...

با نام و یاد خدا
سال 92 گذشت...در مجموع سال خوبی بود...
بهمن ماه 91 بود...مدتی بود که  تصمیم گرفته بودم برای زندگی آینده‌ام تصمیم بگیرم و از تنهایی بیرون بیایم...من آن ماه در روتیشن مرخصی‌گونه بودم و به شمال رفته بودم...اتفاقا خانواده نیز بدون اینکه اطلاعی داشته باشند،با من صحبت کردند...تقریبا هر روز در این مورد با من صحبت می‌کردند...تردید داشتم؛بسیار زیاد...ترس بزرگی از ایجاد یک رابطه جدی و احساسی داشتم...از عشق می‌ترسیدم...از پذیرفتن این مسوولیت بزرگ می‌ترسیدم...اما،سرانجام موضوع در ذهنم استارت خورد...
عید 92 فرصت بهتری برای فکر کردن و همچنین همفکری با خانواده بود...ذهنم بهتر شده بود و این در نوشته‌های من نیز مشخص است...ذهنم پذیرای این موضوع شده بود و قفل را شکانده بودم...اما هنوز کسی انتخاب و مشخص نشده بود...
اواخر اردیبهشت ماه و یا اوایل خرداد ماه بود که اسمش دوباره مطرح گردید...می‌گویم دوباره،چون دو سال قبل نیز مادرم او را پیشنهاد داده بود که من با اصل قضیه مخالفت کرده بودم و منتفی شده بود...مادر صمیمی‌ترین دوستم که از بچگی به خانه‌شان رفت و آمد داشتم،از اقوام نزدیکشان بود و همین کار را راحت کرده بود...در تعطیلات خرداد،به شمال رفتم و برای اولین بار او را دیدم...نفهمیدم چه شد و قضایا چگونه پیش رفت...انگار خدا خودش می‌خواست و خودش پیش می‌برد...همه چیز سریع پیش رفت...
می‌دانستم چه می‌خواهم و آنچه را می‌خواهم را چگونه بگویم و بیان نمایم و همه را بگویم...می‌دانستم چه هستم و چه دارم و همه را گفتم...و همین در سرعت گرفتن قضیه موثر بود...تقریبا تمام چیزهایی که می‌خواستم را داشت و همین هم گهگاه مرا به تعجب وامی‌داشت...
خواستگاری و بله‌بران انجام شد و سرانجام عقد...
و اینگونه غزال وارد زندگیم شد و اینبار غزال شکارچی شد و من شکار!
هنوز هم می‌گویم اینقدر چیزها دیده‌ام که باعث می‌شود گهگاه نتوانم باور نمایم که در این مرحله قرار دارم...
زندگی مشترک تجربه عجیبی است...هر چه می‌کنی و می‌گویی باید با دقت و حساب شده باشد...صبر و حوصله می‌خواهد...گذشت و چشم‌پوشی می‌خواهد...ملاحظه و درک می‌خواهد و همه اینها به هر حال سختی‌های خودش دارد...
ناگهان،عده‌ای دورت را خالی می‌کنند و اصطلاحا از دور خارج می‌شوی؛چه مجازی و چه واقعی،انگار بیماری واگیرداری گرفته‌ای... 
گله‌ای نیست...روزگاری می‌بایست اتفاق می‌افتاد و افتاد... 
شکر...
_________________________________________________________________
بیمارستان وارد مرحله سکون شده است...عمل جدیدی انجام نداده‌ام یا بهتر بگویم،عمل جدیدی تحویل داده نشده است...بحثها و جنجالها نیز دیگر فرسایشی و عادت و عادی شده‌اند و انگار نمی‌خواهند تمامی یابند...نمی‌خواهم بیشتر بگویم که ارزشی ندارد و ندارند...
_________________________________________________________________
فوتبال...استقلال نتایج فاجعه‌باری در ایران و آسیا گرفت...البته در آسیا بدشانسی هم چاشنی قضیه گردید،اما در ایران واقعا زورش نرسید...تیمی که به تاراج رفته بود،حداکثر توان و هنرنمایی مربی‌اش همین بود؛وگرنه شاید نتایج بدتری می‌گرفت...بایرن‌مونیخ دوست‌داشتنی،مثل پارسال قهرمان آلمان شد و منتظر بازی برگشت با رئال‌مادرید هستم تا ببینم آیا می‌تواند به فینال اروپا برود یا خیر...یوونتوس مانند پارسال موفق است و شانس خوبی برای قهرمانی مجدد در ایتالیا دارد...اگر بتواند در بازی برگشت بنفیکا را ببرد به فینال جام دیگر اروپا خواهد رفت...لیورپول بعد از سالها هوادارانش را به قهرمانی امیدوار کرده است و باید دید آیا می‌تواند بعد از سالها جام قهرمانی را به خانه ببرد یا خیر،از زمانی که این تیم را دوست دارم(بیست سال)این تیم نتوانسته است قهرمان شود...اما امسال،سال بارسلونا نبود...تقریبا هر سه جام ممکن را از دست داده است...
تقریبا از دو هفته دیگر،تمامی رقابتها به پایان می‌رسد و همه آماده جام‌جهانی می‌شوند...باید دید آیا بعد از سالها،آلمان می‌تواند طلسم را بشکاند و قهرمان شود یا خیر؟...این نسل لیاقت قهرمانی را دارند...
_________________________________________________________________
اوضاع مملکت،به خوبی طلیعه‌ای که دولت در شروع کار از خود نشان داده بود،نیست...همه با بیم و امید به آینده و قضایای روزانه نگاه می‌کنند...هیچ تحلیلی را نمی‌توان ارائه کرد...در بسیاری از مسائل خوشبین نیستم،چون اعتقاد دارم دولت از قدرت کافی برخوردار نیست و یادآور دولت اصلاحات است...اینکه باید چه کرد و راه‌حل چیست،نیز هیچ نظری ندارم و نمی‌دانم واقعا چه باید کرد...خسته شده‌ام...
_________________________________________________________________
 دوست دارم بنویسم...دوست دارم بنویسم...من هر روز دنیایی حرف در ذهنم می‌چرخند و می‌خواهند بر قلم بیایند،اما واقعا تنبلی مانع از نوشتنشان می‌شود...ذهنم همیشه خسته است و توان نشستن پای کامپیوتر و نظم دادن به افکار و انتخاب کلمات و جملات را ندارد...و متاسفانه بین نوشته‌ها فاصله می‌افتد؛و در این وبلاگ همیشه اینگونه بوده است که باید چند بار با فاصله کم مطلب بگذارم تا اصل چیزی که در ذهنم است را بتوانم به نگارش دربیاورم و همین تنبلی و فاصله‌گذاری مانع از چیزی می‌شود که دوست دارم و می‌پسندم...من هم از بدنویسی بدم می‌آید و همین یک سیکل معیوب می‌گردد....واقعا دوست دارم از این برزخ و از این حالت بد بیرون بیایم...
مدتی است به صدای گروه چارتار عادت کرده‌ام...جادویم کرده است...اگر در زندگیم ده آلبوم وجود داشته است که برایم جایگاه عظیمی دارند،یکی از آنها آلبوم باران تویی از چارتار است...خاصیت عجیبی که دارد این است که باید با صدای بلند آنها را گوش کرد تا در ذهن و جانت بکوبد و تو را ببرد...ببرد به ناکجاآباد دل...تا بتوانی قطره نمی از اشک،از چشم جاری نمایی...آهنگ در حسرت ماه از این آلبوم:

