از تنهایی به کسی پناه ببرم که تنهاییم را بیشتر کند...
__________________________________________________________________
از نوشتن گفتم...
سالها نوشتم،سالها مینیمال و تک‌جمله‌ای نوشتم،اما اکنون تازه می‌گویم که کمی فهمیدم نوشتن چیست...بگذارید واضح‌تر بگویم...در تمام این سالها،با اینکه جمله می‌نوشتم،اما تکیه زیادی روی لغات می‌کردم و در حقیقت،اصل برایم لغت و کلمه بود...سعی می‌کردم منظورم را با کلمه برسانم و بار معنا و کنایه و ایهام را کلمه بر دوش بکشد...اما مدتی است که یاد گرفته‌ام که زیاد بر روی کلمات تکیه نکنم و در حقیقت خود جمله برایم مهم شده است...می‌توانم مثالی بزنم از جمله‌ای که اخیرا در نم‌نم نوشته‌ام و برایم جایگاه خاصی دارد...عاشق دختر زندان‌بانم گشتم...من در این جمله،بار مفهوم تنهایی و بی‌کسی را بر دوش هیچ کلمه‌ای نینداختم،کلماتی بی‌ربط با این مفهوم در کنار هم قرار گرفتند و این منظور را رساندند...
نمی‌دانم تا چه حد توانستم منظورم را برسانم،ولی خوشحالم که نکته جدیدی را در نوشتن یاد گرفتم... 
_________________________________________________________________
هر از گاهی،یک تصویر یا سکانس کوتاه،بدون هیچ پیش‌زمینه و یا داستان قبلی،مدتی در ذهنم نقش می‌بندد و پررنگ می‌ماند تا تصویری دیگر کم‌کم شکل بگیرد و قبلی را کم‌رنگ نماید...از این به بعد به عنوان تصویر‌نوشت آنها را می‌نویسم...
_________________________________________________________________
تصویرنوشت:
دختری با گیسوانی باز و پریشان در بادی سرد،زیر درختی بر بالای کوه،با چشمانی خیس از درد و سردی هوا،خیره به روبرو،با یادی از گذشته،از مردی که دیگر زنده نیست و عشقی که هنوز زنده است و نفس می‌کشد؛ایستاده است...باد زوزه می‌کشد و فریاد می‌زند و دخترک بغض و سکوت را می‌شکاند و از درد زوزه می‌کشد و فریاد می‌زند...درد را می‌شکاند و از درد می‌شکند...سرما و درد او را می‌لرزاند و اشک در چشمانش می‌لرزد...باران می‌بارد...قطران باران بر صورتش فرود می‌آید و قطرات اشک از صورتش بر زمین می‌بارد...همه جا خیس می‌شود...سیلی به راه می‌افتد و مردم هیچ‌وقت نمی‌فهمند که منبع سیلی که شهری را با خود برد،نقطه‌ای بر بالای کوه بود...
__________________________________________________________________ 

دیشب در اورژانس کاری کردم،که شاید تا مدتها بتوانم به آن افتخار کنم...سال یکی و سال دویی آف شده بودند و سال سه‌ای هم که زودتر از همه به خانه رفته بود و من بودم و یک بیمارستان که می‌بایست هندل می‌کردم...ساعت دوازده شب،مرد جوانی با شلواری خون‌آلود به اورژانس آمد که خم شده بود و می‌گفت سگ گازش گرفته است...به اتاق معاینه بردم و صحنه وحشتناکی را دیدم...سگ نصف گلانس را گاز گرفته بود...حالا شرح ماجرا چه بود،بماند...خون فواره می‌زد...تا زنگ می‌زدم و سال دویی را به بیمارستان می‌کشاندم،زمان می‌گذشت و مریض از خونریزی می‌مرد...سریع تصمیمم را گرفتم و گفتم از اطاق عمل نخ بخیه مخصوص بیاورند...دور تا دور محل بریدگی را با سرعت زیاد سوچور زدم و سوند فولی 16 را دو سانت داخل کردم و فیکس کردم و خونریزی را بند آوردم...
امروز صبح که رزیدنت سال بالایی آن را دید،از کاری که کردم شوکه شد؛باورش نمی‌شد که این کار را کرده‌ام،کاری که شاید یک اورولوژیست کامل هم نتواند انجامش دهد...قرار شد این هفته سر کلاس آن را مطرح کنند...
بی‌شک ده روزی را روی ابرها سیر خواهم کرد... 
__________________________________________________________________
بروم بخوابم که شش کشیک یک روز در میان داده‌ام و به منتهای درجه خوابم می‌آید...

