حیرانی روزگار

با نام و یاد خدا
سرانجام دوره یک ماهه روتیشن جراحی فرارسید...جراحی عمومی بیمارستان شهدا...شش کشیک بخش خودم را هم دادم و امروز،بعد از بیش از شش سال به بیمارستان شهدا رفتم...بیمارستانی که زمانی برایم همه چیز بود...
فکر نمی‌کردم زمانی برسد که از رفتن به بیمارستان شهدا،اکراه داشته باشم...فکر نمی‌کردم زمانی برسد که اینقدر با آنجا غریبه شوم...
در تمام این سالها،آن مکان و خاطرات و آدمهایش را خط زده و دفن کرده بودم...انگار که وجود خارجی نداشتند و ندارند...و امروز...حس عجیب و جالبی بود...انگار تعجب می‌کردم از حضور خودم در آنجا،از دیدن آدمهایش،ساختمانها و بخشهایش و دیدن اینکه مثل قبل،همه چیز در آنجا عادی و ساری و جاری است...
صبح به خودم قول دادم که فقط به اتاق عمل می‌روم و حاضری را می‌زنم و برمی‌گردم و تمام...خدا را شکر،محل پارکینگ هم عوض شده بود و کنار ساختمان اصلی بود...بعد از اینکه از اتاق عمل برگشتم،به بوفه بیمارستان که خاطره بدی هم از آن نداشتم،رفتم و ناگهان...بی‌اختیار شروع به راه رفتن به سمتی کردم که سالها بود خط قرمز ذهنم شده بود...از کنار اورژانس گذشتم و خودم را روبروی ساختمانی یافتم که تنها نقطه بیمارستان بود که اصلا تغییر نکرده بود...پاویون پزشکان...
هجوم بی‌امان خاطرات...
از پله‌ها بالا رفتم...داخل پاویون اینترنها شدم...خدای من...همان بود...دقیقا همانی بود که آخرین بار دیدم...به طبقه بالا رفتم...کتابخانه معروف شهدا...کمی دکوراسیون تغییر کرده بود،ولی باز همان بود...کنار پنجره راهروی پاویون ایستادم...به بیرون خیره شدم...شاید نیم ساعت...مسخ و حیران...شاید هزار حس گوناگون،همزمان در من وجود داشت...خوب و بد...چیزهایی یادم آمد که سوای واپس‌زدگی عامدانه ذهنم،واقعا واقعا فراموش شده بودند...
ناگهان به خودم آمدم...همچنان کنار پنجره ایستاده بودم...بی‌اختیار گفتم:خدایا شکرت...همه چیز گذشت و تمام شد...یادم هست...خوب یادم هست که در آن سالها همیشه می‌نوشتم آیا واقعا می‌گذرد؟...و امروز گفتم:خدایا شکرت که گذشت...
شکرت که توانستم خودم را مجدد بیابم...بایستم و از پای نیفتم...و بتوانم ببخشم و بگذرم...
من پسری خام و احساساتی بودم...روزگار،روزگاری روی بدش را به من نشان داد...رویی بسیار زشت و کریه و تاسف‌انگیز...چیزی که اصلا حقم نبود...اما گذشت...گذشت و روسیاهی به روزگار ماند...
فکر نمی‌کردم روزی برسد که بنویسم،شهدا خداحافظ،دیگر به آنجا برنمی‌گردم و باز فکر نمی‌کردم روزی برسد که مجبور شوم دوباره به آنجا بروم...
روزگار بازیهای زیادی انجام می‌دهد...و من امروز باز یکی دیگر از بازیهایش را دیدم...
حیرانم...حیران...حیران... 
_________________________________________________________________
لیست عمل امروز اورولوژی شهدا،بسیار جالب بود...یک پروستاتکتومی،یک واریکوسلکتومی و یک سیستوسکوپی...همین...چیزی که اصلا هیچ‌وقت در مخیله ما هم نمی‌گنجد...مقایسه کردم با لیست عمل یک روز معمولی خودمان که در اتاق عمل پایین،حداقل سی سیستوسکوپی،ده تی‌یوال و سه یا چهار تی‌یوآر و در اتاق عمل بالا حداقل پنج-شش عمل باز و سه-چهار عمل لاپاروسکوپی داریم و می‌گوییم خدا را شکر امروز خلوت است...!
در اتاق عمل به حرفهایی که رزیدنتهای بخشهای مختلف جراحی به یکدیگر می‌گفتند،گوش می‌دادم...می‌گفتند وای امروز باید تا ساعت چهار بمونیم...یکی می‌گفت ویزیت صبح را به بعد از هشت صبح منتقل کنیم و از این حرفها...خنده‌ام گرفت...جدا خنده‌ام گرفت...یادم می‌آید سال یکی که بودم،چهار صبح بیدار می‌شدم و نیم ساعت بعد در بخش،کار صبحگاهی را شروع می‌کردم و شش و نیم ویزیت انجام می‌دادیم و سپس از هفت صبح تا هشت،خلاصه‌پرونده‌ها را می‌نوشتیم و هشت به اتاق عمل می‌رفتیم و اکثر مواقع بعد از ساعت نه شب از اتاق عمل بیرون می‌آمدیم...ماههای اول که اتاق عمل نمی‌رفتیم هم خیلی وقتها تا ده-یازده شب بیمارستان می‌ماندیم...
اصلا قابل مقایسه نیست...
و من با مقایسه آنها با شرایط خودمان،باز حیران ماندم...حیران حیران...
__________________________________________________________________
البته این روزها همه حیران هستند...فسادهای کلان اقتصادی،با ارقام دهها و صدها میلیاردی،روزانه افشا می‌شوند و خدا می‌داند که سرانجامشان چه خواهد شد و سرنوشت این سرمایه‌ها به کجا خواهد انجامید...
