آغاز عملی شدن یک تصمیم

با نام و یاد خدا
روتیشن جراحی عمومی در ظاهر و حضور در شمال در واقع،دوران استراحت خوبی است که خستگی چند ماه سختی را از تن آدمی بیرون می آورد...
از همان روزی که از بیمارستان شهدا بیرون آمدم و به سمت شمال حرکت کردم،تا کنون،همچنان در حس و حال خاص،نوستالژی عجیبی قرار دارم و نتوانستم از آن بیرون بیایم...
پدر همان پدر و قلم،همان قلم و ذهن،همان ذهن است؛این شرایط و محیط زندگی است که متفاوت است و تغییرات نوشتاری را رقم می زند...
____________________________________________________________________
چهار ماه از تشکیل دولت جدید می گذرد...تازه قطار دولت راه افتاده است،اما دست اندازهای عجیبی در مسیر راهشان ایجاد می شود که آدمی را به تعجب وامی دارد و مقایسه اش با هشت سال گذشته،نتایج تلخی را رقم می زند...
روزانه،چندین وزیر را باربط و بی ربط به مجلس می کشانند و فارغ از توضیحی که وزرا می دهند،قانع نمی شوند و گهگاه کارت زرد هم صادر می نمایند...
مجلسیانی که هنوز پرونده کارتهای هدیه ای که از ریاست تامین اجتماعی گرفته اند،مفتوح و منتظر رسیدگی است...
تعجب از نماینده های مجلسی که کارت هدیه می گیرند و به جایش کارت زرد می دهند...
___________________________________________________________________
آب که سربالا رود،قورباغه ابوعطا می خواند و یا به قول امروزی تری،قورباغه هفت تیر کش می شود...
مذهبی نماهایی که از احساسات مذهبی مردم نان درمی آورند و گهگاه حتی از خاطرات نبرد جنگهایی که حضور نداشتند،در دورانی که امنیت برقرار است و جنگی وجود ندارد،سخن می گویند؛این روزها به جبران آن روزها،در خیابانهای شهر،به جای سنگرهای نبرد،اسلحه بر دست می گیرند و به روی مردم شهروند عادی به جای سربازان دشمن شلیک می نمایند...
و عجیبا که به خوبی پیگیری نمی کنند،با اکراه از آن سخن می گویند و عده ای بی محابا و با افتخار از او دفاع کرده و توجیهش می نمایند...
خدا لعنت کند این حافظه ای را که فراموش نمی کند که در این مملکت،در روزگاری که هنوز دور نشده است،در فضایی تفریحی و عمومی،شلیک با تفنگ آب پاشی را تحمل نکردند و دستگیر و محبوس نمودند و مجرم خواندند و حال با هفت تیر شلیک می نمایند و آزادانه می گردند...
__________________________________________________________________
چند ماه پیش،در تفسیر وقایعی که در کشور افتاده بود،جمله معروفی را نوشتم که انقلاب فرزندان خودش را می خورد...این جمله از زمان انقلاب فرانسه رایج شده است،زمانی که دانتون بسیاری از انقلابیون و مجلسیان من جمله دکتر گیوتین را از صحنه زندگی حذف کرد و مارا و روبسپیر،دانتون را حذف کرده و روبسپیر مارا را و باراس و حکومت شورای شش نفره،روبسپیر را اعدام کردند و دوران سیاه و وحشت را پایان دادند... 
اما وقتی که خوب به تمام انقلابها،مثل همین انقلاب فرانسه،و انقلاب معاصری همچون ایران،که خیلی بیشتر و بهتر وقایعش را می بینیم و لمس می نماییم،می نگرم،گمان می کنم که این جمله کمی باید تغییر نماید و باید گفت:انقلاب فرزندانش را نمی خورد،این فرزندان انقلاب هستند که یکدیگر را می خورند...
__________________________________________________________________
همانطور که بار پیش نوشتم،پس از سالها به کتابخانه شهدا رفتم...داخلش ایستادم...جایی که خودم گهگاه می نشستم،جایی که دوستانم می نشستند را نگاه کردم...به یاد مطالب طنزی که در نم نم تحت عنوان کتابخانه شهدا نوشته بودم،افتادم...یادم آمد که آن مطالب پرینت شد و بین حضار کتابخانه پخش شد و برای من پیغام فرستاده بودند که به آنجا نروم...و من لجباز،به آنجا رفتم و دعوایی سخت با پشتیبانی چند تا از همکلاسی های خوبم با افراد آنجا انجام دادم...عجب دوران و ماجراهایی بود...حال،نه من و نه هیچ کدام از این افراد در آنجا حضور نداریم...کتابخانه همچنان برقرار است و می گویند هنوز سحرش را از دست نداده است و همچنان حاجات را به خوبی جواب می دهد...!
__________________________________________________________________ 
با هم در دانشگاه قبول شدیم...چند ماهی از من کوچکتر بود...او مهر ماه به دانشگاه رفت و من بهمن ماه...پسری بلند قد و خوشتیپ با موهایی بلند با وضع مالی خوب...ما هیچ وقت رابطه چندانی با هم نداشتیم،هنوز هم نداریم و شاید در طول این همه سال،ده جمله نیز با یکدیگر نگفته باشیم...
پسر خلاف یا شیطانی نبود،یا لااقل ما چیز خاصی از او نمی دیدیم...رابطه چندانی نیز با دخترهای دانشگاه نداشت...با دختری در بیرون دانشگاه دوست بود و روزی که تعطیل شدیم تا به تعطیلات تابستانی برویم،می گفت که خانواده اش موافقت کرده اند با همان دختر ازدواج کند...همه به او می خندیدیم و می گفتیم زود است،اما او بر تصمیمش جدی می نمایاند...
ترم بعد بود که شنیدیم ازدواج کرده است،همسرش را هم دیدیم...آن دختری که می گفت و با او دوست بود،نبود...بلکه دختری بود از دانشگاه خودمان،یک سال بالاتر از او و حدود دو سال بزرگتر از او...نه سن،نه قیافه،نه وضع مالی،نه سطح خانوادگی و نه محیط زندگی،هیچکدامشان با هم متناسب نبود...همگی از تعجب همچون اسب آبی،دهانمان باز مانده بود...
از نظر درسی عقب افتادند...به طوری که دو سال بعد از من فارغ التحصیل شدند...اواخر دوران دانشگاه بود که شنیدم با هم اختلاف دارند...در همان زمان بود که گویا با دختری دیگر از دانشگاه،پنهانی دوست شده بود...این دختر را هم می شناختم...یک سال از من پایین تر بود...دختر آرامی بود و کم هم طرفدار نداشت؛اما پاسخ مثبتی به آن افراد نداده بود...
در دورانی که من سربازی بودم و این پسر هنوز در دانشگاه بود،طلاق می گیرد و با همین دختر جدید ازدواج می نماید...روزی،بعد از مدتها،بی خبر از این داستان به اینترنت رفته بودم و با دیدن عکسهای عروسی و مسافرتشان،به طور رسمی هنگ کردم...بعد از شنیدن کم و کیف ماجرا از یکی از همکلاسی های عروس جدید،به او گفتم که او نیز تقاص کارش را خواهد دید...
مشغول خواندن برای امتحان رزیدنتی بودم که همین فرد،به من اطلاع داد که این زوج جدید نیز زندگیشان سرانجام و دوام نداشته و این پسر مجددا طلاق گرفته است...گویا با دختر جدیدی آشنا شده بود و همین،دلیل این پایان بود...
دخترخانم،خیلی سریع بعد از طلاق،با یکی از همکلاسی های شوهر سابقش،که در دوران اینترنی با من دوست صمیمی بود،ازدواج کرد...هضم کردن اخباری که می شنیدم واقعا سخت و سنگین و کل ماجرا سرگیجه آور بود...
چند وقت پیش بود که شنیدم آن پسر برای سومین بار،البته نه با آن دختری که دوست شده بود،ازدواج کرده است...چند ماه کوچکتر از من است،من تازه دیروز عقد کرده ام و او سه بار ازدواچ کرده است...
اینها عاقبت ازدواجهای زودهنگام،بدون رشد عقلی لازم و کسب تجربیات کافی می باشد...
__________________________________________________________________
دختری هجده ساله بود...زیبا و پر از شور جوانی...تحت تاثیر جو حاکم زمانه و احساسات جوانی،محبوس زندان شده بود...پدرش با نفوذی که داشت،موفق شده بود مسوولان را موافق کم کردن میزان جرم و زمان حبس نماید،به شرط اینکه او از مواضعش عدول نماید؛اما باز هم شور جوانی و احساسات قهرمان انگاری مانع از این کار شد...
حکم اعدام بود و اشک و گریه های اقوام هیچ سودی نداشت...تا اینکه روزی مادرش به او گفت،اولین خواهرزاده اش،کیلومترها دورتر از او به دنیا آمده است و به زودی به ایران می آید...
احساسات زنانه فراوانی فوران کرد...گریست...افکارش عوض شد...از مواضعش کوتاه آمد و هر آنچه را گفت که از او خواسته بودند...حکمش به سه سال زندان کاهش یافت و می توانست به مرخصی هم برود؛پس اگر خواهرزاده اش می آمد،می توانست او را ببیند...
محل زندان،شهر ساری بود...او و یک نفر دیگر را در حالی که دستانشان از پشت بسته بود،سوار ماشین حمل زندانیان کردند...
به سمت شهر ساری در حرکت بودند،که آن اتفاق افتاد...کامیونی به ماشین آنها برخورد کرد و تصادف بدی اتفاق افتاد...راننده و سربازان که دستشان باز بود،نجات یافتند اما این دو زندانی که دستشان بسته بود،نتوانستند فرار کنند و کشته شدند...
سی و دو سال گذشته است و خواهرزاده اش و بقیه اقوام،همیشه شهر ساری را شهر نادوست داشتنی می خواندند و من،دیروز،در تعجب بودم که مادر و خواهر و خواهرزاده اش به سوی همین شهر نادوست داشتنی رفتیم تا زندگی جدیدی را آغاز نمایم...جای تمام کسانی که من را دوست داشتند،خالی بود... 
__________________________________________________________________
تصمیمم را عملی نمودم...زندگی مشترک آغاز گردید... 

/ 33 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هومهر

پدر... دلم براتون خیلی تنگ شده برای روزهای خوب گذشته برای همه ی روزهایی که شما مشوق خیلی از لحظات من بودین... وبلاگم و می خونیدین و نظر می دادین و من بزرگ شدم و بزرگ شدم ... اما نمی دونم کجای این جامعه مجازی اینقدر درز پیدا کرد که ما از پدری که اینقدر به گردن همه مون حق داره دور افتادیم خوشحالم روزی سر می زنم بهتون پدر که تبریک ازدواجتون و همزمان باید بگم پدر حتی نمی دونم اصلا من و به خاطر دارید یا نه ؟! فراموش نمی کنم اون روزی که با شوق توی وبلاگم می نوشتم و به من گفتین یک روز عاقبت درگیر بازی هاشون میشی و همین جمله باعث شد چند صباحی بعد که درگیر بازیهاشون شدم هم قوی بمونم پدر درگیر بازیهاشون من و از وبلاگم روندن و حتی نشد دیگه با اسم خودم بنویسم خیلی دلم براتون تنگ شده پدر پدر پدر پدر خیلی خوشحالم براتون نوشتم خوشبخت خوشبخت خوشبخت باشین پدر[گل][گل][گل]

parinaz

[گل][لبخند] امیدوارم همیشه شاد باشی پدر و دو روز بیشتر به تولدت نمونده پیشاپش تبریک میگم [گل][گل]

ايرمان

تولدت مبارک..

ناشناس

هنوز هم در موضع گیری ها بی انصافی بگزریم مبارک باشد

ناشناس

یادم رفت بگم من که همین 5 سال پیش جون دادن دوستم رو تو شیراز تو مجلس امام حسین بر اثر انفجار بمبی که مسئولیتش رو انجمن پادشاهی بر عهده گرفت بودم پدرم هم در جوانی مورد حمله مجاهدین قرار گرفت و بماند که تیر به دستش خورد فقط به خواطر اینکه ریش داشت و قیافش شبیه پاسدار ها بود این هم بماند که چقدر اشک ریختیم. حالا یه عده گروهکی شدن مظلوم ؟؟؟ بماند که توی همین حکومت هم باز ما قشر ضعیف جامعه هستیم و شما قشر مرفه چقدر برا این مملکت خودت یا پدرانت جنگیدن؟ شما که به گفته خودت فرنگستان بودی چی شده؟ سفر تفریحی خارج از کشورتون عقب افتاده؟؟ یا دلار برا خریدن سوغات کم دارید؟؟؟ میدونی 29 سال زندگی کردن با یه ادم موجی یعنی چی؟؟؟؟ میشه یکم خارج از چهار چوب ذهنی و بدون پیشفرض به مسائل نگاه کنی

سورى

پدر عزيز آغاز زندگي مشتركت رو صميمانه تبريك ميگم ميدونم كامنتايى كه فقط مناسبتى رو تبريك ميگن دوست ندارى ولى با خوندن خبر ازدواجت اينقدر ذوق كردم كه نتونستم تبريك نگم يادمه پارسال در اثر فشار كار پستى گذاشته بودى كه سوپرى سر كوچه تون خوشبختره وشايد ارزش نداره كه اينقد سختي بكشى البته خيلى زود نوشتى كه تصميمات آبكى زود بخار ميشود ولى يادمه من با خوندن اون پست ناراحت شدم خواستم كامنت بذارم پدر رشته اى كه خوندى آر زوى من بود ولي قبول نشدم يعنى سال ٧٩كه كنكور دادم قبولي پزشكي كار هر كسى نبود الان با اين كه تو رشته خودم آدامه دادم واوضاع خوبى دارم ولى حسرت پزشكي رو دارم مطمئن باش اگه بأزمة به عقب برگردى بأزمة همين راهو ميرى الان خوشحالم كه همراه زندگي تو پيدا كردى مطمئنم روزي به نزديكى همين روزها اينجا از موفق يتهاوى شغليت خواهى نوشت پاينده باشى

شاینا

باید بگویم شما از اولین وبلاگ نویس هایی هستید که در دوران وب گردی ام مرتب به وبش سرمی زدم البته چند سال پیش. حالا ناگهان دوباره یادم آمد و وبلاگ شما را پیدا کردم. خوشحالم که ازدواج کردید و امیدوارم روزی پدر واقعی شوی. زمان زود می گذرد.

طلا

مبارک باشه ، همه آرزوهای خوب برای شما و بانو ..

ehsan

با سلام با توجه به بازدید بسیار بالای سایت آموزش مسائل جنسی 2020 به نشانی http://j2020.ir سایت ما هم اکنون نیاز به همکاری با شما دارد در صورت تمایل به همکاری و فعالیت بعنوان متخصص در سایت ما با من از طریق شماره 09387850594 و یا هر کدام از راه های ارتباطی که روی سایت هست در تماس باشید با تشکر-مدیریت سایت-احسان