و در پایان:
گفتند زندگی به هدر می‌رود،هدر ماند و زندگی رفت... 

نظرات ()



جاده زندگی
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/٢٦

با نام و یاد خدا
خسته‌ام...خسته‌ام از صبح زود بیدار شدن و شروع کار از 5 صبح تا غروب،خسته شدم از شرح‌حال گرفتن‌های تکراری،از دیدن مریضهای تکراری و تکرار حرفهای تکراری برای مردمی که هر تجویز و توصیه را چند بار باید تکرار کنی و در نهایت پیش خودت مطمئن باشی که نصفشان نفهمیدند چه گفته‌ای،خسته شدم از جنگ اعصاب‌ها و جنجال‌ها و گیرهایی که در سیستم رزیدنتی به‌وجود می‌آید و هر روز باید در یک وضعیت آماده‌باش باشی و از اینکه به سلامت از بیمارستان خارج شده‌ای و کشیک اضافه نخورده‌ای؛نفسی به راحتی بکشی،خسته شدم از هم‌رده‌ای‌هایی که کارهای خودشان را انجام نمی‌دهند و باید یا کاورشان کنی یا غرهای سال‌بالایی‌ها را تحمل کنی که تو را مسوولشان می‌دانند...
دروغ چرا،یکی دو بار به خودم گفتم که کشیک را ول کنم و به خانه برگردم؛اما اعتراف می‌کنم که تنها یاد سختی‌ها و زحماتی که برای رسیدن به اینجا کشیدم و تحمل کرده‌ام،من را نگه داشته است و فردایش به فکرم خندیده‌ام...
خستگی‌ام دیگر مزمن شده است و فکر کنم سالها بر تنم بماند...
اما هرگز نگذاشتم خستگی مرا از کارم باز بدارد...نگذاشتم بر رفتارم با بیماران تاثیری بگذارد...نگذاشتم هیچ‌وقت لبخند را از لبانم برباید و با پرسنل و بیماران بدرفتاری کنم و همین که در بخش همه من را دوست دارند و من را صدا می‌زنند،لذت می‌برم و خیلی وقتها خستگی را فراموش می‌کنم...قبلا هم گفته‌ام،باز هم می‌گویم،انگار واقعا خدا انتخاب درستی داشته است و جایگاه من همین روپوش سفید بوده است؛من آفریده و ساخته شده‌ام تا علی‌رغم تمام سختی‌ها و دردها،درد دیگران را کم کنم...امیدوارم که راضی باشد،من که راضی‌ام! 
________________________________________________________________
عصرها،وقتی مسیر برگشت را در ترافیک یک‌ ساعته طی می‌کنم و پاهایم گاهی از درد ورم می‌کند،زمان خوبی است که فکر کنم؛به هزار چیز گوناگون و رنگارنگ که در تمام زندگیم اتفاق افتاده و تاثیر گذاشته است...
وقتی از کنار پل مدیریت رد می‌شوم،به یاد حامد ترمهای اول دانشجویی می‌افتم که ساده و آسیب‌پذیر و بی‌تجربه بود و تنها و غریب در این شهر بی‌در و پیکر زجر می‌برد و غصه می‌خورد و بلاهایی به سرش آمد که بایسته باید می‌آمد تا مرد و پخته شود و تجربه کسب کند...حامدی که دوست داشت همه را دوست ببیند و دشمنی‌هایی دید که باعث شد همیشه در هر دوستی هاله یک دشمن را ببیند و هیچ‌وقت خودش را نزدش کامل باز نکند و پیله‌ای به دور خودش داشته باشد...