هشت سال بی‌قانونی،قانون‌گریزی،خودرایی،عدم نظارت،سوارشدن بر احساسات عوامانه،گداپروری و مرفه‌پرواری؛طوفانی از تخلفات گسترده اقتصادی را حاصل آورد که بانیانش را اگر فقط اعدام کنند،واقعا بی‌عدالتی محض خواهد بود...
همین که این تخلفات آشکار می‌شوند،نشان از شرایط بهتری دارد که لااقل مثل هشت سال سیاهی که گذشت،انکار نمی‌شوند... 
__________________________________________________________________
سال هشتاد و چهار بود...استاجر همین بیمارستانی بودم که الآن به عنوان رزیدنت در آنجا حضور دارم...روز قبلش مرحله دوم انتخابات انجام شده بود و تقریبا نتیجه را همه شنیده بودیم و البته باور نمی‌کردیم و حیران مانده بودیم...
سر میز نهار بودیم که همکلاسی‌مان با یک کیسه نایلون پر از نقل وارد شد...به همه ما نقل تعارف کرد و وقتی علت را از او پرسیدیم،گفت به دلیل پیروزی حق بر باطل...میز غذا را بلند کردم و همه ظرفهایی که رویش بود را به زمین انداختم و به طرفش رفتم و گلاویز شدم که دوستانمان،جدایمان کردند...
تا روز فارغ‌التحصیلی با هم قهر بودیم،تا اینکه در آن روز با هم دست دادیم و خداحافظی کردیم...گذشت تا سال هشتاد و هشت شد...در اینترنت دیدم که برای رقیب حق پیروز بر باطل،تبلیغات می‌کند...تعجب کردم و پرسیدم چطور شد،تو که برای او نقل پخش می‌کردی،حالا بر علیه‌اش تبلیغات می‌کنی؟...گفت:انسانی عاقل است که اشتباهش را بفهمد و برای جبرانش تلاش کند...او دروغگو و دزد است...حیران مانده بودم...
و امروز دیدم که به مناسبت سالگرد نهم دی‌ماه،در اینترنت نوشته است:همه چیز گذشت،اما تکلیف باتومی که خوردم چه می‌شود؟...فهمیدم که در آن ایام تلاشش را انجام داده است...
اما من همچنان حیران کار او هستم...باید او را می‌شناختید تا بفهمید چه می‌گویم...از همان روز اول دانشگاه،تیپ و ظاهر و عقایدی داشت که نقل پخش کردن سال 84 او را کاملا نرمال و باتوم خوردن سال 88 اش را غیرنرمال نشان می‌داد...
بازیهای روزگار واقعا حیران کننده است...
__________________________________________________________________
وقتی به عنوان دانشجوی پزشکی وارد دانشگاه شد،از همان روزهای اول عاشق همکلاسی‌اش گردید...با چه بدبختی‌ای توانست آن دختر را راضی نماید...در همان دوران علوم‌پایه توانست با او ازدواج نماید...می‌گفتند یکی از بهترین زوجهایی هستند که تاکنون در دانشگاه دیده شده‌اند...عاشق یکدیگر بودند...
من دو سال بعد از او در دانشگاه قبول شدم...طیف دوستانمان با هم فرق داشت...با بچه‌هایی از ورودی او دوست بودم،که با او خوب نبودند و دشمنی می‌کردند...در تشکلی عضو شدم که با تشکلی که او در آن عضو بود،مشکل داشتند و دشمن بودند...پس واضح است که با هم رابطه خوبی نداشتیم،اما رابطه رودرروی بدی هم با هم نداشتیم...بهتر بگویم،با هم رابطه‌ای نداشتیم...اما هر روز شاهد رفت و آمد عاشقانه او و همسرش در دانشگاه بودم...
زمان گذشت و تشکلی که در آن عضو بود،به دلایلی که در این مقال نمی‌گنجد منحل گردید...برایم تبدیل به آدمی معمولی شده بود که هیچ حساسیت و موضعی رویش نداشتم...
استاجر شدم و اینترنم بود...با هم دوست شدیم...با خانمش اختلاف پیدا کرده بود...
خانمش در بخش دیگری اینترن بود و با هم به اصطلاح هم‌گروه نشده بودند...خانمش با یکی از رزیدنتهای آن بخش رابطه خوبی پیدا کرده بود...بعدها می‌گفت که آن رزیدنت به خانمش گفته بود که وقتی به بخش می‌آیی،حلقه ازدواجت را از دستت در بیاور...
داستان این دو نفر ادامه‌دار شد...بخشی که با دوستم بودم،تمام شد و هر کدام به بخشهای دیگری رفتیم...تا مدتی همدیگر را ندیدیم...شنیدم که چند ماهی است که مرخصی گرفته است و اینترنی نمی‌گذراند...می‌گفتند مشغول دادگاه و کارهای طلاق است...متاسف شدم...
