با نام و یاد خدا
هوم...انگار قسمت این شده است که پایان هر ماه بیایم و بگویم این ماه هم گذشت...و دوباره بروم و یک ماه غیب شوم و در حسرت نوشتن بمانم...و آنگاه قلم با من قهر نماید و مدام با این قهر و خستگیها کلنجار بروم و دوباره قصه از اول نگاشته شود...اما چارهای نیست،این حدیث همیشه تکراری این سال است...
ماه نهم هم به پایانش نزدیک میشود...سه ماه مانده است ولی انگار سه سال مانده است...بعد از عید،روزها با کندی میگذرند و آدم را زجرکش مینمایند...بخصوص اگر ذهنت بیمار و غمگین باشد و تنهایی درون،از درون نابودت کند و در میان هزاران تن،باز هم تنهایی را احساس کنی و از کلافگیاش موهایت را بکشی و از درد این کار اشک بر چشمانت بیاید و فریاد بزنی و فقط خودت فریادت را بشنوی و بگویی تنهایی یعنی همین...
از بحث اصلی به بیراهه رفتم،ولی حال که قلم به اینجا رسید،همین را ادامه خواهم داد...میگویند چرا همیشه از تنهایی میگویم و چرا احساس تنهایی میکنم...جواب کاملا واضح است،حتی اگر کسی بخواهد هر قضاوت بدبینانهای داشته باشد و جواب این است که من هیچگاه،کسی را مثل و شبیه خودم نیافتم،کسی پیدا نشد که درونم را درک کند...کسی من را نمیفهمد...افکارم با بقیه فرق میکند...رفتار و عکسالعمل دیگران هم تنهاییم را بیشتر میکند...من برای دیگران،بسیار بیش از حد آنها مایه و وقت و حس و محبت و توجه خرج مینمایم ولی...ولی میروند...میروند و جوابم را نمیدهند...قدرش را نمیدانند...زجرم میدهند،برداشتهای اشتباه پیدا میکنند و هر بار باعث میشوند پیله و حصار شخصیام را محکمتر به دور خود بنا کنم و دور شوم از تمام دنیای خودساختهشان و بروم در غار تنهایی و گم شوم و گم شوم و گم شوم...همیشه در تمام زندگیم دنبال آرامش بودم ولی هیچگاه آرامش ندیدم...من دنیا را بدون آرامش دیدم...دنیا دلیلی برای آرامش نداشت و ندارد...و همین باعث میشود که فریاد بزنم بزرگترین زجر،تنهایی در میان جمع است،تنها بودن در میان تنها است و چه فلاکتبار است پر کردن تنهایی با تنها که حاصلی جز عدم آرامش ندارد و این یعنی یک سیکل معیوب که درمانی ندارد...
__________________________________________________________________
یکی از لذتبخشترین چیزها در رشتههای جراحی،دیدن مریضهایی است که زمانی عملشان کردهای و حال نتیجهاش را میبینی...اینکه دستانت کاری را درست و بایسته انجام دادهاند و بیمار راضی است...همان مریضی که هیدروسلکتومی کرده بودم،به درمانگاه آمد و ویزیتش کردم و مشکلی نداشت و یک جعبه شیرینی هم خریده بود که فکر کنم حلالترین و باحلاوتترین خوردنیای بود که در زندگیم خوردم...
__________________________________________________________________
عملهای زیادی رفتم که البته اکثرشان تکراری بودند...
سر عمل هرنیورافی رفتم...برش شبیه واریکوسلکتومی بود و پایین رفتیم و کنار کورد،یک ساک دیدیم که خیلی آرام و با حوصله آنرا باز کردیم،روده را به عقب راندیم،ساک را با دقت گرفتیم و جمع کردیم،کف کانال را تقویت کردیم و سپس محل را بستیم...فکر نمیکردم اینقدر عمل آسانی باشد...
_________________________________________________________________
بیمار،مرد 28 سالهای بود که از اتفاق روزگار،تمام مراجعاتش به درمانگاه،پیش من بود...با درد گهگاه فلانک چپ مراجعه کرده بود...سونوگرافی سیستم ادراریاش نرمال بود...نمیدانم چرا برخلاف روتین همیشگی،نگفتم مشکل اورولوژی ندارد و برایش سونوگرافی کل شکم و لگن درخواست کردم...جواب تودهای مشکوک در نزدیک ناف بود...برایش سیتی با تزریق درخواست کردم،جواب تودهای پنج سانتیمتری در پاراآئورت بود...بیضهها را معاینه کردم که نرمال بود...سونوگرافی اسکرتوم درخواست کردم...توده هیپواکو و هتروژن در بیضه چپ داشت...آزمایش تومورال درخواست کردم،بیشتر از نرمال بود...گرافی ریه خواستم،جواب وحشتناک بود...مدیاستن عریض داشت...سیتیاسکن ریه خواستم،جواب یک توده در مدیاستن بود...امروز او را رادیکالارکیکتومی چپ کردم،در حالیکه قرار بود یک ماه دیگر عروسیاش باشد...یکی از بدترین روزهای کاری من بود...خدایا چه باید بگویم...میدانی چه حس بدی داشتم و دارم...