 وقتی وارد بزرگراه نیایش می‌شوم،به یاد دوران استاجری می‌افتم،دوران پر تب و تاب و شور جوانی که متاسفانه هرگز تکرار نمی‌شود و من آن را به بدترین و دردناک‌ترین نحو از بین بردم...دورانی که وحشتناک‌ترین تاثیر را در روح و زندگیم گذاشت...دورانی که من در آتش می‌سوختم...روزهایی که همیشه می‌نوشتم آیا بالاخره به پایان می‌رسند و در نهایت حرف آن هاتفی که از غیب،شوم‌ترین پایان را فریاد می‌زد به کرسی نشست و من خاکسترنشین آن آتش گشتم؛آتشی که تا سالها من را سوزاند...
وقتی وارد بزرگراه یادگار امام می‌شوم،انگار کودکم را می‌بینم...بزرگراهی که از اول شاهد ساختنش بودم و تکاملش را دیدم...بزرگراهی که زمانی به پایان رسید و خانه‌مان را به دانشگاه وصل کرد که من دیگر وارد دوران اینترنی شده بودم و دانشگاه نمی‌رفتم...دوران اینترنی که علی‌رغم سختی‌های خودش،در کل بسیار خوش گذشت و خاطرات خوشی را بر جای گذاشت...من هر چه در پزشکی یاد گرفتم،نه در کلاسهای دانشگاه بلکه در بیمارستان و دوران اینترنی بود...
و وقتی که هر روز زمان بسیار زیادی را در بزرگراه شهید همت می‌گذرانم،به یاد دوران خدمت مقدس سربازی می‌افتم...دورانی که با سختی بسیار زیاد دوره آموزشی آغاز شد و به کار کردن در اورژانس بیمارستان 501 سماجا ختم شد...دورانی که علی‌رغم تصور بسیار زود گذشت و روز آخری که از بیمارستان بیرون آمدم،از دل‌گرفتگی دو سه قطره اشک در ماشین بر چشمانم آمد...
بزرگراه همت،همچنین برایم یادآور پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌هایی هست که به بیمارستان میلاد برای کلاسهای رزیدنتی می‌رفتم و زجری که با درس خواندن در آن سن کشیدم...
و در نهایت لبخند می‌زنم...با خودم می‌گویم زندگیم و خاطراتم،بدون اینکه بخواهم با این بزرگراه‌ها پیوند عمیق خورده است و در گذر از هر کدامشان،حامد قدیم را جستجو می‌کنم...حامدی که تا همیشه دنیا درگیر نوستالژی هست... 
و من به این می‌اندیشم که چه بزرگراه‌ها و جاده‌هایی هست که چشم‌انتظار من می‌باشند تا بقیه زندگیم را رقم بزنند...
اینجا است که صدایی در گوشم طنین می‌اندازد:جاده،فریاد می‌زنه،بیا...!
________________________________________________________________ 
 روز و شبم شده،شنیدن و زمزمه کردن آهنگ یه حرفایی ،با صدای دسته‌جمعی هنرجویان برنامه آکادمی گوگوش...واقعا زیباست...