اینترن شدم...شبی که در همان بیمارستان شهدا بودم و باران شدیدی می‌بارید؛ساعت دو صبح،در پاویون باز شد و بعد از مدتها او را دیدم...خیس آب باران با ساکی در دست...نشست و تعریف کرد...سیگار از دستش رها نمی‌شد...می‌گفت همسرش مهریه را به اجرا گذاشته است و حکم بازداشتش را گرفته است و او چون این پول را ندارد،متواری شده است و هر شب را در یک جایی می‌گذراند...منزل دوستان یا آشنایان یا اقوام یا پاویونهای بیمارستانهای مختلف...می‌‌گفت به دلیل کتک‌کاری‌ای که با آن رزیدنت در بیمارستان انجام داده است،نیز یک پرونده شکایت قضایی دیگر و حکم بازداشت دیگر نیز دارد و الآن با دو حکم بازداشت،تحت تعقیب است...گرسنه‌اش بود...برایش شام آوردم...من هیچ‌وقت ندیدم که کسی در هنگام غذاخوردن نیز سیگار دستش باشد و بعد از هر لقمه‌ای که با قاشق می‌خورد،یک پک هم به سیگارش بزند...می‌گفت قرار است همسر سابقش با آن رزیدنت ازدواج کند و آن خانم به او گفته است که می‌خواهند با پول مهریه‌اش خانه بخرند...دردی در چشمانش بود که دلم را می‌لرزاند...خوابم می‌آمد،اما سیگارهایی که با او می‌کشیدم،بیدارم نگاه می‌داشت...گفت و گفت تا صبح شد...خنده‌مان گرفت...قرار بود شب را اینجا بخوابد...تا سپیده زد،ساکش را برداشت و همچون مجرمان فراری رفت...
اینترن بیمارستان لقمان بودم،که دوباره بعد از چند ماه،او را دیدم...این بار صبح بود و روپوش سفید بر تنش بود...می‌گفت به تفاهم رسیده‌اند و قرار شده که به تدریج و به اصطلاح قسطی و با مقدار کمتری،مهریه‌اش را بپردازد...و دوباره اینترنی را شروع کرده است...ناراحت بود که یک سال و نیم از عمرش اینگونه هدر رفته است...
دو ماه بعد بود که همچنان در لقمان بودم و او را دیدم که خوشحال بود...می‌گفت که آن رزیدنت با اینترن دیگری دوست شده است و همسرش را سر کار گذاشته است...اینقدر این چیزها را در همین محیط دیده بودم که اصلا تعجب نکردم...تمام کسانی که در پاویون بودند،همین اعتقاد را داشتند و بعضی‌ها که آن رزیدنت را می‌شناختند،می‌گفتند که از اول ،آخر همین داستان را همین‌گونه حدس می‌زدند...
اما ماجرا خیلی جالبتر شد که فهمیدم دختری که با آن رزیدنت دوست شده است،همان کسی است که به من گفت من با غیر رزیدنت ازدواج نمی‌کنم و پدرم به یک جی‌پی،زن نمی‌دهد و سالها اشک برایم رقم زد...
داستان عجیب و حیران‌کننده‌ای بود...روزگار به طرز عجیبی من و دوستم را به هم پیوند داده بود...چیزی در این مورد به دوستم نگفتم...
و البته نیاز به توضیح نیست که آن رزیدنت با آن دختر نیز سرانجامی نیافت و آن دختر با همکلاسی‌اش که هنوز هم رزیدنت نیست،ازدواج کرده است و استرالیا هستند و در آنجا مشغول هستند...
سالها گذشته است...این دوستم نیز مجدد ازدواج کرده است و او نیز به همراه همسرش در استرالیا هستند...عکسهایشان را در اینترنت می‌بینم و از شادیها و خوشبختی که خودش اظهار می‌دارد،خوشحال می‌شوم...
بازیهای روزگار،جالب و حیران‌کننده هستند... 
__________________________________________________________________
-ای عزرائیل،چرا در پی بخشایش ابلیس هستی؟...چرا می‌خواهی وظیفه دفاع از ابلیس را تو به عهده بگیری؟
 -خداوندا،عشق حقیقی من،نور راستین من...همه همواره مرا فرشته مرگ می‌دانند...همه همواره مرا پیام‌آور درد و غم می‌دانند...همه همواره از من ترس و واهمه دارند...اما یادشان می‌رود که من فرشته برگزیده تو و مامور تو هستم...نمی‌خواهند فکر کنند که من فرشته تو و قسمتی از روح اعظم تو هستم...قسمتی از روح وسیع و پر مهر و محبت تو...آدمیان گاه،یادشان می‌رود که تو عین محبت و لطف هستی،به این دلیل آدم بر سرنوشت خود و فرزندانش بیمناک و هراسان بوده است...خدایا،از تو می‌خواهم ابلیس را ببخشایی،اینگونه آدمیان بر بخشش خود امیدوار خواهند شد...
دیالوگ بین خداوند و عزرائیل-سرنوشت نهایی-ابلیس در پیشگاه خداوند متعال
تمام کارها و حرفها،از ایمان برمی‌خیزد...و به قول نم‌نم:ایمان از امید برمی‌خیزد...امید نیز از باور و هویتهای ذهنی برمی‌خیزد...و تمام داستان همین باور است...اگر عزرائیل به محبت و لطف مطلق خداوند باور نداشت،اگر بزرگی و بخشایندگی او را باور نداشت،امیدی نداشت تا از او تقاضای بخشش نماید...و این حدیث تمام این ماجرا و داستان است...
گاه،ناراحتی‌ها از کاری نیست که انجام شده است یا اتفاقی نیست که افتاده است...ناراحتی از باوری است که شکانده می‌شود...شکستن باوری که آدمی را حیران می‌کند...بخشیدن خیلی از حرفها،کارها و افراد آسان است و یا زیاد مشکل نیست،اما بخشیدن باوری که شکانده شده است،بسیار بسیار سخت است...
_________________________________________________________________ 
تصمیم گرفتم تصمیم بزرگی که گرفته بودم را عملی نمایم...هنوز هم حیران تصمیمم هستم...
تا پایان ماه به شمال می‌روم...
 

