عینک دودی

شش هفته پیش بود...
بعد از مدتها انتظار٬در پی فرصت مناسب٬توانستم چشمانم را عمل نمایم و از شر عینک خلاص گردم...
بعد از دو روز وحشتناک٬که حتی کم‌نورترین باریکه نور٬برایم عذاب الیم بود٬دیدن دنیا بدون عینک تجربه خوشایند و لذت‌بخشی بود...
اما هنوز هم مجبورم تا چند ماه٬زیر نور آفتاب٬عینک دودی بزنم...البته همین هم تجربه لذت‌بخشی است٬چون سالها بود عینک دودی نزده بودم...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک هفته از عمل گذشته بود و بعد از ویزیت آخر٬دکتر معالج اجازه رانندگی به من داد...من هم به ییلاقمان رفتم...مهمان هم داشتیم...پدرم دچار درد شدید شکم شد...دیستانسیون و تهوع...چند روزی هم بود شکمش کار نکرده بود...
سریع به بیمارستان شهر رفتیم...در اینکه می‌بایست جراحی اورژانس شکم شود٬شکی نبود٬ولی درخواست سونوگرافی کردیم و غافلگیر شدیم...توده‌ای در کولون نزولی و توده‌ای وسیع در کبد...
پدر را به اتاق عمل بردند و شاید من یکی از معدود فرزندانی باشم که در جراحی پدرشان شرکت کردند...سیگموئید را برداشتند و ضایعات سفیدرنگ زیاد شبیه به متاستاز را روی کبد هم دیدیم...کولستومی درست کردیم و مریض را بستیم...
حالم بعد از خروج از اتاق عمل٬قابل گفتن نیست...روزهایی که پدر در آی‌سی‌یو بستری بود٬روزهای بدی بود و من خدا را شکر می‌کردم که بهانه خوبی دارم و عینک دودی را از چشم در نمی‌آوردم تا اشکهایم را کسی نبیند...
نمی‌توانستم واقعیت را کمال و تمام به کسی بگویم٬باید به همه دلداری و انرژی مثبت می‌دادم و اشکهایم را پنهان می‌کردم...کاری که هنوز هم ادامه دارد...
این مدت کارهایی کردم که هر کدامشان جرم قضایی دارند و جهت پنهان‌کاری مجبور به انجامشان شدم...چون بیماری که خودش پزشک است را نمی‌توان به راحتی گول زد...با دکتر پاتولوژیست صحبت کردم٬آبروی خودم را گرو گذاشتم٬محبت کرد و آبرویش را در خطر گذاشت و جواب پاتولوژی را چیز دیگری نوشت...وقتی سی‌تی‌اسکن گرفتیم٬پزشک آنجا را هم مجاب کردم و سی‌تی‌اسکن بیمار دیگری را چاپ کرد و به ما داد و هزار دوز و کلک دیگر که گفتنش در این مقال نمی‌گنجد...
در حال حاضر٬حال پدرم بد نیست...فقط از تومور کولون که برداشته شده٬خبر دارد...شیمی‌درمانی می‌کند و منتظریم دور اول درمان تمام شود تا بتوانیم کولستومی را ببندیم...
من معمولا دعا نمی‌کنم٬اما برای پدرم دعا می‌کنم و به خداوند امیدوارم...اما یک پزشکم و همین٬واقعیات را نیز در ذهنم پررنگ می‌سازد...
من هیچگاه از نوشتن اشکهایم ابا نداشتم٬اما هیچگاه دوست نداشتم کسی اشکهایم را ببیند...
عینک دودی در روز به کارم آمد و شبها نیز کسی نیست تا آن را ببیند...
اگر همسرم نبود٬نمی‌توانستم این روزها را به خوبی دوام بیاورم...خدا را شکر که هست...

مرد را عینک دودی باید...بلکه اشکهایش پنهان گردند و کسی آنها را نبیند...

 

/ 49 نظر / 54 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mojdeh

دکتر جون یه خبری بده از حال پدرت. امیدوارم حالش بهتر شده باشه

جوراب پاره و انگشت آزاد

خوبی ?

فاطمه

سلام انشاالله هرچه زودتر خوب بشن

salaam mitunam dark konam k cheghadr sakhte gaahi dust daari bazi vaagheiatha ro hichvaght nafahmi bespaarid bekhoda va mosbat baashid manam vasashun 2a mikonam chun midunam cheghadr pedar azize ruzaye khoob mian

gunash

long time no news,omidvaram oghat be kam bashe.

هما

تولدتون مبارک [گل]

دکتر پرتقالی

پدر امیدوارم از روزی که پست گذاشتی تا الان اتفاقات تلخی رخ نداده باشه هر چند انگار واقعیت تلخی اش رو تمام و کمال رو کرده. کانسر و چه قصه دردناکی برای پایان که اینروزها خیلی نزدیک به ماست.

آزاده

انشالله حال پدرتون تا الان خوب شده باشه ....[ناراحت]

شیوا

سلام اقای دکتر امیدوارم حال پدرتون و خودتون خوب باشه. من بار اولی هست که وبلاگتون و به طور کاملا اتفاقی پیدا کردم و چند پستی خوندم. ولی ظاهرا از شهریور ماه ننوشتید. اقای دکتر همسر من هم دقیقا رزیدنت سال 3 ارولوژی هستن. البته نه تهران ..شهرستان. و من چند پستی رو که خوندم و رسیدم به اونجا که نوشتید"پروستاتکتومی باز را از عدد شصت گذراندم" راستشو بخواید کمی ناراحت شدم چون موفقیت همسرم برام بسیار اهمیت داره. و من به ناچار همسرم و بیدار کردم و گفتم " تا حالا چند تا spp" رفتی؟ گفت 20 تا. و من هم به روی خودم نیاوردم. اما خب همسرم زود فهمیدن و منم اینجا براش رو کردم. خلاصه که دکتر ما گفتن اصلا نیازی نیست این همه نگران بشی و در واقع همین تعداد برای یک جراح ورزیده کفایت میکنه. و اقای دکتر هم لباف هستن ها مثل اینکه. خلاصه از نگرانیم کم شد اما خودش داستانی داشت نگرانی امشب من با خوندن پستای شما. موفق باشید اقای دکتر. 189

Shelly

از پدرتون چه خبر؟ بهترن؟ :(