یه حرفایی،همیشه هست،که از عمق نگاه پیداست
از اون حرفای تلخی که،مثه شعر فروغ زیباست
از اون حرفا که یک عمره،به گوش ما شده ممنوع
از اون حرفای بی‌پرده،شبیه شعری از شاملو
از اون حرفا که می‌ترسیم،از اون حرفا که باید زد
از اون درد دلای خوب،از اون حرفای خیلی بد
نگفتی و نمی‌گم ها،حقیقت‌های پنهونی
از اون حرفا که می‌دونم،از اون حرفا که می‌دونی
به زیر سقف این خونه،منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو می‌دونم،تو این خونه نمی‌مونم
یه حرفایی همیشه هست،که از درد توی سینه است
مثل رپ خونی شاهین،پر از عشق و پر از کینه است
پر از ناگفته‌هایی که،خیال کردیم یکی دیگه
دلش طاقت نمی‌آره،همه حرفامون و می‌گه
همیشه آخر حرفا،پر از حرفای ناگفته است
همیشه حال ما اینه،همیشه دنیا آشفته است
به زیر سقف این خونه،منم مثل تو مهمونم
منم مثل تو می‌دونم،تو این خونه نمی‌مونم 
تو این خونه نمی‌مونم

هیچ‌کس در خانه‌اش نمی‌ماند...جاده‌ها و بزرگراه‌ها،خانه‌هایمان را به هم وصل می‌کند و همیشه از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر می‌رویم،تا در نهایت در خانه ابدی منزل بگیریم... زندگی ما را جاده‌ها رقم می‌زنند نه خانه‌ها...
خوش باشید...

پ.ن:بازی زیبا و برد مقتدرانه آلمان برابر هلند،بسیار شادمان و غرق لذتم کرد...به جرات می‌گویم این بهترین تیم ملی هست که در عمرم دیده‌ام... 
پ.ن 2: لینک آهنگ... 

نظرات ()



ایستادگی
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/۱۳

با نام و یاد خدا
کشیکهای این هفته من،فاجعه بوده است؛بدون حتی دقیقه‌ای استراحت...منظور از استراحت،خوابیدن نیست،حتی نشستن است...وقتی هر روز بیش از بیست مریض مرخص و بیست مریض بستری می‌شوند،همراه اورژانس و آی.سی.یو یی که آن‌استیبل هستند،فرصت لحظه‌ای نفس کشیدن را از تو می‌گیرند...بخصوص روز سه‌شنبه که مریضی در بخش مردان کد خورد و چهل دقیقه احیا شد و برگشت و به آی‌سی‌یو منتقل شد و دم در آی‌سی‌یو هم کد خورد و دوباره احیا شد و برگشت و بر روی تخت،ساعتی دیگر هم کد خورد و دوباره ماساژ دادیم و برگشت و نهایتا ساعت 6 صبح،زمان اتمام شیفت دوباره کد خورد و این‌بار دیگر برنگشت و تمام خستگی بر تن من ماند...در کل آن شب،فقط یک جمله می‌گفتم:خدایا هر چه زودتر صبح شود...رزیدنتهای سال‌بالا آن روز صبح بعد از کشیک،هی همه چیز را چک می‌کردند و تعجب می‌کردند که چیزی میس نشده است،خودم هم تعجب کردم...
 از آن روز تنها یک جفت چشم منتظر و نگران در ذهنم باقی مانده است که با هر بار احیا و برگشتن و زنده ماندن پدرش شاد و اشک‌آلود می‌شد و هر کدام از کلمات ما را که توضیح می‌دادیم،می‌بلعید و نهایتا غمی بی‌نهایت بر آن نشست...
کشیک‌های من اینقدر بد هستند که کسی دوست ندارد با من کشیک بدهد و به قول معروف سر نخواستن بنده دعوا هست... 
_________________________________________________________________