سر بذار،روی شونه‌هام
تا بگم آروم از غصه‌هام
تا بگم،چی اومد به سرم
رفت چرا،نازنین دلبرم
عیش و شراب و مستی
کار ما بود
عشق و خدا و هستی
یار ما بود
اما شد،رنگ زمستون،نوبهار ما
بزم مهر و جنون در دل به پا بود
سینه لبریز از شور،از وفا بود
اما غم آمد به قلبم،ای خدا چرا
سوختم،سوختم من از غم
دل او پی یار دیگری بود
که عمر رویای من به سر رسید
باختم،باختم من به او
همه عمر دلدادگی را
که غربت به خانه‌ام سرک کشید
خسته‌ام از،دست روزگار
آسمون،تو هم با من ببار
چشم من،مونده خیره به راه
من شبم،در حسرت ماه
عیش و شراب و مستی
کار ما بود
عشق و خدا و هستی 
یار ما بود
اما شد،رنگ زمستون،نوبهار ما
بزم مهر و جنون در دل به پا بود
سینه لبریز از شور،از وفا بود
اما غم،آمد به قلبم،ای خدا چرا
سوختم،سوختم من از غم
دل او پی یار دیگری بود
که عمر رویای من به سر رسید
باختم،باختم من به او
همه عمر دلدادگی را
که غربت به خانه‌ام سرک کشید 
سوختم...
باختم...
...