_________________________________________________________________
-ای ابلیس،از مختار بودنت شکایت نکن...تو باید از داشتن اختیار سپاسگزار باشی...هر که با اختیار خویش،نیکی را بر بدی ترجیح دهد،نزد من ارزش و ارج و قرب بیشتری خواهد داشت،تو نیز که ده هزار سال مرا عبادت کردهای،برایم از فرشتگاه عزیزتری...
...
-اما خدیا،تو مرا مختار آفریدهای...من به اختیار خویش تو را عبادت خواهم کرد...اینگونه نیست؟
...
-خدایا،چرا اینها را برایم بازگو میکنی؟...چرا من نافرمانی خواهم کرد؟...چگونه قدرت نافرمانی خواهم داشت؟
...
ابلیس متحیر و شگفتزده بود...به اطراف نگریست...هیچکس نبود...احساس تنهایی میکرد...سر بر سجده برد و بغضش شکست...بیشتر از تمام ابرهای دنیا بارید...
(نمنم-آغاز خلقت-ابلیس در بهشت-دیالوگ خدا و ابلیس)
خوب یادم است...این یکی از سختترین دیالوگهایی بود که در زندگیم نوشتم...و خوب یادم است که در پایانش بغضی سخت گلویم را فشرد تا جایی که طاقت نیاوردم و بیاختیار اشک بر گونههایم جاری شد...دلم سوخت...دلم برای ابلیس سوخت...ابلیسی که مقدر شده بود که برخلاف فرشتگان مقیم بهشت،از قدرت اختیار برخوردار باشد...ای امان از قدرت اختیار...خدایی که هیچ کارش بدون حکمت نیست،قدرت اختیار را در بین ساکنین بهشت،فقط در ابلیس قرار داده بود تا او بین شر و خیر یکی را انتخاب کند...آنگاه،آدم،میزان گناه را آفرید و او را آزمایشی برای ابلیس قرار داد...ابلیسی که عابدترین بنده خدا بود و چون با اختیار خود،برخلاف فرشتگان،خدا را انتخاب کرده بود،عزیزترین بندهاش بود...و ابلیس همچون کودکی که میدید نوزاد تازه متولدشده جایش را خواهد گرفت،حسادت کرد...حسادت،حسی که در فرشتگان معنایی نداشته است؛کارش را به نحو احسن انجام داد...حسادت و اختیار،دو قدرتی که فرشتگان فاقد آن بودند...و ابلیس از حسادت،تحمل نکرد...فریاد زد...گردنکشی کرد...نافرمانی کرد...سیاه شد...جهل شد...و تا ابد رانده شده گردید...التماسی که در این داستان است و ابلیس میخواهد رضایت خداوندش را کسب نماید،دلم را به لرزه در میآورد...اگر ابلیس نیز فرشته بود،هرگز نافرمانی نمیکرد،همانطور که عزرائیل در آخر این داستان در دادگاه میگوید:او گناه کرد،چون فرشته نبود...اگر او هم فرشته بود،اکنون پیش من و در بهشت زندگی میکرد...او چون فرشته نبود،توانایی انجام گناه را داشت....
دنیا سراسر راز و رمز و پیچش است...هست در پس پرده گفتگوی من و تو،چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من...ما نشستهایم و به جدال خیر و شر مینگریم و انگشت تعجب میگزیم...خدا ما را حفظ نماید...
__________________________________________________________________
بنیامین میخواند:
تو،نمیدونی،که صداتو،گریههاتو،جا گذاشتی
تو،نمیدونی،که هواتو،نفسهاتو،جا گذاشتی
عطرت میون اتاقم،عکست تو آیینه مونده
شالگردن خیس تو باز،پهلوی شومینه مونده
تو رو دوست دارم و گریه،شب و بیدارم و گریه
تا شدم عاشق چشمات،گریه شد کارم و گریه
تو،نمیدونی،که صداتو،گریههاتو،جا گذاشتی
تو،نمیدونی،که هواتو،نفسهاتو،جا گذاشتی
اما هنوزم تو هستی،انگار همین جا نشستی
انگار که هستی هنوزم،نگذشته حتی یه روزم
تو...تو رو دوست دارم و گریه،شب و بیدارم و گریه
تا شدم عاشق چشمات،گریه شد کارم و گریه
و در پایان:
تلخ این نیست که دلتنگیهایت را فقط با یک نفر درد و دل کنی...تلخ آن است که آن یک نفر هم برود و از تنهایی ندانی دلتنگی او را با چه کسی درد و دل کنی؟(نمنم و دکترکوچولو)