مریض،پسر 28 ساله‌ای است با شکایت معروف پره‌مچور بودن...از او توضیح بیشتر می‌خواهم...می‌گوید حتی وقتی تلفن صحبت می‌کند،حتی اگر اشتباه گرفته شده باشد و او را نشناسم،هم پیش می‌آید...می‌گویم:آقا شما بیماری پره‌مچور ندارید،بلکه بی‌اختیاری دارید...رزیدنت سال بالا با این جمله من از خنده فرش زمین می‌شود و بیمار منتظر درمان من می‌ماند...خودم هم به زور خودم را نگه می‌دارم...چه درمانی تجویز کنم،بهتر از ارجاع به روان‌پزشک؟
_________________________________________________________________
 میس‌ورلد را بالاخره رام و منیج کردم؛که اگر این‌کار را نمی‌کردم،پدر نبودم...فهمید که باید با من کنار بیاید وگرنه برایش مشکل پیش می‌آید...خوشحالم که این مشکل هم بالاخره و فعلا حل شده است...
_________________________________________________________________
پیرزنی در بخش ما هست،که تعویض پانسمانش باید توسط رزیدنت صورت بگیرد...دیروز که خم شدم تا پانسمانش را عوض کنم،سرم را گرفت و بوسید...ماندم چه بگویم... مرا دعا می‌کرد و من بی‌اختیار اشک از چشمانم بیرون می‌آمد...
وقتی از اتاقش بیرون می‌آمدم،با خودم گفتم، آیا خداوند با این دعاهایی که دیگران برایم می‌کنند،باز هم گناهانم را در نظر می‌گیرد؟...بی‌اختیار سرم را بالا گرفتم و گفتم خدایا من انسانها را واقعا دوست دارم...من عاشق این هستم که درد و رنج مردم را کاهش دهم...من به خدمت کردن به همین مردم کشورم افتخار می‌کنم،برای همین از این کشور نرفتم...خودت می‌دانی که هیچ‌وقت،واقعا به دنبال چشمداشت مادی زیادی نبودم...پس،هوای من را داشته باش...
آمین...
__________________________________________________________________
بعد از عمری چند دقیقه پای تلویزیون و فوتبال نشستم و صحنه‌ای بی‌نظیر و بدیع را دیدم که  از خنده روده‌بر شدم...خداوند پدر و مادر شیث و محمد را بیامرزد که خنده را بر لبانمان آوردند...صدا و سیما اگر میلیون‌ها تومان هم خرج می‌کرد،شاید نمی‌توانست چنین شادی و خنده‌ای را به سطح جامعه بیاورد...من که از جانب خودم بسیار تشکر می‌کنم...
این سر و صداها و بازتاب‌های فراوان داخلی هم فقط جهت سرپوش گذاشتن بر آن خزانه به تاراج رفته از جیب من و تو هست،آن هم در دوران دولتی که ادعای رسوا کردن مفسدین و مختلسین را داشت؛وگرنه ماتحت یک نفر مسلما اهمیتش بی‌نهایت کمتر از ماتحت یک ملت است که به سوزش رفته است و کسی هم به هیچ‌جایش حساب نمی‌کند...انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته است...
بخندید...باید هم بخندید...باید هم بخندیم...باید هم بخندم...کار ما دیگر از گریه گذشته است... 
باید بخندیم بر مجلسی که به اختلاس رای اعتماد داد...باید بخندیم بر خزانه‌ای که تمامش را شخم زدند و به جایش یک شست کاشتند و کسی نفهمید و در نهایت با دو تا عذرخواهی و استعفا و گردن دیگران انداختن تمامش کردند و در نهایت ما را مشغول یک انگشت نمودند...بله ما را بر روی یک انگشت می‌چرخانند و ما به جای گریه می‌خندیم...
آی رسانه‌های گروهی...آی چشم و گوش ملت...آی مدعیان اخلاق...این تذهبون؟...اخلاق در زمین فوتبال،توسط دو نفری که عصاره‌ای از یک فرهنگ سطح پایین هستند و بر آنها حرجی نیست،زیر سوال نرفته است...اخلاق آن‌جا زیر پا گذاشته شد که قبح خیلی چیزها از بین رفت...حتی دزدی از مال ملت،حتی دروغ‌گویی آن هم در اشل بسیار بزرگ...و من متاسفم...متاسفم که به چنین جایی رسیدیم...متاسفم...
_________________________________________________________________
 من هیچ‌گاه در این‌جا دروغ ننوشتم...من اصولا از دروغ‌نویسی که متاسفانه در دنیای نت،رواج زیادی دارد،متنفرم...من هیچ‌گاه در مورد خودم دروغ ننوشتم و غلو نکردم...اگر اشتباهات و بدیهایم را نوشتم،اگر خوبی‌هایم را نوشتم یا از خودم تعریف کردم،همه‌اش واقعیت بوده است...اگر تمام مشکل بعضی از خوانندگان این است که من متواضع نیستم،اگر با چیزی که در واقعیت هستم،مشکل دارند و نمی‌توانند آن را هضم کنند،اینقدر خودشان را اذیت نکنند،اینقدر سردرد نگیرند؛چون من تا به آخر همین‌گونه خواهم نوشت...چاره کار خیلی راحت هست:دیگر اینجا را نخوانند...و خلاص...
این همه سال خواستید من را از نوشتن باز دارید،من خسته نشدم و نوشتم،شما خسته نشدید؟
________________________________________________________________
و در پایان:
افکار بزرگ،معمولا با مخالفت شدید مغزهای ضعیف مواجه می‌شوند(انشتین) 