شکر... لبخند

/ 16 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترم دویی

سلام دکتر چندوقت پیش خیلی اتفاقی وبلاگتونوپیداکردم همه ی پستاشوازآخربه اول خوندم پسندیدم هم محتواوداستاناشو هم قلم و سبک نگارش نویسندشو واقعن ب دل میشینه امیدوارم بیشتر بنویسین اینجا درنهایت عمیقن آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم واستون درکل این چندوقته بیشتر ب آینده خودم فکرمیکنم؛)

Rojin

از هر دری سخنی … :) با نام خدا جالب بود منو یاد انشاهای کودکی مینداخت . همه ما اول از تغییر. پذیرش مسئولت جدید ، جابجایی دلهره داریم. کم کم برامون جا میفته. امیدوارم در زندگی مشترک شاد و سرزنده باشین. گویی هر سال هر دقیقه همون تعطیلات خرداد باشه. (غزل اسم قشنگیه) چقدر سریع… همه چیز در یک چشم بهم زدن اتفاق میفته. آهنگهای چاتار قشنگه من هم اون رو چندین ماه پیش کشف کردم آدمو میبره توی یک حس و حالی و همین ۲ اهنگش. روژین هستم و از آشناییتون خوشحالم از وبلاگ مهران، یک دانشجوی پزشکی به اینجا سیدم.

ناشناس

همین شکر اخرش خیلی خوبه همیشه شاد باشی

parinaz

[گل]

برنا

سلام اميدوارم بتونم در فرصت مقتضي بيشتر مطالبتون رو بخونم. فعلا،خشنوديم از آشنايي با شما. :)

شکلات

سلام اسم همسرتون غزاله؟ یاد یه تیتر قدیمی تو وبلاگتون افتادم: "رفتم شمال شکار غزال"[لبخند] تبریک دوباره... ........

امیلی

هنوز تصمیم ندارید فرکانس پست هاتو بالا ببرید دکتر؟ :) منتظریم

مهدی

به به آقای دکتر ، از این طرفا! هر دو ماهی یه پست میدی بعد انتظار داری روزی هزار نفر بهت سربزنن![نیشخند][چشمک][چشمک] خوشحال شدیم پست جدید ازت خوندیم آرزوی خوشبختی برات دارم

Dr.Narcisus

سلام آقای دکتر.ببخشید مزاحم وقت شما میشم.اما 2تا سؤال دارم از خدمت شما ممنون میشم جواب بدید: 1)من برای پدرم PSA در خواست کردم که توتالش 7.7 بود .دوباره تو یه آزمایشگاه دیگه تکرار شد که توتال 1.76 و free:0.26 بود نسبتش رو خودم حساب کردم کمتر از 0.18 شد .اما به ارولوژیست که نشون دادند گفتند مشکلی نداره و فقط پرازوسین براشون نوشنتد.پدرم علامت خاصی ندارند فقط میگن همیشه دیر به دیرurinationداشتند که شاید این اواخر کمی بدتر شده اما با مصرف بیشتر مایعات بهتر میشن.61 سالشونه و نکته مهم اینه که پدرشون به خاطر کانسر متاستاتیک پروستات فوت کردند و پدرم این رو نمی دونند وبه ارولوژیست هم نگفتند. تا حالامعاینه هم نشدند.سونو ابدومینال اندازه پروستات38.41.41میلیمتر و حجم 34 سی سی.فقط آتورواستاتین مصرف می کنند وپرازوسین.نگرانشون هستم چون به نظرم باید بررسی بیشتری انجام بشه... ممنون میشم ،راهنماییم کنید. 2)من امسال رزیدنتی شرکت کردم و برای انتخاب رشته سؤالاتی داشتم.من به جراحی های ارولوژی علاقه دارم اما از درمانگاهاش خوشم نمیاد.کلاً به رشته های جراحی مثل جنرال سرجری،نوروسرجری ، ای ان تی ،چشم و،ارولوژی و... علاقه دارم.ممکنه نظ

سعید رضا قادری

سلام آقای دکتر با احترام یک ایمیل به من میزنییید؟؟ توروخخخخدا ارم دیوونه میشم خواهش میکنم عااشششششق اورولوژیم اما قلب میگن درآمدش خوبه اورو درآمدش کمه؟؟؟ یک جواب بهم بدید ممنوم میشوم