تعلیق

با نام و یاد خدا
دومین ماه سال هم به پایانش نزدیک می‌شود...این روزها،روزهای علافی و بیکاری در بیمارستان است...ماهها است که عمل جدیدی انجام نداده‌ام و به هر حال،این هم لطف سال‌بالایی‌ها است...حتی گاه عملهای متعلق به ما را هم انجام می‌دهند و تماشا می‌نماییم...این روزها،کار ما در اتاق عمل،گاه شرکت کردن در بعضی از عملهای سال‌بالایی‌ها در حد یک اسکراپ صرف و یا کمک کردن به سال‌پایینی‌ها و یا بیکار چرخیدن در اتاق عمل می‌باشد...منتظریم تا ببینیم چه زمانی گشایش حاصل می‌گردد...
من تقریبا هر روز از محیطی که در آن هستم،منزجر و متنفر می‌گردم...تقریبا روزی نیست که حرص نخورم و با اعصابی خورد به منزل نروم...خسته شده‌ام از محیط بی‌ثبات،بی‌قانون و پر از سوتفاهم و سوظن و دروغ و رفتارها و افکار بیمار و بچه‌گانه...خسته شده‌ام...احوال سگی من،نتیجه گربه‌صفتی بعضی‌ها است...
بگذریم... 
دو هفته پیش بود،که قانون جدیدی در حوزه پزشکی ابلاغ شده بود،مبنی بر اضافه شدن جریمه حبس برای قصور پزشکی...وحشتناک و طنزگونه بود...به این معنا که اگر شما با ماشین کسی را زیر می‌گرفتید،با بیمه شخص ثالث قضیه جمع می‌شد،اما اگر به هنگام پروسه پزشکی،نظیر جراحی اورژانس و غیراورژانس،بیماری می‌مرد،بیمه مسوولیت پاسخگوی کافی نبود و می‌بایست به زندان می‌رفتی...همکاران به طنز می‌گفتند که اگر به هنگام درمان،بیماری در حال مرگ بود،می‌بایست او را به زیر ماشین ببریم تا از بیمه شخص ثالث استفاده نماییم...زندان،نیز حکم کیفری داشت و هم‌بندان از هر قشر و با هر جرمی می‌بودند...معتاد،قاتل و اشرار...تصور کنید که فقط یک شب می‌بایست در چنین محیطی در سالن عمومی می‌ماندی و می‌خوابیدی...احساس ناامنی یک لحظه خواب را نیز از چشمان می‌ربود...آنها که چیزی برای از دست دادن نداشتند؛می‌توانستند هزار بلا بر سر ما بیاورند...خدا را شکر که آش آنقدر شور بود که اجرا نکرده،ملغایش نمودند...اما در تعجب از حماقت قانونگذارانی هستم که اختیار ما در دستشان می‌باشد... 
__________________________________________________________________
نم نم عزیز من٬میوه نوشتن من یازده ساله شد...واقعا زمان زیادی است که در این فضا حضور دارم...فضایی که به طور کلی رونق گذشته‌اش را با ورود فضاهای جدید از دست داده است٬اما هیچ‌یک به نظرم جایگزینش نشده‌اند...خوشحالم که هنوز می‌نویسم...
مدتی است که با آشنایی با چند دوست جدید٬تصمیم گرفته‌ام ترانه‌نویسی را نیز تجربه نمایم...امیدوارم موفق گردم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نظر می‌رسد تیغ دولت،کند شده است و برندگی سابق را ندارد...بازار ارز متلاطم است و در حوزه‌های فرهنگی و سیاسی نیز به دیوار مقاومی برخورد کرده است...کوه یخ مشکلات نمایان گردیده است...
فکر نکنم سیاست کوتاه آمدن و باج دادن،در درازمدت،راهکار مناسبی برای دولت در مقابل مخالفانش باشد...
__________________________________________________________________
لیگهای اروپایی تقریبا به فرجام خود رسیدند...لیورپول در عین شایستگی باز هم در حسرت جام ماند...بارسلونا در یک‌قدمی قهرمانی اسپانیا،از آن بازماند...یوونتوس،بانوی پیر برای سومین سال پیاپی قهرمان ایتالیا شد،اما نتوانست به فینال لیگ اروپا برسد...بایرن‌مونیخ قهرمان بوندس‌لیگا و جام حذفی آلمان شد،اما در کمال ناباوری،در یک بازی دراماتیک،از رئال‌مادرید شکست خورد و نتوانست به فینال جام باشگاههای اروپا برسد و حذف شد...
پپ گواردیولا٬بی‌شک مربی بزرگ و موفقی است٬اما یک نقطه ضعف بزرگ دارد که هم در بارسلونا و هم در بایرن‌مونیخ این را نشان داده است...آن هم این است که فقط یک دستورالعمل اصلی برای بازی دارد و ذهن و تاکتیکهایش انعطاف لازم برای اجرای برنامه دوم و یا ضدتاکتیک حریف ندارد...تیمهایش همواره اصرار به بازی زمینی از زمین خودی و پاسکاری فراوان تا رسیدن به زمین حریف و محوطه جریمه او دارند و همواره در مقابل تیمی که به خوبی و منطقی دفاع نماید و از ضدحمله استفاده کند٬دچار مشکل می‌شود...در برابر رئال‌مادرید٬در بازی رفت کاملا سوار بازی بود٬اما نتوانست استفاده نماید و تیم حریف را از هم باز کند و فضایی برای ضربه زدن پیدا نماید و در بازی برگشت که فاجعه‌ای به تمام معنا بود...بازی را سراسر هجومی شروع کرد٬اما نتوانست از شوک گل حاصله از ضربه ایستگاهی بیرون بیاید و راهکاری دیگر بجوید و این برای تیمی از فوتبال غنی آلمان با آن روحیه مثال‌زدنی همیشگی‌اش فاجعه‌ای به تمام معنا است...
تاکتیک مورد علاقه گواردیولا٬تیکی‌تاکا٬با پاسکاریهای ممتد و متناوبی که دارد٬به خوبی در بارسلونا اجرا می‌شد٬چون تمامی ابزار لازم را در آن تیم داشت...تقریبا تمامی آن ابزار را در تیم بایرن‌مونیخ داشت٬به جز یک چیز...هافبک خلاق و طراحی همچون ژاوی که بتواند با دید بالا و ظرافت٬پاسهای کوتاه رو به جلو و تو در پشت مدافعین حریف به مهاجمان تیمش برساند...این تمام مشکل بایرن در مقابل رئال بود...رئال به خوبی این را می‌دانست...گذاشت تیم بایرن به راحتی به پشت محوطه جریمه‌اش برسد٬اما چون چنین پاسوری برای چنین تاکتیکی نداشت٬مجبور می‌شد توپها را به صورت هوایی با سانتر به مهاجمان برسانند و البته دفع کردن چنین توپهایی برای مدافعین رئال کار آسانی بود...
تیم ملی آلمان٬در سالهای اخیر دو بار به اسپانیا خورد و با باخت در مقابلش از رسیدن به جام باز ماند...مسوولان آلمان٬یکی از راهکارهای مقابله را در استخدام مغز متفکر تیکی‌تاکای اسپانیا٬یعنی گواردیولا دانستند تا بتوانند از پس این تیم برآیند...گواردیولا به خوبی به یواخیم‌لو نشان داد که چگونه می‌توان تیکی‌تاکا را مهار کرد...مجبور کردن آن تیم به بازی هوایی در انتهای سیستم تهاجمی‌اش...به نظر من اگر این بار آلمان بتواند اسپانیا را شکست دهد٬اسپانیایی‌ها باید بیش از همه هموطنشان٬گواردیولا را مسبب این ماجرا بدانند... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با من دانشگاه قبول شده بود...همکلاسی من بود...پسری بسیار ساده و ساکت...از همان اول٬با یکی از پسران کلاس٬صمیمی شده بود و حتی در خوابگاه با هم٬هم‌اتاقی شده بودند...من هم با آنها رابطه‌ام خوب بود و هر بار که به خوابگاه می‌رفتم به آنها سر می‌زدم...استاجر بودیم که دوستش با یکی از دخترهای کلاس رابطه رومانتیکی پیدا کرده بودند و این فرد انگار برای عقب نماندن از ماجرا٬با دوست آن دختر٬دوست شد...هر دو رابطه به نظر من اشتباه بودند چون این دو زوج به هیچ‌وجه با هم سنخیت نداشتند...چه فرهنگی و چه مالی...
نخست از دوستش بگویم...سرانجام با هم ازدواج کردند و این پسر بعدا در دوران سربازی ٬رزیدنتی اورولوژی قبول شد و در همین بیمارستانی که من هستم٬رزیدنت سال‌بالایی من شد و کمتر از یک سال پیش ازدواجشان به جدایی و طلاق منجر گردید...وقتی زن زندگی تا آخر٬تو را لایق خودش نداند٬سرنوشتی به جز شکست نخواهد داشت...بگذریم...
این رفیق ما هم داستان بهتری نداشت...هر بار که به خوابگاه می‌رفتم٬می‌دیدم که او پای تلفن است و گاه حتی غذا را برایش تا پای تلفن می‌بردم...صحبتهایشان همه‌اش ضجه و التماس بود و اکثر وقتها پای تلفن گریه می‌کرد...بارها و بارها همه٬به او می‌گفتیم که این رابطه و این شخص ارزشی ندارد و این درست نیست٬اما خب احساس چشم عقل را کور می‌کند٬چیزی که همه ما تجربه‌اش را داشته‌‌ایم...رابطه‌شان شکل گرفت و در دوران اینترنی این دو نفر با هم بخشهایشان را برداشتند...دوست ما هم کشیکهای خودش را می‌داد و هم کشیکهای آن دختر را...یک سواستفاده کامل...
اینترنی به پایان رسید...شنیدم که این دو نفر به طرح رفته‌اند...حتی شنیدم که با هم عقد کرده‌اند و در یک محل با هم بیتوته شده‌اند...زمانی که به کلاسهای آمادگی رزیدنتی می‌رفتم٬بعد از مدتها این دوستم را در آنجا دیدم...می‌گفت با هم عقد کرده‌اند و منتظر است تا قبول شوند و بعد عروسی بگیرند...من از اول به این رابطه با دیده شک و تردید می‌نگریستم٬برای همین جدی‌اش نگرفتم...
گذشت و من هم قبول شدم و به بیمارستان رفتم...شنیدم که این دوستم جراحی شهرستان قبول شده و آن دختر نیز در همان شهرستان٬زنان و زایمان قبول شده است...وقتی به بیمارستان رفتم و آن دوست دیگرم که حالا سال‌بالایی‌ام محسوب می‌شد را دیدم و از بچه‌های کلاس صحبت کردیم٬فهمیدم که این دو نفر از هم جدا شده‌اند...بعد از مدتی فهمیدم که آن دختر انتقالی گرفته و به تهران آمده است...و بعد از مدتی دیگر خبر تعجب‌آوری را شنیدم...این دو نفر اصلا با هم عقد و ازدواج نکرده بودند!!!...از دروغهایی که به همه ما و حتی به قسمت طرح وزارتخانه برای اقامت در کنار یکدیگر گفته بودند که بگذریم٬مانده بودم این پسر سر به زیر و ساده٬عجب آب‌زیرکاهی بوده است و چگونه توانسته است این کار را بکند...
اما از همه این داستان که بگذریم٬باز هم برایم اثبات شد که تردیدی که در این رابطه به دلیل عدم سنخیتشان می‌دیدم درست بود...دقیقا همانند تردیدی که در رابطه و زندگی دوست سال‌بالاییم داشتم و سرانجام به شکست انجامید...
زندگی و ازدواج٬مانند دوستی و رابطه رومانتیک نیست و قواعد خاص خودش را دارد...متاسفانه آدمها به تجربیات دیگران وقعی نمی‌نهند و دوست دارند خودشان تجربیات دیگران را شخصا تجربه نمایند...افسوس...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
ازدواج کرده‌اید؟...بچه ندارید؟...یک یا دو بچه دارید؟...واقعا زشت است...عقب افتاده‌ای پدر جان...این روزها همه هر شب یک بچه درست می‌کنند٬شما چطور این کار را نمی‌کنی؟...همین امشب٬آب دستت داری بر زمین بگذار و به نیت پنج‌تن٬امام هشتم٬دوازده امام٬چهارده معصوم کلید استارت پنج٬هشت٬دوازده یا چهارده فرزند را بزن...کوتاهی نکن...خیلی‌ها کوتاهی کردند نسلشان منقرض و نامشان از یادها رفت...مشت محکمی بر فرهنگ شوم تک‌فرزندی بزن...
واقعا کلیپی که دیدم مسخره٬نفرت‌انگیز٬مشمئزکننده و خجالت‌آور و دردناک بود...شانس آوردیم که نگفت به نیت تعداد یاران امام زمان٬کلید را بزنید...به تمام امور جهان کار دارید و دخالت می‌نمایید٬دیگر به رختخواب و زندگی خصوصی مردم چه‌کاری دارید؟...
اصلا تفکر در این مورد و بر زبان آوردن چنین مزخرفاتی نیز چندش‌آور و نوشتن در موردش بیش از این تهوع‌آور است... 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
تصویرنوشت
بر بالای پشت بام برج ایستاد...مدتی مدید به ساختمانهای روبرو و همچنین به زیرپایش نگریست...ناامیدی شدیدی وجودش را تسخیر کرده بود...دیگر می‌خواست و می‌بایست راحت می‌شد...نامه‌اش را در جیبش گذاشت...احساسات گوناگونی داشت...نفس عمیقی کشید...
دستانش را از هم باز کرد...خود را در هوا معلق کرد...در کسری از ثانیه٬بل در کمتر از لحظه‌ای٬پشیمان شد...اما به سرعت به پایین سقوط می‌کرد...
از کنار شیشه‌های طبقات مختلف گذشت...مادری را دید که به فرزندش غذا می‌دهد...مردی را دید که با همسرش هم‌آغوشی می‌کند...پسران هم‌سنی را دید که پای کامپیوتر نشسته‌اند و بازی می‌کنند...دختری را دید که تلفن صحبت می‌کند و قاه‌قاه می‌خندد...پدری را دید که بر سر دخترش دست نوازش می‌کشد...از حس پشیمانی‌اش پشیمان شد...تنهایی را بیش از هر زمان دیگری حس می‌کرد...
به این فکر کرد که این افراد امشب چه موضوع هیجان‌انگیزی برای حرف زدن دارند...
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
معجزات و تازگی همیشگی نم‌نم:
تنهایی از  حس کردن جای خالی بوجود می‌آید...
تنهایی هیچ‌گاه تنهایم نمی‌گذارد...

پ.ن:من مطالب این پست را در سه روز پشت سر هم نوشتم...این خبر را بدهم که امروز(چهارشنبه) بعد از مدتها عمل جدیدی انجام دادم ...به تنهایی عمل سنگین سیستوپلاستی را انجام دادم...یعنی از روده بیمار٬یک پاچ درست کردم و به مثانه‌اش پیوند زدم و یک مثانه مصنوعی ایجاد کردم...با تشکر از سال‌بالایی خوبم...
 

/ 38 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام.خسته نباشید. راستش من تصمیم به نوشتن یه داستان گرفتم که خوب...یکی از شخصیت هام مبتلا به بیماری نارسایی کلیه حاد هست. دیروز که داشتم دربازه این مطلب اطلاعات جمع می کردم به این کلمه رسیدم:نفرولوجیست و نتیجه سرچ این شد: نمایش نتایج برای اورولوژیست درعوض جستجوی نفرولوجیست بماند که هنوزم نفهمیدم قضیه از چه قراره و چی باعث شباهت این دو به هم میشه!امیدوارم کمکم کنید تا بفهمم! :) خلاصه که این باعث شد من با این شغل آشنا بشم و درباره ش بخونم.امروز با این تفکر که ممکنه مثل بقیه اشخاص اورولوژیست ها هم درپی نوشتن باشن سرچ کردم:یک اورولوژیست! به امید اینکه یه چیزی مثل اینا بیاد: گاه نوشت های یک مهندس روز نوشت های یک نقاش خاطرات یک کارگردان و امثالهم! خدا با من یار بود که اورولوژیست ها هم دست به قلم هستن... بعد دوباره درباره اورولوژیست سرچ کردم که اونجا هم وبلاگ شما توی گزینه های یافت شده بود. به هر جهت من الآن خیلی خوشحالم که می تونم سوالاتمو از یکی بپرسم و امیدوار باشم که جواب می گیرم. یه وبلاگ دیگه م پیدا کردم که یک اورولوژیست فقط به سوالات جواب میداد با این حال من علاوه بر یک درخواست کوتاهی که برای ایشون فرستادم یک

صبا

به علت ابتلا به آلزایمر در سنین کم یادم نیست آدرس ایمیلمو گذاشتم یا نه[خنثی] اینم محض اطمینان![نیشخند] دکتر منتظرتونما...

صبا

ایمیلم به دستتون رسید؟؟؟

Dr.Narcisus

سلام آقای دکتر وخسته نباشید یکی دو روز دیگه مهلت انتخاب رشته رزیدنتی تموم میشه و من 360 شدم بین ای ان تی و ارولوژی و چند تا رشته دیگه موندم برای اولویت بندی.من به جراحی های لاپاروسکوپی علاقه دارم و میدونم این جراحی ها در ارولوژی تاحد نسبتاوسیعی انجام میشه .فکر میکنید برای من که خانم هستم با این رتبه ارولوژی انتخاب خوبیه.کدوم دانشگاه و بیمارستانها رو اولویت بدم؟من به جراحی عمومی علاقه زیادی دارم ولی ارولوژی اورژانسهای کمتری داره و زندگی stableتری میشه داشت و مثل جراحی عمومی بدون فوق هم میشه درآمد خوبی داشت.اصلا نمیدونم کدوم بیمارستان جو رزیدنتی بهتری داره لود کاری متعادلتر و سطح علمی خوبی داره.معذرت میخوام که این درخواست رو میکنم البته من فردا به بیمارستان سینا میرم برای صحبت با رزیدنتها اما امکانش هست بتونم از طریق تلفن با شما هم مشورت کنم؟بسیار بسیار سپاس از وقتی که اختصاص میدید

دانشجو

سلام ما بخش اورولوژی رو تازه تموم کردیم یکی از اتندهای جدیدمون هم فکر کنم سال بالایی شما بودن آقای دکتر این قدر باسوادن... اورو رشته ی خوبیه.هم پروسیجر داره و هم حیطه ی کاریش مشخصه ولی برای خانوما خوب نیس ما که تو درمانگاه بودیم آقایون اصلا نمیومدن پیشمون !یا شرح حال درست نمیدادن...

مهدی

پایان این وبلاگ رو به صورت رسمی اعلام کن که هم خیال خودت راحت شه هم ما الکی هر روز نیایم اینجا سر بزنیم

فاطمه

چقدر داستان از ازدواجای دانشجویی پزشکی بد بد.. آغا من وهمسرم هم همکلاس بودیم البته دوتایی از ی شهرستان پدر مادرامونم دبیر بودن چهارتایی و همکار و ازدواج کردیم خ راضی ام از زندگیم داستاناتون خوندم یکم ترسیدم البته ما دندونپزشکیم هنوز دانشجو عمومی

فرید

سلام یه سوالی داشتم و اون هم اینکه آیا مشکلات پوستی آلت تناسلی مردانه به اورولوژیست مربوط میشه یا پزشک پوست؟ من فک می‌کنم مشکلی دارم و نمی‌دونم به چه پزشکی مراجعه کنم. ممنون میشم راهنماییم کنید.