نظرات ()



روشنایی
نویسنده: پدر - ۱۳٩٠/۸/٧

با نام و یاد خدا
چهار کشیک در شش روز،رسما نابودم کرد...واقعا فاجعه هست که خانه بیایی و در پارکینگ خانه،یک ساعت توی ماشین بخوابی...کاش آنهایی که خاطرات و حرفهای من را فیلتر و سانسور کردند و خودشان یا الآن به چنین مشکلاتی دچار هستند و یا روزی محتاج تیغ امثال من می‌شوند،این چیزها را هم می‌دیدند...می‌دیدند که پشتمان از یک درد ساده کیسه سیستم،می‌لرزد و وقتی کلیه بیمار تورم شدید دارد و مریض به علت کراتینین بالا استفراغش بند نمی‌آید،خواب از چشمانمان می‌پرد...می‌دیدند که مریض سه صبح با احتباس ادراری می‌آید و از درد فریاد می‌زند و به هر شگردی که هست باید از روی شکمش آنژیوکت بزنی و با سرنگ ادرارش را پنجاه سی‌سی،پنجاه سی‌سی بیرون بکشی و یا با خونریزی شدید ادراری می‌آید و باید با 5 لیتر سرم چنان مثانه‌اش را شستشو بدهی که انگشتانت تاول بزند و مچ دستت تا دو روز از درد اشک به چشمانت بیاورد...نیستند تا اینها را ببینند،اما یک خاطره که شاید خیلی هم مشکل‌دار نبوده و واقعا اتفاق افتاده و در رشته من چیزی کاملا عادی هست را پیراهن عثمان می‌کنند و بالافاصله تیشه به همه زحمات و خاطرات و دغدغه‌هایم می‌زنند و از بین می‌برند...
من تمام آن نوشته‌ها را دارم و به زودی در جایی دیگر منتشرش خواهم کرد،ولی من وبلاگ نمی‌نویسم تا فقط خودم بخوانمش؛من دیگر دسترسی به نظراتی که در آن وبلاگ بود ندارم؛رابطه‌ای که با خوانندگانم داشتم،از بین رفته است،هر چند خواننده اگر علاقه داشته باشد،بالاخره اینجا را پیدا خواهد کرد...ولی من سوگوارم...سوگوار وبلاگم،سوگوار بچه نازنین و کله‌شق خودم که 4 سال من را تحمل کرد و زمان باروری‌اش رسیده بود...
من گریستم،فریاد زدم؛اما بی‌صدا...دقیقا شبیه آن سکانس معروف فیلم پدرخوانده وقتی دختر مایکل کورلئونه روی پله‌های سالن تئاتر به جای پدرش کشته می‌شود و پدر از دردی بی‌انتها بی‌صدا فریاد می‌زند...احساس می‌کنم سیلی محکمی خورده‌ام،چون به من برخورده است...فلانی‌ها زشت‌ترین خاطرات شخصی‌شان را،زشت‌ترین کلمات و واژه‌ها و مفاهیم را می‌نویسند و  بانوان برتر و محبوب و همیشه در صحنه بلاگستان می‌شوند،دکتر رئیس پرژین‌بلاگ است و خطرناک‌ترین نوشته‌های سیاسی را می‌نویسد و به خاطرش زندان هم می‌رود،ولی وبلاگشان فیلتر نمی‌شود،آن‌گاه وبلاگی که دغدغه‌های شخصی و انسانی در آن فریاد زده می‌شود،سختی‌های صنفی در آن نوشته می‌شود،تحمل نمی‌گردد...