/ 29 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهین

باز شدی همون دکتر کوچولوه خود خود خودمون... ممنون بابت نوشته هات اورولوژیست عزیز بدون هستن آدمایی که می خوننت،بین دوستاشون افکارتو آنالیز می کنن ،وبلاگتو دنبال می کنن و لی اینجا نظر نمیذارن... همیشه بنویس پدر...

نرگس

امیدوارم موفق باشید همیشه .

blueberries

perfect post!

sara

این بار صبح بود و روپوش سفید بر تنش بود...

.مونیکا.

دکترجان مارو که با نثر عالیتون توی این پست حیـــران کردین ! کتابخانه شهدا همونیه که دانشجوهای پزشکی ازش حاجت میگرفتن ؟![نیشخند] داستان شما و دوستتون واقعا حیرت آور بود ... هی روزگار [تعجب] ایمان از امید برمی خیزد ... این جمله رو دوست داشتم !

دریا

بازی روزگااارر...

...

راست میگی حامد کسی آینده رو ندیده اما باز هم به خاطر آینده ندیده اشتباه می کنیم.

سعید رضا قادری

آقای دکتر بازم ممنونم که می نویسین [تایید][دست]

طلا

بازی های روزگار رو چقدر زیبا و تامل برانگیز به تصویر کشیدی. نوشتن رو ترک نکن

کریم

دکی خدا به دادت برسه تو به عنوان تحصیلکرده این مملکت اگه سو گیری غلط داشته باشی که داری گناهت صد برابر افراد عادیه چون میلیونها تومن از بیت المال خرجت شده تا بیای بشی دکی حالام که شدی دکی اینجوری خیانت میکنی برو استغفار کن کن دکی جون دو روز دنیا ارزش این حماقت ها رو نداره از ما گفتن بود