اینها هنوز من را نشناخته‌اند،همان‌طور که هیچ‌کسی من را خوب نمی‌شناسد،ولی من خودم را خوب می‌شناسم،من عادت ندارم اگر سیلی خوردم،گونه دیگرم را حواله کنم،من از آن سیلی یک خاطره و انگیزه می‌سازم و چندین سیلی  وارد می‌سازم...من که قبل از فیلتر شدن آن وبلاگ،اینجا را ساخته بودم،چون نیاز به فضای جدیدی داشتم،ولی آن جا را دوباره به دست خواهم آورد،حتی اگر دیگر در آن‌جا ننویسم...
من اعتراض دارم،من ایستاده فریاد می‌زنم و می‌گویم که این بی‌عدالتی و بی‌انصافی است که من فیلتر شوم ولی دیگرانی که خیلی بدتر می‌نوشتند و می‌نویسند هنوز هم وجود دارند...من اعتقاد دارم که آن یک اپیزود در آن یک پست برایشان یک بهانه بوده است،همین و بس...اما من هرگز نمی‌گذارم که آنها به هدفشان که ساکت نمودن من است برسند...من متاسفانه هیچ‌وقت سکوت را یاد نگرفته‌ام...من اگر سکوت کنم،می‌میرم...‌
_________________________________________________________________
در بین امراض مربوط به رشته ما،هیچ چیزی بدتر از سوزش ادرار مقاوم به درمان بدون وجود منشا نیست...بخصوص اگر در سنین جوانی باشد...واقعا یک نقطه کور در رشته ما هست،که اگر بیمار و پزشک پیگیر باشند،درگیر یک پروسه طولانی‌مدت بی‌حاصل می‌شوند که نهایتا به سیستوسکوپی ختم می‌شود و اکثرا از آن نیز نتیجه‌ای حاصل نمی‌آید...
جالب اینجاست که همه پزشکان فنازوپیریدین را بلدند و به ناف مریض می‌بندند و مریض مستاصل از خوب نشدن به ما مراجعه می‌کند و البته اکثرشان مشکلشان لاتس انسدادی است که با داروهای دیگر بهبود می‌یابد...

_________________________________________________________________
مرد هفتاد ساله‌ای است که دو ماه هست،هر هفته به درمانگاه ما می‌آید،با کانسر پروستات و کاندید رادیکال پروستاتکتومی...تمام مراحل قبل از جراحی را انجام داد ولی وقتی شنید که با  این عمل لذت زناشویی را از دست خواهد داد،دچار تردید شده است و هر هفته پیش ما می‌آید تا ما هر بار برایش تاکید کنیم که باید جراحی کند و او برود فکر کند و این پروسه دو ماه است که ادامه دارد...جدا از تردید او که برایمان جالب است،تاکیدی که هر بار سر این موضوع می‌کند برای همه ما با عرض معذرت از ایشان،خنده‌دار است؛که اگر به سن ایشان دقت کنید به منظور من پی خواهید برد...
این داستان کی تمام می‌شود،خدا می‌داند ...
_________________________________________________________________

دردناک است دیدن اشکهای مردان و زنانی که نمی‌توانند به خوبی ادرارشان را کنترل کنند و کلافه از بیماریشان،در میان حرفهایشان گریه می‌کنند...حق هم دارند،زندگیشان کاملا مختل می‌شود،باید پوشک بگذارند،نماز نمی‌توانند بخوانند و هزار مشکل دیگر و از همه بالاتر اینکه اعتماد به نفسشان از بین می‌رود...و این برای منی که هیچ‌وقت طاقت دیدن هیچ اشکی را ندارم(حتی اگر اشک یک نوزاد یا اشک از سر خوشحالی باشد)بسیار دردناک است؛اما این هم قسمتی از شغل من هست و من باید یاد بگیرم که چگونه چنین مشکلات و دردهایی را حل نمایم...
________________________________________________________________
بی‌خود نیست که او را پدر اورولوژی ایران می‌دانند...وقتی برایم تعریف کردند که زمانی که فلوشیپهای لاپاراسکوپی داشتند یک جراحی را انجام می‌دادند و ناگهان آئورت شکمی را پاره کردند و او بلافاصله در اتاق عمل را باز کرد و همه را کنار زد و فقط دستکش پوشید و شکم را برید و انگشتش را داخل شکم پر از خون کرد و آئورت را گرفت و در پنج دقیقه کلامپ کرد و خونریزی را بند آورد و بیمار را نجات داد،غرق لذت می‌شوم و در خیالم به این آرزو می‌روم که روزی مانند او شوم،کسی که با دستهایش همیشه معجزه می‌کند و کمترین عوارض را برجای می‌گذارد...کسی که یک بار در کنارش جراحی کردن یک افتخار همیشگی است و حتی نگریستن به هنر دستهایش لذت‌بخش است... من می‌توانم و می‌شوم...
________________________________________________________________
بگذریم...
اتفاق مهم این مدت یکی فراموش شدن قضیه اختلاس بانکی ایران،همچون فواره بلند شده که ناگزیر سرازیر می‌شود،همانطور که پیش‌بینی کرده بودم و مرگ معمر قذافی بود...مرگ معمر قذافی یک عبرت تاریخی است...خیره‌سری که بر مردم خودش آتش گشود و  از سرنوشت امثال خودش درس نگرفت،همانطور که بعدی‌ها هم نخواهند گرفت و در این زمینه خود را تافته جدا بافته می‌دانند...تمام دنیا می‌دانستند که سرنوشت محتوم او چیست،اما او همچون کبک سر در برف فرو برده بود و کتاب سبزش را فریاد می‌زد...آخرین جمله او هیچ‌گاه از اذهان پاک نمی‌شود که می‌گفت:من پدر انقلاب هستم،من پدر شما هستم،من را نکشید...و این پایان تمام حکومت‌ها و ایدئولوژی‌های پاتریمونیالیستی هست...حکومتهای پدرگونه و قیم‌مآبانه مدتهاست که منسوخ شده است...
قذافی یکی از معدود دیوانه‌هایی بود که هرگز دوستش نداشتم...
________________________________________________________________
و در پایان:

آموخته‌ام که باد با چراغ خاموش کاری ندارد...پس،روشن می‌مانم و وزش باد را با لبخند به جان می‌خرم... لبخند

 پ.ن1:تولد کوروش کبیر مبارک،مردی که اعتقاد داشت ایستاده مردن هزار بار بهتر از بر روی زانو مردن است...
پ.ن2:هزار مرحبا بر آوا ،که یکی از سخت‌ترین آهنگهای تاریخ موسیقی ایران را به زیبایی بازخوانی کرد... بذار سر روی شونه‌ام،گریه سر کن،از اون شب‌گریه‌های تلخ هق‌هق،بذار باور کنم یه تکیه‌گاهم،برای غربت یه مرد عاشق...

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »